کهنه و نو


۱-حیفه با نو شدن سال از بهار نگم،از عید نوروز و خاطرات خوشی که حالا برام خیلی دور و دست نیافتنی شده و باید در تنهایی تمرکز کنم تا همه خوشی های اون رو دونه دونه یادآوری کنم تا از لحظه لحظه اون لذت ببرم.

این روزها تلخ  شده .تلخ تلخ که به باورم شیرین شدنش در حد محاله.درد کهنه کینه و نفرت،،سوء تفاهماتی که حل نشد و روز به روز بر هجمش افزوده شد.نزدیک ترین هایی که لحظه لحظه دور شدند بدون اینکه یادی از نزدیکی کنند و دورهایی که بیرون گود ماندند و جلو نیامدند.بغض هایی که نمیترکد چون غریب شده.

این روزها سعی میکنم فکر نکنم.به هر موضوعی که نیاز به فکر کردن داشته باشه فرمان نه به مغزم میدم ولی چه کنم که فکر ناخوآگاه فکر میاره.حیف که نمیشه خیلی چیزها رو نوشت و باز هم باید در خودم بریزم

۲-بیتای من یکسالگی رو رد کرد.من که هر ماه ،ماهگرد تولدش رو برای دل خودم جشن میگیرم تولد بعدیش رو که دو هفته دیگه س میشمارم چون چهارده ماهه میشه

این وروجک دوست داشتنی بیش از حد  خوردنی و بامزه شده و با کارها و رفتارهاش کمک زیادی میکنه تا به مشکلات و ناراحتی هام کمتر فکر کنم.بیتا عروسک هاش رو روی پاهاش میذاره و براشون با زبان خاص کودکی،لالایی میگه

۳.هر چیزی که تو این دو ماه تو دلم کنار گذاشته بودم تا بنویسم فراموش کردم.سال نو و درد کهنه شده تنها چیزیه که یادمه

هک شدن وبلاگ


۱- چند باری خواهستم وبلاگ رو به روز کنم ، یکبار رمز رو فراموش کردم بازیابی کردم و فراموش کردم پست جدید بذارم ، مجدد بازیابی کردم دیدم ایمیل عوض شده و آخر بار دیدم وبلاگ داریوش کبیر توسط اعراب هک شده .باز گفتم ولش کن حالا سر فرصت بررسی و برطرفش میکنم.وبلاگ توسط یک گروه عرب هک شده بود اون همه با پخش قرآن و اشاره به توهین شیعیان ایرانی به عمر، عثمان، ابوبکر و عایشه.توی نوشته هاشون حرف بی راهی هم نمی زدن.تو ایران به سنی ها خیلی توهین میشه ولی اگر اونها به ما توهین کنن خونمون به جوش میاد.تصور افراط گونه ای نسب به عمر و عایشه داریم .این نوشته در صفحه هک شده برام جالب بود که اشاره کردن ، امام موسی کاظم فرزندی به نام عمر داشته و فرزندانش از سمت مادری به عایشه میرسن .به شخصه با اینکه سید هستم و طبق شجره نامه ای که دارم به امام موسی کاظم  میرسه اصلا به این مورد توجه نداشتم .
به خاطر سفرهایی که در گذشته به کشورهای عربی داشتم ،دوستان و همکاران سنی زیادی داشتم. چه از عربستان و مصر و چه عراق و الجزایر.چیزی که جالب بود خیلی ها نه اطلاعی از کم و کیف مذهب شیعه داشتن و نه توهینی به شیعه میکردن ،خصوصا الجزایری ها که اصلا نمی دونستن مذهبی به نام شیعه هست و تنها فرزندان و نسل پیامبر رو قابل احترام و عزیز می دونستن.

۲- بیتای من در آستانه یک سالگیه .چشم رو هم گذشتیم و یک سال گذشت و این روزها  در پی برگزاری تولد یک سالگی ش هستم.هنوز هم وجودش برام باور نکردنیه .بیتای من دست میزنه ، میرقصه ، الو الو میکنه ، با انجام شیطنت های کودکانه از دستم چهار دسته و پا در میره و این روزها هم سعی میکنه ایستاده  یکی دو متری رو راه بره و پس از زمین خوردن غش غش بخنده.به هر اتفاقی علامت تعجب رو با دستهاش نشون بده و با دیدن عکس و تابلو لبخند بزنه که آره این عکس رو یادمه !
هیچوقت فراموش نخواهم کرد که پاقدم بیتا چقدر پر برکت بود.

۳-بی تفاوتی نسبت به این همه گرونی و چندبرابری شدن همه چیز از سوی مسئولین واقعا برام سواله .البته اسما مسئول .به عقیده من مشتی دزد و غارتگر می تونن اینقدر بی خیال و خونسرد باشن چون ثروت های بادآورده و نامشروع از طریق رانت ها و دلالی های و زد و بندها به قدری زیاده که این فاجعه چند ماهه براشون کاملا عادیه.

۴-باز هم بازی انتخابات شروع شد و باز هم در آستانه انتخابات جدید قول و قرارها و احترام و تعبید ها از سر گرفته میشه و مانند همیشه اتحاد و همدلی توصیه میشه.مردم برای انتخاب آینده کشورشون مهم میشن و فضا تلطیف و باز میشه . ای کاش همه چیز واقعی بود .

پول و پیری


۱-زمانی که کار رسمیم رو شروع کرده بودم فکر کردن به اینکه این ماه اینقدر حقوق میگیرم که اگر با ماه بعد و بعد و بعد جمع بشه فلان قدر میشه.اگر پس انداز کنم این میشه و خلاصه جوری برنامه ریزی میکردم تا تونسته باشم پس اندازی داشته باشم .یک میلیون ، دو میلیون و هر چقدر می دویدیم شاید رسیدن به واحد میلیون برای کارمند جماعت سخت و غیرممکن بیاد.اینجاست که گرفتن وام بدجوری می تونه راه گشا باشه .آره وام بگیرم ماشین میگیرم یا میذارم بانک یا هر کاری که بشه چاله چوله ها رو پر کرد و حتی به چیزهایی که تا حالا نداشتی برسی.

وام ازشرکت،وام خودرو،بعدها وام مسکن،متاهل شدیم وام ازدواج و…آره ! این دوران هم گذشت .شاید تنها بدهی موجود همین وام مسکن باشه که بود نبودش تو گرونی های امروز ناچیز باشه و گرنه پاکه پاک شدم از هر چی قسط و وام و قرض.هنوز هم با اطمینان میگم بهترین کاری که دوسال پیش انجام دادم عطای کارمندی رو به بقاش بخشیدم و برای همیشه تصمیم گرفتم تنها برای خودم کار کنم.

زندگی این روزها بالا وپایین زیاد داره . هر چی بیشتر در میاری ،بیشتر خرج میکنی،بیشتر وقتت و زندگیت رو میذاری به کار،کمتر تفریح میکنی و فکر میکنی اگر به این فرصت هم دست ندی پس فردا حسرتش رو میخوری .این روزها زندگی بالا و پایین داره و من بی نهایت خسته و فرسوده و افسرده م.چرا ؟

۲-بالا رفتن سن رو اولین بار با سفید شدن موهام حس کردم. امروز که نصف بیشتر موهام سفید شده دیگه فرقی نداره صبح روز بعدش تار مویی سفید بشه یا نشه.مهم اینه که سفید شده من که با افتخار میگفتم تا امروز که سی و یک سالمه دندان پزشک نرفتم حالا کارم به دندون کشیدن رسیده.اینها هم به کنار ! وقتی چهار تا پله رو بالا میرم زانو هام قفل میکنه و مثل پیرمردها باید بهش استراحت بدم ولی چی از این بدتر که به فکر گرفتن آزمایش و چک آپ افتادم و در کمال ناباوری میبینم دچار کلسترول  شدم .ب

این اتفاقات رو میبینم  دلم هوای بچگیم رو و یا نه همین ده سال پیش رو که تصاویر شفاف تری ازش تو ذهنم مونده میکنه .

ادامه


این زندگی همچنان ادامه دارد .تقریبا دوماهی به وبلاگ سر نزدم وقتی هم سرزدم با بهم خوردن دیتابیس و خرابی وبلاگ مواجه شدم و یکماهی هم بیخیال اصلاحش .به هرحال آرمان که روزگاری ارداویراف ما بود،لطف کرد و درستش کرد.واقعا حوصله کرد چون اگر کسی از بچه ها این کمک رو از من میخواست اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم.

بیتای من نه ماهه ش رو تمام کرد. همین الان چهاردست و پا اینور و اونور میز میچرخه و بعضا از پاهام آویزون میشه تا به زور بایسته.دائم میخواد بغلش کنم تا بتونه با دیدن کی برد و مونیتور سر در بیاره که دارم چکاری انجام میدم.بیتای من چه آینده ای داره ؟

بارون میاد.بارون پاییزی .برگهای درخت جلوی در همینطور در حال ریختن هستن و حیاط مملو از برگ های تبریزی و چنار شدن.گه گاهی هم ته مونده های برگهای آلبالو و توتی که تابستون کاشتم به زمین می افتن.از ریختن برگ های زرد دلم بدجوری میگیره .دلم خوشه حداقل برگهای پیچک همچنان و سبزو جون دارن.

روزها به شدت تکراری و سنگین میگذرن.گویی خیال نداره کارهای من تمام بشن.تا بخشی از اون سبک میشه بهانه ای بوجود میاد که باز هم بشینم و بشینم و بشینم و با قیافه ای خسته صبح رو شب کنم .خسته م کاش میشد مسافرت کرد .من که دلم گرفته ولی مهدیه عادت جالبی داره وقتی بی حوصله میشه تنها کاری که بلده سه چهار تا آهنگ هایده و نانسی رو با اون گوشی قدیمیش پلی میکنه و گوش میده . تو این سه سال بارها این عادت رو تکرار کرده .

ده سالگی داریوش کبیر


۱-هیجان انگیزه اونهم رسیدن به دهمین ساله وبلاگ نویسیم.البته درسته که نهمین پستم رو از سال قبل تا الان میذارم ولی همین که همچنان آرشیوی از ده سال وبلاگ نویسیم هنوز وجود داره و گهگداری چیزی می نویسیم و سری بهش میزنم کافیه .روزهای تلخ و شیرینی گذشت . خاطرات زیادی رقم خورد و مهم تر از اون دوستی های زیادی شکل گرفت که بعضی ها فراموش شد و بعضی ها همچنان ادامه داره.
از طریق وبلاگ نویسی راه های زیادی برام باز شد چه کاری و مالی و چه مسافرت و تفریح .یک دهه داشتن محیطی که اتفاقات گوناگونی برات رقم زده حتما مهم بوده که مصمم بودم تا الان ادامه ش بدم.
شاید باور کردنش سخت باشه ولی بوده شب هایی که در خواب به سالهای نخست وبلاگ نویسیم رفتم و در کنار دوستانم بودم.

۲-بیتای گلم شش ماهش شد. چند روز  پیش برای زدن واکسن رفتیم پیش دکتر .دخترم بزرگ شده و حالا باباش رو به خوبی میشناسه .یکی از تفریحات من دیدن عکس های تولد تا به امروزش و تغییرات ظاهری اون طی این شش ماه بوده .بچه واقعا تجربه شیرینیه که متاسفانه دوستانی که سالها ازدواج کردن هنوز از داشتن بچه فرار میکنن .
اگر یک لحظه خودشون رو جای ما میذاشتن به طور قطع چنین تصمیمی نمیگرفتن .قبول دارم پذیرفتن مسولیت داشتن بچه و مهم تر از اون خرج و مخارج یک بچه اون هم در شرایط بد اقتصادی این روزها ، خیلی ها رو مجبور میکنه به موضوع بچه دار شدن فکر نکنن ولی بالاخره با همه مشکلات این تصمیم رو زمانی انجام میدن که سن و سال بالا رفته و حوصله داشتن بچه رو ندارن.
حالا که دو ماه تا سومین سالگرد ازدواجمون مونده  به این نتیجه میرسم که واقعا خوشبختم.

۳٫همیشه دوست داشتم اگر تجربه ای داشتم،دیگران رو هم در اون شریک بدونم کما اینکه به ندرت شده کسی چنین کاری رو با خودم انجام بده.شاید به اشتراک گذاشتن تجربه ای حتی به قیمت کم شدن فرصت های خودم ولی سود و منفعت دیگران بشه.من در کل آدم با تجربه ای نیستم و بارها شده در زمینه هایی با من مشورت کنن که در اون موفق بودم.

۵٫زلزله آذربایجان ،زلزله بم ،زلزله روبار و منجیل .فاجعه های تلخی که هیچوقت از خاطرم پاک نخواهند شد ولی نمی دونم چرا در دوره ای قرارگرفتیم که روز به روز دل سنگ تر و بی تفاوت تر میشیم. دیدن جنازه زیر آوار مونده یا متلاشی شده و هر صحنه دلخراش دیگه آنچنان منقلبمون نمیکنه و خیلی بی تفاوت در حال عوض کردن تند تند کانالها هستیم.

افراط دینی


۱٫ بیتای من در آستانه ۴ چهار ماهگیه.دست و پا میزنه ، از خنده ریسه میره ، من و مامانش رو میشناسه و روی هم رفته روز به روز کارهای جدیدی ازش سر میزنه.باور نکردنیه وجود بچه ای که هر وقت نگاهش میکنم از خودم میپرسم بابا شدم بابا شدم و این دخترمه.

۲٫زمانی که دور دور وبلاگ نویسی بود و کامنت و هیت و سرزدن وبلاگ نویسا بهم یک رسم شیرین بود ، بالا بودن کامنت برای من هم لذت بخش بود.دور نیست روزهایی که یک خط مینوشتم و کانت گذارهای بیکار به صف میشدن که وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن و بینابین اون هم دوستانی بودن که با توجه به مطلب نوشته شده نظر میدادن.به امروز که نگاه میکنم تنها کامنت های این وبلاگ ، اسپم های بی سروته و تبلیغاتی هست که توسط رباط ارسال میشه .

۳٫آهنگ آخر شاهین نجفی رو شنیدم.با توجه به اینکه پیشتر آهنگ های قبلیش رو شنیده بودم برام خیلی عجیب نبود قبح خیلی چیزها رو از بین ببره و حتی کار برو به جایی بروسنه که به عقاید مذهبیون توهین کنه.نه طرفدار سبک خوندنش بودم و نه صدای قشنگی داره ولی از اونجایی که در آهنگ ها تابو شکنی ، توهین و نوعی اعتراض که میل به شنیدن ادامه آهنگ رو به شنونده منتقل میکنه باعث شده بود کارهاش رو حداقل برای یکبار شنید.
شاید من بچه مسلمان که از قضا سید اولاد پیغمبر هم هستم اشتباه فکر کنم ولی به نظرم مقصر اصلی این چنین تابو شکنی ها افراط پیش از حد و تندروی مذهبی داخل کشوره .خیلی ساده س ، هر چقدر ماهواره جمع شد مجدد مردم نصب کردن ، هر سال بهار گشت ارشاد تو خیابون ها راه افتاد و ارشاد کرد ولی سال بعد نه تنها ریشه کن نشد بلکه بدتر هم شد. کافیه تیپ بدترین مورد دستگیر شده سال اول راه اندازی گشت ارشاد رو با موجه ترین شخص دستگیر شده امسال مقایسه کرد تا بی نتیجه بودن این همه سختیگیری مشخص بشه .از هر ده نفر چند نفر نماز میخونن ؟ مگر در دوران مدرسه اجبار نبود ؟ پس چرا نماز خونا روز به روز کم شدن؟سخت گیری و افراط پیش از حد نتیجه ای جز اسلام زدای ، دین گریزی ، عدم التزام به واجبات، سبک شمردن شرعیات،بی توجهی به اعتقادات و یواش یواش به سخره گرفتن دین و در آخر توهین و دست انداختن اونو موجب میشه.اینقدر افراط شد که به راحتی میشه در مورد خیلی مسائل دیگه جک ساخت ، خندید و مسخره کرد.بالایی ها مقصرن چون روز به روز قبح خیلی مسائل به خاطر همین افراط ها از بین خواهد رفت.
این حرف من نیست ، نوشته های زیادی رو توی این چند روزه خوندم که اعتراف کردن اگر اینهمه سخت گیری ، افراط و مهم تر از همه تحریف و خرافات نبود بلایی که مخالفان اسلام سالها میخواستن بیارن ولی نتوستن با چنین روشی آوردن.

۴٫سرگرمی خوبه شده باغچه کاری حیاط منزل و حداقل نیم ساعت فرصت برای آب دادن به گل و درخت ها و گهگداری هرس کردن اونها.حیاط خونه خشک و خالی بود ولی با گذشت چند ماه تبدیل به یک محیط سرسبز یا گل های خوش بو  و سبزی خوردن های تازه شده

دریغ از وقت


۱-واقعا هم دریغ از وقت.وقت کم میاد اونم با اومدن کوچولوی دوست داشتنی و خوردنی مثل بیتا.واقعا حس عجیب و غریبیه.به قول یک بنده خدایی که میگفت دختر روزی یک دونه گندم بزرگ میشه.پس ببینیذ من چه وضعی دارم که روز به روز باید خیره بیتا بشم تا دونه دونه بزرگ بشه.از سرما خوردن و سرفه هاش و از خندیدن و  ریسه رفتناش تا شناختن من و مامانش که وقتی کنارش میریم دست و پا میزنه و نشون میده که ما رو میشناسه.بیتا دو روز دیگه سه ماه ش رو تموم میکنه.

۲-وقتی در مورد وضعیت این روزهام فکر میکنم میبینم چقدر مثل کارگر روز مزد تنوع کاری داشتم ! نمی دونم کار درستیه یا نه ولی من توی هفت هشت ساله گذشته چقدر تغییر شغل دادم. بد بودنش فقط نداشتن ثباتش ناراحتم میکنه ولی شاید خوب بودنش یکی تنوع و دیگری میل به پیشرفت بوده.
سال هشتاد و سه تا هشتاد و چهار دبیر ITروزنامه آسیا شدم و اگر ادامه میدادم الان یک روزنامه نگار بی پول ولی با تجربه و خبره می شدم.از هشتاد و چهار تا نود زدیم تو کار بازرگانی و صادرات.سال هایی که همیشه درگیر سفر به کشور های مختلف مثل عراق و عربستان و الجزایر و امارات بودم.همیشه یک پام تو کارخونه ها و خط تولید ها بود و خلاصه تجربه های خوبی به دست آوردم.
ولی در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخید.با وضعیت بد اقتصادی و این همه تحریم کار کردن تو این زمینه وقت تلف کردن بود و ترجیح دادم باز هم شغلم رو عوض کنم. شغلی که نزدیک به مدرک تحصیلی م هم میشد یعنی ورود به فیلد ساختمان سازی .حالا این کار تا چه زمانی گزینه خوبی برای کسب درآمد باشه خدا می دونه .
ولی با همه اینها سایت پایگان مهمترین کاری بوده که تا الان انجام دادم.اداره سایتی که شاید به طور جدی روش فعالیت نکردم ولی تنها کار مورد علاقه من تا امروز بوده.

۳- شاید مطالب زیادی روزانه به ذهنم برسه که محض خاطره نویسی هم شده در وبلاگ بنویسم ولی متاسفانه دیر به دیر آپدیت کردن موجب بشه تمام اون موارد فراموش بشه .

۴-نمایشگاه کتاب شروع شدن ولی این سالها تنها کاری که انجام نمی دم ،به دست گرفت کتاب و خوندن کتابهایی هست که روزگاری با حرص و ولع خریدمشون ولی از هر کتاب شاید یک صفحه ش رو هم نخوندم.

۳۱سالگی


قطعا این تولد ۳۱ سالگی با همه تولدهای قبلی متفاوت تر و زیباتر بود.چرایی اون هم مشخصه .کافیه اتفاق شیرینی که در پست قبلی ذکر شده به عنوان چاشنی تولدم اضافه بشه.

دوستان خوبم تولد زیبایی رو رقم زدن و با ابتکار حسین خان منصور متن تبریک تولد بجای اسم داریوش به بابای بیتا نقش کیک شد.

۳۱ سالگی شروع شد ولی حس میکنم چندین ماه از عمر سی سالگی من اصلا منظور نشده.

 

**************

تبریک به اصغر ایران که بزرگی فرهنگ ایرانی رو به دنیا نشون داد.گفتنی ها رو قطعا همه خواهند گفت

تولد بیتا


من و بیتا

بیتابی اومدن بیتا به سر رسید و فرشته کوچولوی من در ۱۸ بهمن ماه متولد شد.هنوز باورم نمیشه ،باورم نمیشه بابا شدم.من که هنوز ازدواج کردن و پایان تجرد رو باور ندارم الان یک سر عائله مندم!
ساعت ها به صورت معصوم بیتا خیره میشم و بدون پلک زدن حرکات ش رو در خواب نگاه میکنم.
پزشکی که ۳۰ سال پیش من رو بدنیا آورد ،حالا بیتای من رو بهم هدیه کرد.

صفحه تازه ای در زندگیم باز شده

 

۴۰روز بعد


شاید پست بعدی که میزنم  بزرگترین اتفاق زندگی م افتاده باشه.۴۰ روز بعد حالا یکی دو روز پس و پیش.حس عجیبیه.عجیب ترین حس دنیا.فقط بگم خوشحالم .خوشحالم از این همه تکامل …

 

دلار ۱۶۰۰ تومن رو هم رد کرد.خبر مهمیه .پارسال که فرت و فرت دلار ۱۰۶۰ تومنی میخریدم کاش کمی بیشتر آینده نگری میکردم .پارسال همین موقع بحث این بود که ارزش ریالی دلار باید ۱۷۰۰ تومن باشه ولی الان که به این مرز رسیده باید گفت ارزش واقعی اون بیش از ۲۰۰۰ تومنه.تعارف که با خودمون نداریم.پولمون بی ارزش ترین چیزیه که داریم.

عضو خوراک مطالب شوید