خواستیم بنویسیم


-وقتی در کنارم بشینی و صبح تا شب کتاب بخونی و بخونی و برایمان بخوانی میخوای ما کتاب خوان نشیم ؟ ننویسیم؟خواستیم بنوسیم ولی نوشتن را فراموش کردیم،در اصل فکر کردن را فراموش کردیم وگرنه فکر میکردیم و می نوشتیم.خواندن ؟ نه تنبل تر از آن شدیم که کتاب های قطور را کلاس طور ردیف کنیم به امیدی که روزی بخوانیم .لطف کن همین کتاب چند داستانک را بخوانیم تا حداقل خوانده باشیم.

-اوضاع روحی بهتره،اوضاع مملکت بی حال و اوضاع مالی در سراشیبی .کی میشه سه مورد همدیگرو به خوبی و خوشی پوشش بدن ؟

-برای انجام بعضی کارها خیلی دیگر شد.فکر میکنم با سن و سالی که از ما گذشته انجام بعضی کارها اگر بیست و پنج سال پیش انجام میشد که قدر خوب میشد،بعضی کارهای دیگه اگر بیست سال پیش اقدام میشد چه نتایج خوبی داشت،ده سال پیش اگر شروع میکردم چقدر موفق تر بودم ،۵ سال پیش اگر دقت بیشتری میکردم چقدر جلوتر بودم،پارسال و امسال و امروز،چه کارهایی میشد کرد که حیف از دست رفت.این دیرها اونقدر زیاد شدن که یادآوریش تسلی نمیده

 

۳۵ سالگی


۱- درست وقتی کنتور عمرم به شماره جدید می اندازه  یادمه وبلاگ داریوش کبیر میوفتم. در دنیای شبکه های گوناگون اجتماعی که کسی دیگه وقت و حوصله وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن رو نداره تنبلی میکنم که سایت فیل تر شده رو باز کنم و چند خطی توش بنویسم.
سی و پنج ساله شدم .باورم نمیشه،دارم دو سه سال آخر جوانیم رو میگذرونم و چشم رو هم بذارم وارد ۴۰ سالگی شدم.هر چند این سالها زیاد مهم نبوده شماره سن با تغییرش چه فایده هایی می تونه برات داشته باشه.به واقع فرقی نمیکنه سی ساله باشم یا چها ساله یا میانه ش برای همین تمایل نداشتم مهدیه برام تولد بگیره که گرفت یا خوشحالم کنه که سعی کردم بشم ولی نشدم .

۲- به طور قاطع میشه گفت جز زندگی معمولی و روزمره اتفاق خاصی در زندگی من و شاید خیلی های دیگه نیوفتاده،تورم و گرونی،چشم انتظار امید به آینده،عدم تغییرات سینوسی در زندگی و رکود محض تو رو به این نقطه میرسونه که دیگه نمی تونی پیشرفت کنی و همه درهایی که زمانی فرصت بود امروز هزینه س.یاد دوستی بخیر که میگفت این روزها کار نکنیم سودش بیشتره.

۳- چشم و نگاهمون به بزرگ شدن دختر زیبا،شیطون و شیرین زبونم بیتاس که تنها دلخوشی من و مادرشه.وقتی نگاه میکنم ذره ذره بزرگ میشه و قدرت تشخصیش بالاتر میره نگران میشم که چه آینده ای می تونم برای این کودک فراهم کنم.چه سرنوشتی در انتظارش هست و چه کاری از دستم برای دخترم بر میاد.چشم رو هم گذاشتیم و شمع چهارمین سالش رو هم فوت کردیم.چشم روی هم میذاریم وقت مدرسه هم از راه میرسه.خیلی دوست دارم و آرزو دارم بتونم پدر خوبی براش باشم.

۴- چه انتخابات خوبی بود ۷ اسفند امسال و چه نتیجه دلچسبی بود انتخاب ما.مایی که درس دکوکراسی رو به بیتا یاد میدیم و به ادای کلماتش میخندیم حالا می تونیم براش توضیح بدیم که چرا خوشحال تریم و چرا رای دادیم.

با گذشته


۱-این خیلی خوبه که جزو هارد نسوخته ها هستم.کافیه اراده کنم تا آرشیو عکس هایی که گرفتم یا عکس هایی که در چهارده پونزده سال اخیر ذخیره کردم رو مجدد مرور کنم.غرق شدن در گذشته همیشه برام جالبه بود.جزو آدمهایی هستم که همیشه در گذشته زندگی کردم و میکنم.هنوز که هنوزه هر وقت به جایی خیره بشم به کودکیم فکر میکنم.به نوجوانی و جوانی میرم و سعی میکنم تاریک ترین و گم ترین خاطراتی که حتی زیاد هم مهم نباشن یک بار دیگه مرور کنم.
مردم عوض شدن.زندگی من هم تغییر کرده ،بیرون رفتن هام،گشتن ها و حتی تنبلی هایی که مدت هاس دارم هیچ شباهتی به گذشته نداره.عکس های گذشته خوب نشون  میده چقدر با دوستان دانشگاه، وبلاگی و همکاران گذشته عکس دارم که هر عکس پر از خاطره و ماجراس.شاید خیلی از این غرق شدن در خاطرات برای همسرم هیچ جذابیتی نداشته باشه.بارها شده خاطره ای رو تعریف یا عکسی رو نشون دادم که گفته تکراریه یا چند بار گفتی!
موهای بلند و پرپشت  اون روزها اگر تا یکی دو سال پیش غر میزدم که سفید شدن الان باید اعتراف کنم که نصف و پرپر شدن.حالا باید قبل از هر جا رفتن ،جوری شونه  و مرتب بشن که خودش رو بیشتر و بهتر نشون بده.

۲-اینجاست که میگم اگر به گذشته برگردی چیکار میکنی ؟من برخلاف خیلی ها که خیلی چیزها رو دوست دارن عوض کنن و راه دیگه ای رو برن ،باز هم همین راهو میرفتم.هر طوری که حساب میکنم راه عجیب غریبی نرفتم که امروز پشیمونش باشم.حقیقتش اینه من تو خیلی از تصمیم گیری های کاری یا زندگی شخصی ، سخت گیری و گاها ریسک های درستی کردم ولی !‌ اگر انتخاب درست هم کردم  ، مقصر خیلی از مشکلات نبودم.من مقصر سوء تفاهم ها نبودم. من نیومدم تحریم کنم و اقتصاد رو به این روز بندازم.من ضمانت نامه جعلی صادر نکردم که قرارداد پر سود باد هوا بشه.نقشی در بهار عربی نداشتم که از شمال افریقا دست خالی برگردم.بازار عراق رو هم من خراب نکردم و …
برگشت به گذشته برای جبران خیلی چیزها بد نیست به شرط اینکه شانس هم بهت رو کنه

۳-سخته بخوام با ۳۴ سال سن راه جدیدی رو انتخاب کنم.زمان درستی برای بلند پروازی ، آزمون و خطا وجود نداره .ولی در سرم پر از آرزو و ایده س.شاید ده سال برای رویاپردازی دیر شده باشه ولی جهنم !‌بذار برای رویاها خرج کنیم شاید بدست آوردنی شدن

۴-بیتا خودشم فهمیده دوست دارم بزرگ نشه.میشینه و پامیشه میگه بابا داریوش گفته دوست ندارم بیتا بزرگ بشه. معلومه که دوست ندارم بزرگ بشه.هنوز دوست دارم درست حسابی حرف زدن یاد نگیره.هی دستش رو بالا نکشه که من بزرگ شدم.نقاشی درست و حسابی نکشه و جای چشم و دهن رو برعکس بکشه.هنوزم عاشق دددد و دودووووو حرف زدنشم که یک جمله بدون د و دو نمی تونه بگه.درست صحبت کنه که چی بشه ؟ دست بزنیم که بزرگ شده ؟
امروز با واژه فحش آشنا شده بهش میگه فٍش ! بذار اصلا همین کلمه رو یاد بگیره .هنوز نمی دونه کلمه دروغ چیه.اگر کسی این کلمه رو استفاده کرد با ایما و اشاره بهش میفهمونم ادامه نده چون بیتا یاد میگیره.اون که قراره یاد بگیره،اون که بالاخره بزرگ میشه ،پس بذار دیرتر با این کلمه آشنا بشه

۵-برگردم به آرشیو عکس ها .قرارها و مدارها.جلسات و تفریحات .با ریش و بی سیبیل یا سه تیغ .چاقیا و لاغریهای ده پونزده سال پیش.لباس هایی که امروز با خنده نگاش میکنیم که کی اینارو می پوشه.

روزنه آرامش


۱- باید و باید خودم حلش میکردم.بی واسطه و بی کمک.با پایان دادن به فرداهایی که معلوم نبود کی قرار می رسن.فرداها با مناسبت هایی که وقتی ازشون می گذشتم ،به فردای دیگر و مناسبت دیگه ای حواله ش میکردم.بالاخره ایستادم و با همه مشکلاتی که وجود داشت جنگیدم .صدای ضربان قلبم در هیاهوی ماشین و بوق و فریاد به گوشم می رسید.نفسم بالا نمیومد.بالاخره رسیدم.انجامش دادم .

۲-حالا می تونم بگم تا حدودی به آرامش رسیدم.کمی بهتر می تونم نفس بکشم.شاید فاتح این درد چندساله نبودم ولی چه باید میکردم؟باز هم فرار و بازهم کابوس های شبانه ،فکر و بافتن مشکلات بهم و سفر به قبل.راه زیادی برای برطرف کردن مشکلات نمیشناسم ولی قدم اول رو بدون اینکه اطمینانی از قدم های مقابل داشته باشم ادامه میدم.

۳-بیتا سه سالگی رو هم پشت سر گذاشت .دیگه نمیشه مثل قبل سن ش رو با ماه بشمارم.بیتای من حرف میزنه و برای من و مادرش از صبح زود تا آخر شب که خسته و بی رمق به خواب میره شیرین زبونی میکنه.نمیخوام بزرگ شدنو ولی اون اصرار داره که بزرگ شده،خوشحاله که دستش به دستگیره در میرسه ،خوشحاله که نوک دستش به کابینت میرسه.درست مثل من که روزگاری خوشحال بودم که پاهام به وقتی روی مبل نشستم به کف زمین میرسه.عجیب بیتا نیمی از رفتارهاش شبیه منه.

روزهایی مثل روز


۱- چشم هام رو می بندم و به گذشته میرم.روزهایی که هنوز پسره خونه بودم.کلید رو میندازم به در و وارد خونه میشم.مثل همیشه با کفش تا جاکفشی میام و کفش هامو در میارم.یخچال و باز میکنم و آب رو از بطری سر میکشم.بوسه ای به صورت مادرم میزنم و شاید در یک جمله روزکاریم رو تعریف میکنم.سر راهم مادر بزرگ مرحومم رو میبینم که با آلزایمرش اسباب شوخی و خنده ما رو به راه کرده.هم خودش از سوتی هاش می خنده هم من میخدم و می خندونمش.اگر خواهر کوچیکم جلو دست و پا باشه با تیکه کلام همیشگی بهش میگم کوچیکه کوچیکه باز گوساله شدی ؟!خودش می فهمه منظورم چیه
به اتاق میرم و در و می بندم.لباسم رو عوض میکنم و مطابق عادت همیشگی کامپیوترم روشن میکنم.تا دستشویی برم و آبی به صورت بزنم این سیستم لعنتی هم بالا اومده.برمیگردم به اتاق و قبل از وارد شدن داد میزنم مامان شام داریم ؟ جواب مطابق همیشه بستگی به یک چیز داره،اینکه نون خریده باشم و نون داشته باشیم یا نه .می دونم همیشه تو این کار کوتاهی کردم ولی امیدوارم داشته باشیم.مادرم به عادت همیشه پای سریالهاش نشسته و یا داره با خواهر بزرگترم در ینگه دنیا حرف میزنه و به قول خودم درس های زندگی دیکته میکنه و یا ممکنه بجای حرف زدن با تلفن ،مشغول گرفتن ختم باشه و زیر لب ذکر بگه و نگاهی هم به تلویزیون داره.
برمیگردم به اتاقم و قبل از نشستن پشت میزم از پنجره بزرگ اتاقم به بیرون خیره میشم.جنگل های تاریخ اوین-درکه که پایین تر از زندان اوین و در امتداد رودخانه نیمه خشک درکه س که تا همین چند سال قبل صدای شرشرش حس خوبی بهم میداد.نگاهی به ساختمان در حال ساخت روبرو می اندازم.به ماشین هایی که دنبال جای پارکن و همسایه هایی که در حال وارد شدن به ساختونن.یک نفس عمق میکشم و پای کامپیوتر می شنم.یا وبلاگ مینویسم یا وبلاگ میخونم و وبگردی میکنم.اون سالها هنوز خبری از شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و اینستاگرام نیست که ساعت ساعت پاشون بشینیم و وقت بگذرونیم.موبایل ها هم هنوز به مرحله ای از پیشرفت نرسیدن که هر جا میریم دستمون باشه و بیشتر از اینکه روبرو رو نگاه کنیم ،چشمون به گوشی باشه.
در حالی که خمیازه میکشم سری به هال میزنم و روی مبل کنار مادرم میشینم و حرف میزینم.صدای کوچیکه میاد که از تو اتاقش بلند میگه شب بخیر.سرم رو روی پاهاش میذارم و خودم رو لوس میکنم تا کمی با موهام بازی کنه .موهایی که با ماساژ و دست های مادرم که نوازشم میده حس خوبی بهم میده و خمارترم میکنه .مثل همیشه مادرم غر میزنه از همون موقعی که به دنیا اومدی موهات چرب بوده .میگم بخدا من هر روز حموم میرم ولی خب چربه دیگه خصوصا که دست که هی تو میره بدتر میشه.
یکدفعه مثل فنر میپرم و میخوام پاشم برم بخوابم ،مادرم مثل همیشه میگه کجا تازه نشستی فیلمش قشنگه.میگم نه خیلی خستم و صبح باید زود پاشم .تا به اتاق برسم مادر بزرگم تاتی تاتی کنان به سمت دستشویی میاد تا برای بار چندم و قبل از رسیدن ساعت به ۱۲ شب ،وضو بگیره و نماز صبح ش رو بخونه .بهش میگم برو بخوام چقدر نماز صبح میخونی بابا هنوز تا اذون صبح خیلی مونده .میخنده و میگه برو برو دروغ نگو !
روی تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم.به نورهایی که از انعاس ماشین های خیابون روی سقف خونه رد میشه.عروسک خرس که به خاطر قدمت زیادش از تو پوسیده و لاغر شده و تبدیل شده به سگ !‌مثل همه سالهای زندیگم کنار تختمه.پرتش میکنم گوشه تخت تا جای بیشتری برای خواب داشته باشم.
به آینده فکر میکنم.آینده !

۲-پست بالا شاید اولین نوشته از یک روز واقعی زندگی م باشه.تکراری از زندگی روتین و مربوط به گذشته .به شش سال قبل و دوران مجردی.دورانی که دغدغه هایی کاملا متفاوت با امروز داشتم.پسر خوبه خونه.کارمند خوبه شرکت.پسر خوب دوست و آشنا و پسری که ایشالا سرو سامون بگیره و یک دختر خوب گیرش بیاد.من امروز مثل شش سال قبل زندگی نمیکنم.یعنی هیچ سناریویی از داستان بالا ،امروز در زندگی من حتی برای یک بار هم تکرار نمیشه.سناریوی امروز من شاید چند سال دیگه نوشته بشه وشاید هم هیچوقت.
اعتراف میکنم که دلم برای بخشی از گذشته م تنگ شده .بخش زیادیش.بخشی که روزهای خاکستریش فاکتور گرفته شده و خوشی هاش بیشتره.روزهایی بدون سوء تفاهم و جدایی .روزهایی که مرده ها زنده بودن و قهر نکرده ها آشتی .روزهایی که پیش داوری هاش شامل من نمیشد.روزهایی که واقعا روز بود.

۳-این از خاصیت زمستونه که وقتی دلت میگیره بنویسی.روزها کوتاه و دلگیر.هر چقدر هم سعی کنی برگ های خشک تبریزی و چنار رو از حیاط خونه جمع کنی باز هم برگ های خشک و بدشکل جای جای حیاط  جاخوش میکنن و با درختهای بدون برگ بهت می فهمونن تا بهار باید این روزهای دلگیر رو تحمل کنی.

چالش و پرش


۱-دچار چالش عجیبی شدم ،طوریکه اکثر اوقات روز به این فکر میکنم که آخر و عاقبتم قرار به کجا برسه ؟ چرا تمام فکر و برنامه هایی که برای آینده ترسیم میکردم به بن بست خورد و کلا به نتیجه ای که از قبل براش پیش بینی میکردم نزیک هم نشد.اینها شاید افکار بدبینانه و مایوس کننده من باشه و به زعم خیلی ها آدم موفق و با پشتکاری هستم !درست و با برنامه خرج میکنم،خوش ایدم،همه چیز رو خوب میسنجم ، موفقم و…
آره شاید تا زمانی اینچنین بود. زیر سی سال صاحب خونه و ماشین شدم،درس خوندم،خوب کار میکردم و به لحاظ کاری سفرها و تجربه های زیادی بدست آوردم.در سن مناسبی ازدواج کردم و با ثبات نسبی مالی و زندگی مشترک ،بچه دار شدم ولی این روزها فکر که نه مطمئن هستم که در حال جا زدنم.هیچ فکر و ایده جدید یا ترفند جدیدی برای زندگی ندارم.دچار یک ایست بزرگ در ادامه مسیرم.وقتی می بینم بعضیا با دو حرکت چنان جهش میکنن در عجبم که چنین نیرویی چرا در من وجود نداره.این یک حس ملموسه که بیش از سه ساله هیچ پرش درستی و بالایی نداشتم .چقدر دوست دارم باز هم بپرم.باز هم سرعت بیشتری بگیرم و از این روزمرگی خلاص شم.

۲-لازم به توضیح نیست که وضعیت اقتصادی درگرگون شده به خیلی از ما آسیب زده.تورم و گرانی که هیچ پایانی نداره و برای آرامش روانی از واژه اصلاح قیمت استفاده میشه.روز به روز قدرت خرید کاهش و سرمایه عده ای که امروز هم می نالن وضع خرابه ،بهتر میشه .اینقدر که راه های دور زدن قانونی که مملو از بی قانونیه زیاده راهکاری برای مبارزه با اون نیست.هنوز هم بانک ها به همون هایی که بدهکار بانکی هستن وام میدن و هنوز گیرندگان همین وام ها بجای صاف کردن بدهی و به حرکت درآوردن صنعت کشور،با خرید ملک و وثیقه گذاشتن سند ملک ،وام جدید میگیرن.
نتیجه سرریز وام های سیاه میشه ماشین های روز با قیمت های چند برابر نرخ واقی در اندرزگو با صدای گاز و اگزوز دور میزنن که بهت بفهمونن تحریم ها اثر نذاشته.
خوب حس میکنم روز به روز چطور قدرت خریدم به نسبت درآمدی که دارم کاهش پیدا میکنه .

۳-با مرگ من یا تو شمار تشیع کنندگان جنازمون چند نفرن؟چقدر خوب بودیم یا چقدر با اثرگذاری مثبت شناخته شده ایم که با مرگمون هزاران نفر به صف بشن ؟یک حقیقته که با رفتنم نهایتا پنجاه نفر جمع بشن ولی چه باید بکنم که بر تعداد فاتحه فرستان اضافه کنم .مرگ هنرمند بیاد ماندنی – مرتضی پاشایی – و خیل عظیم مردم در تشیع پیکرش باعث غرور و مباحات خانواده شه.روحش شاد

دوران سکون


۱.وبلاگم حکایت کوزه گر شکسته س که از کوزه شکسته آب میخوره.در حین جابجا کردن سرور،هاست داریوش کبیر رو به دلیل فیل تر بودن چک نکردم و بعد از انتقال کامل ،اطلاعات سرور قبلی رو حذف کردم .نتیجه این شد از کل سایت هایی که در سرور میزبانی میکنم فقط دیتابیس داریوش کبیر دچار مشکل بود و به ناچار از بک آپ قدیمی استفاده کردم.نمی دونم یک یا دو یا شایدم سه مطلب توی این بازه نوشتم و شایدم ننوشتم چون اصلا یادم نمیاد!برای وبلاگی که دیگه نه مخاطب داره و نه مطلب خاصی داره مهم نیست چه بلایی سر نوشته های چند ماه اخیرش اومده .در جمع می دونم لابلای نوشته ها دردودل هایی و گلایه هایی نوشته شده بود که حذف یا وجودش هیچ تاثیری طی این مدت ایجاد نکرده.

۲،نسبت به اطراف یک انسان ساکن و بی تفاوت شدم ،سکونی که نیمی نکوهش میکنن و نیمی تحسین.تحسین کننده ها مشخصا دوست ندارن کسی در باره مشکلات و اتفاقات این روزهایی که مثلا نفس می کشیم حرفی زده بشه ولی نیم دیگر انتظار دارن اعتراضات رو بلند کنیم،داد بزنیم و حق بگیریم.بنویسیم و منتشر کنیم ،تحصن کنیم و شاخ و شونه بکشیم تا ثابت کنیم بل فعلیم.
آره منم از اعدام ها متنفرم،منم افراط ها رو می بینم و حرص میخورم،اسید می پاشن اشک می ریزم ، دستگیر میکنن همدردی میکنم ،دروغ و وعده میدن دلسرد میشم ولی ولی چی بگم؟ همه هنرم شده هر وقت فرصتی کردم فیس بوک رو از بالا به پایین مرور کنم ،سایت های اینوری و اونوری رو بخونم و تمام!

۳.آبان شد و خاطرات تلخ م ده ساله .این تلخی هم روی همه تلخی های دوساله اخیر تلنبار میشه و همیشه در تنهایی بیشترین وقت رو داری تا به تلخی ها و روزهای خاکستریش فکر کنی.از شروع و پایان هر تلخی.ده سال پیش ۲۳ ساله بودم و جوون،با انگیزه و امیدوار به آینده .این همه سال گذشت و گذشت و من در آینده اون روزهای پورشورم ولی بدون خروجی مثبتی که انتظار داشتم

۴.بیتای من حرف میزنه.بیتا از صبح تا شب فقط حرف میزنه! حکومت میکنه،توجیه میکنه و فکر میکنه منطق داره! تکونش میدم و می بوسمش ،بهمش میگم تو، حرف میزنی ؟ تو میخوای بابت کارهات منو قانع کنی؟من بابایی تو ام ؟تو ماله منی ؟

دانه تسبیح


۱٫ باز هم چند ماهی گذشت و فرصت نشد سری به وبلاگم بزنم و چند خط بنویسم.راستش حوصه نوشتن ندارم.اردیبهشت ماه هر سال که زمان تمدید دامنه داریوش کبیر هست رو هر روز عقب انداختم و در لحظه آخر تمدیدش کردم.شاید این تنها یادگاریم باشه از جوانی .همیشه این حس رو دارم که در برهه ای از زمان پوست انداختم و آدم دیگه ای شدم.یا اینکه مردم و دوباره خلق شدم گذشته های دور انگار به دوران قبل از این زندگیم تعلق داشتن و فکر کردن به اونها من رو دچار تشویش ذهن میکنه و یک سردرگمی بر من قالب میشه که انگار ده ها سال پیش اتفاق افتاده بود.اینها همه زمینه ساز یک بیماریه .افسردگی شدید که دست به دست هم داده شد تا مبتلا به اون بشم .
وقتی پازل های زندگی چند سال اخیر رو کنار هم میچینم توش پر از معادلات حل نشده س ،پر از سوء تفاهم های عجیب غریب و بسته نشده  و مملو از نازهای کشیده نشده س.چه میدونم شاید من مقصر خیلی از اونها بودم و شاید بی خیالی و فکر نکردن و مهمتر از اون فرار کردن از مشکلات موجب حل نشدن خیلی از معادلات نامجهول زندگیم بوده.
حالا این وبلاگ که کمتر خواننده ای رو به خودش می بینه بد نیست جایی باشه برای نوشتن دردنامه ها.شاید برادران فیلترچی روزی دلشون به حال این وبلاگ متروکه بسوزه و اون رو از فیلتر خارج کنن .هر چند فیلتر شده و نشده ش برای کسی مهم نیست که در دسترس باشه یا نباشه.
اگر تمور بدخیم سوء تفاهمات همان زمان برداشته میشد شاید من امروز چنین وضعیت بدی نداشتم. واضح تر میگم.اختلاف و جدایی از مادرم. این شاید بدترین تجربه ای باشه که هر فرزندی ممکنه مواجه ش بشه . وقتی بیش از یکساله از دیدنش محروم باشی .بیش از یکسال کنار گذاشته بشی و سراغ گرفتی نشی ،کنار اومدن با بقیه زندگی خیلی سخت تره .اینکه مجال دفاع نداشته باشی و قاضی بی دل نا برابر قضاوت کنه دل که هیچ به روح دل شبیخون زده میشه.
نتونستم مادرم رو از سوء تفاهمات مسخره رها کنم.نتونستم با هیچ حرکتی احساس مادرانه ش رو تحریک کنم تا نگاهش متوجه من باشه .من برای هیچ و پوچ کنارگذاشته شدم و کشتی زندگی من هر روزش متلاطم و به هم ریخته س.شکی نیست تمام این درد جدایی بر زندگی من کماکان تاثیر گذار باشه و روز به روز آب بشم.

۲٫دلم برای بیتا میسوزه که بخاطر اختلاف یک طرفه من و مادرم ،از دیدن مادربزرگش محرومه.بیتا عمه هاش رو هم نمیبینه و نمیشناسه،پدربزرگش رو بخاطر نبود در ایران نمیبینه ،شایدم مادرم از دیدن نوه ش محرومه و یا به خاطر غرورش وقتی از پسرش میگذره از نوه گذشتن به مراتب واسش سهل تره.شاید پدرم چون به هر دلیلی نمی تونه به ایران سفر کنه با دیدن عکس هاش کیف کنه ولی هیجوقت طعم بیتا رو نمیچشه.شاید عمه های بیتا چون به دفاع از مادرشون به من پشت کردن ،من رو به پشت کردن و محروم کردن از دیدن بیتا متهم میکنن.حالا بیتا بعدها درد من رو حس میکنه چراکه من هم نه مادربزرگ می دیدیم و نه پدربزرگ ،نه عمویی نه دایی و نه عمه ای . مسخره س این زندگی سرد

من دانه تسبیحی هستم که از نخ جدا شدم و چون برای پیدا کردنم تلاشی نشد ،بجای دانه گم شده یک ذکر اضافه میفرستن.شایدم چون نیست کم کم به نبودش عادت میکنن  تا برای همیشه به فراموشی سپرده بشه .

۳٫دیدن دوستان قدیمی وبلاگی  من رو با ماشین زمان به بیش از ده سال پیش برد .دوست هایی که زمانی تمام تفریح دوران جوانیم رو با اونها داشتم. کوه،پارک،سینما،رستوران و برنامه هایی که اگرم تکراری بود ولی شادد بود و مملو از انرژی .همه عوض شدیم.ازدواج کردیم و بعضیا بچه داریم. چاق شدیم،پیر شدیم،کچل شدیم و یا موهای سفیدمون به طرف مقابل چشمک میزنه که آره ده سال  از اون دوران گذشته.عده ای نیومدن چون نمی خواستن ذهنیت ده سال پیشمون عوض بشه .عده ای جا موندن چون هنوز دلشون جوون بود و عده ای هم یا بهانه هایی که داشتن خلف وعده کردن شاید به تلخی های گذشته بیشتر از شیرینی هاش فکر میکردن.
دو  دیداری که با بچه ها دشام خیلی حالم رو خوب کرد .مشکلات و ناراحتی هام رو برای ساعاتی فراموش کردم  وسعی کردم شاد باشم.با بچه ها بخندم،عکس بگیرم و به شیطونی های بچه هامون که در جمع دوستان قدیمی اینور و اونور می پریدن خیره بشم.

۴٫به امید موفقیت ایران در جام جهانی

۳۳ سالگی


سی و سه ساله شدم. اونهم با همه تلاشی که میکردم زما نرو به عقب برگردونم. نشد که نشد.فقط با فکر و خاطره س که میشد با شمع های اضافه شده روی کیک مقابله کرد وگرنه هیچ وقت موفق نخواهم شد حتی برای یک لحظه واقعی به گذشته برگردم.دلم خوشه از گذشته عکس و آلبو دارم.دلم خوشه عکس های کاغذی آلبومم که تا ده سالگی چیده شده هنوز کنار دستم هست تا با خیره شدن به اون به گذشته های دورم سفر کنم و هر وقت دلم آرام گرفت به گذشته ده سال قبلم سریس بزنم.الانم رو دوست ندارم.الانم یک تکراریه روتینه.یک روح خسته که به وقت صبح عاجز از روبراه کردن صبحانه س و ظهرش اگر زوری نباشه رقبتی به خوردنش نیست و شب با آخرین خمیازه به خواب میره تا فردایی رو که دوست نداره آغاز بشه .
فیلم بازی میکنم برای خوشی ولی خوش نیستم.بابایی میکنم ولی بابای خوبی نیستیم .همسر داری میکنم ولی شوهر بیخودی هستم و بدتر از همه شاید بدترین فرزندی که مدت هاس فرزندی نکرده چه برسه به برادری.

دوسالگی بیتا رو جشن گرفتیم با درک اون از فوت کردن و شمع و تولد ولی چه میدونه که این شمع ها جز بزرگ شدن و تاریک تر شدن این دنیای رنگارنگش هیچ عایدی بهتری نخواهد داشت.بیتا حرف میزنه .بیتا جملات رو از سر تنبلی یا نابلدی حذف میکنه و تحویل میده .بعید میدونم بلد نباشه چون می فهمه ولی ترجیج میده جمله ای که مضمونش مشخصه رو کوتاه و خلاصه بگه.به اون چه که ما دوست داریم جمله کامل رو بشنویم ،مهم اینه که وظیفه ش رو انجام میده و منظورش رو می فهمونه،فهمیدن و نفهمیدنش به ما برمیگرده .

بیتا با انگشت اشاره من خویشاونده.این تنهاترین و به طور قطع نزدیک ترین فایل پدریش محسوب میشه.بعدها بیتا خواهد نوشت که سالهای کودکیش رو یا با پسرخاله و دخترخاله هاش گذرونه یا با فایل درجه یک پدرش یعنی انگشت اشاره من.اسمش داداشیه و از فکر و خیال و داستان پردازی های من در جوانی زاییده شد.بیتا وابسته ی اونه.از دست داداشی غذا میخوره.با اون بازی میکنه و به حرف هاش که با نجواهای زیر لبی من به حرف میاد ارتباط برقرار میکنه.بیتا خواهد گفت که فریب خورد و با احساساتش بازی شد.

کار کار کار ؟ نه خبری نیست جز نشستن پشت سیستم کند تک هسته ای به امید خلق فکر و ایده ای جدید.به امید تکان هایی که موجب بشه ثروت اندوخته شده نقد بشه.به امید ایمیل های داده شد و ساخته شد.به امید نا امیدی و جهش هایی که از سالها پیش خیز برداشته بودم.

از فیس بوک متنفرم .دوستانم رو میبینم ولی سلام هم نمیکنیم.دوستانم رو می بینیم ولی در اوج سخاوت لایک میکنیم و رد میشیم.صفای یک خط وبلاگ نویسی همراه با کامنت های تکراری با هیچ لایکی قابل رقابت نیست.

تنبیه بیتا


۱-حال ما گویا هنوز هم نزار است.افسرده م .نیازی نبود دکتر بگه.از حال و هوام مشخص بود که رو به راه نیستم.قرص های جورواجور ویتامین،کلسیم و چربی خون با اسم های عجیب غریب میخورم.سعی کردم تا حدودی وضعیت روزانه رو تغییر بدم.در اولین حرکت دوچرخه خریدم تا در این هوای آلوده دوچرخه سواری کنم و لااقل به بهانه خرید نون و اقلام سبک بیرون برم.هفته ای چند روز صبح ها به پارک میرم و پیاده روی میکنم و بعضا با پیرمردهای پارک پینگ پونگ بازی میکنم.عصرها هم به باشگاه میرم و ورزش میکنم و اگر فرصت شد به استخر میرم.
اینها شاید یکی از راهکارها برای حال و روز بد من باشه.درسته کمی شاداب تر شدم ولی نیاز زیادی هست تا مشکل اصلیم حل بشه.برای حل مشکل واقعا نمی دونم از کجا و به چه وسیله ای شروع کنم.از مهدیه خواستم اصلا در این مورد صحبت نکنیم چه راهنمایی چه دردودل.یک سکوت برای فرار از مشکل .این خودش درد بیشتری هست.اینکه مشکلت رو داد نزنی و سربسته بهش فکر نکنی.

۲٫هر وقت کالایی گرون خریدم بلافاصله بلای بی پولی خیمه میکنه.یک جورهایی تا مدتها درآمدم من هم کم میشه.یعنی انتظار دارم اگر چیزی خریده شد،مطابق قبل درآمد هم سیرنزولی نداشته باشه تا اینکه پشیمون بشم چرا خریدم یا چرا پرداخت کردم.میگن مدیریت منابع مالی مهمه ولی در این مملکت که بالاپایین اون با یک خبر تغییر میکنه چه لزومی داره مطابق قبل به فکر مدیریت منابع مالی باشم ؟

۳٫شیطنت های عجیب و غریب بیتا گاه قدری عصبیم میکنه که مجبور میشم سرش داد بزنم یا با گذاشتنش روی صندلی و به سمت دیوار ، تنبیه ش کنم.تا الان دوبار به شدت بیتا رو دعوا کردم.یکبار بعد از خالی کردن لاک روی فرش و درست در لحظه خروج از خونه و رفتن به مهمانی و دیگری رد شدن از نرده حفاظ پله برای رفتن به طبقه بالای خونه.پله هایی که شیب تندی داره و بالارفتن از اون بسیار خطرناکه.بیتا گریه میکنه،اشک میریزه و من عذاب وجدان میگیرم و دلم براش میسوزه که چرا سر این فرشته داد زدم و دعواش کردم.ولی چه باید کرد؟

۴٫بیتای دوست داشتنی من در حرف زدن تنبلی میکنه.در واقع ترجیح میده کلمات دو سیلابی رو دخل و تصرف کنه و فقط یک کلمه ش رو نصفه نمیه بکار ببره و یا به طرز خنده داری کلمه ای رو که میشنوه با شکل بی ربطی تکرار کنه.مثلا بجای خرمالو یک جمله عجیب غریبی بگه که ربطی به هجی این کلمه نداره.این روزگار ماست با بیتا

۵٫خیلی دوست دارم بیشتر وبلاگ بنویسیم ولی تنبلی و بی انگیزگی اجازه نمیده.حس بدی دارم که همه فقط در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک فعال شدن و انگار نه انگار روزی وبلاگی بود و بروبیایی.خودم مدت هاست به وبلاگی سر نزدم و اصلا نمی دونم وبلاگ هایی که زمانی میخوندمشون هنوز فعال هستن یا خیر

۶٫هفته اول آبان سالگرد یکی از خاطرات تلخ زندگیم بود.نه سال گذشت.حالا که فکر میکنم میبینم ما جوون های اون زمان با اون شور حرارت مون در وبلاگ نویسی با نویسنده های زرد فیس بوکی قابل مقایسه س؟ولش کن

عضو خوراک مطالب شوید