

لینکدونی
» ایرباس A-380؛ هتل 5ستاره پرنده [کلیک]
» وقتی الاغ رو اسپرت میکنن![کلیک]
» طرح پلیس دیجیتال جهت برخورد شدید با کاربران ایرانی اینترنت![کلیک]
» دوقلو های افسانه ای به هم چسبیده ![کلیک]
» کارخانه بازیافت اعضای بدن انسان[کلیک]
» لحظه ظهور عزرائیل و خروج روح از بدن[کلیک]
» ۲۰ قسمت از بدن که احتیاجی به آن نداریم[کلیک]
» آغاز مقدمات تولید سریال مرد 3هزار چهره [کلیک]
» مشخصات کامل عاملان سایت های مستهجن[کلیک]
» چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟[کلیک]
سه شنبه، 22 دیماه 1388
مدیریت کاریزمایی
خیلی وقتا مدیریت روزهای زندگی درجه بندی داره . بعضا برای یک منشی ساده چنان مدیریتی میشه کرد که صد سال برای یک کارگر ساده نشه.این حرفارو زدم برای اینکه احتیاج به تقویت شخصیت کاریزمایی خودم دارم.نه آنچنان مدیریت دارم و نه سر بزیر و خجالتی هستم ولی با همه اینها خیلی دوست دارم با اقتدار صد درصد اتفاقات زندگی خصوصی و اجتماعی ام تحت تاثیر قرار بگیره.اینا رو نگفتم که نتیجه گیری کنم تو سری خور یا ته تهش زن ذیلیل هستم.خواستم تمرین کنم شالوده مدیریتی خودم رو آپگرید کنم.
فکرش رو بکنید ، پسر بچه ای مثلا پنج شش ساله وارد محیط اداری میشه که اغلب کارمنداش دختر هستن و یا مثلا پسر بچه ای با مادرش به مدرسه دخترونه خواهرش برن برای انجمن اولیاء و مربیان.وقتی من این موضوع فکر میکنم یاد بچگی های خودم میوفتم.اینکه با موهای طلایی و پوست سفید و لپ قرمزی بین دخترها مدرسه یا مثلا محیط کار دست به دست میشدم و برام شکلات ، چیپس و پفک می آوردن و یا حتی بغلم میکردن و لپم رو میکشیدن.
حالا فکرش رو بکیند بیشتر از 25 سال از اون روزها گذشته باشه و تو در غالب یک نره غوله سیبیل کلفت ببینی پسری با شکل و شمایل دوران کودکیت به محل کارت بیاد و همه دوره ش کنن.حسودی میکنی یا اینکه خجالت میکشی چرا در کودکی میذاشتی اینجوری لوست کنن و قربون صدقه ت برن ؟
یادم هست روزی رو که در بخش مونیتورینگ، واحد مرکزی خبر برای خودم جولان میدادم و با تجهیزات رادیویی اونجا بازی میکردم و کلی بروبیا داشتم،بجاش پسر یکی از همکارای پدرم که قیافه ای کک مکی داشت رو هیچکس تحویل نمیگرفت!
تو پست قبلی نوشتم اوضاع بدحال این روزها بدجوری زندگی همه رو تحت الشعاع قرارداده.رصد کردن روزانه اخبار و به پای این تحلیل اون تحلیل نشستن هم جز حرص خوردن و عصبی شده عایدی نداره.در تصمیمی جدید ،پیگیری کردن اخبار هر سمت و سو رو به شدت محدود کردم،بحث کردن تو خونه رو کم کردم و دیدن اخبار رو در تلویزیون و ماهواره کنسل.در عوض این خلل رو با خریدن کنسول xbox360 پر کردم.گور بابای سیاست .به من چه اصلا؟ترجیح میدم GTA بازی کنم یا و حالشو ببرم و وقتی هم آتیشی میشم با یک بازی بکش بکش خودم رو تخلیه کنم.
چهارشنبه، 9 دیماه 1388
روزهای معاصر
روز کاری که شروع میشه .قبل ازمرتب کردن میز و مستقر شدن بر صندلی،حرف از اتفاقات روز مملکته.هر کسی یک نظری میده.یکی میگه ریفرش کن ببین خبر جدید چی از تنور در اومده.دومی میگه فلانی رو گرفتن.سومی میگه قرار در آینده چه اتفاقی بیافته؟اون یکی میگه اخبار20:30 رو دیدی ؟چهارمی میگه حال کردی voaچی میگفت.پنجمی میگه دم فارس نیوز گرم.ششمی میگه حال میکنی bbc چطور تنور خبرها رو گرم میکنه.یکی از تجمع پرشور خودش با آب و تاب تعریف میکنه دیگری میگه تجمع ما شلوغ تر بود و بحث بالا میگیره. ساعت پنج میشه و باید کرکره شرکت کشیده بشه.امروز هم مثل چند ماه اخیر کار خاصی انجام ندادیم.بجای چار تا کار فقط نشستیم اخبار خوندیم و تحلیل کردیم.
دعای آخر هر ماه :خدایا این ماه هم کار نکردیم ،حقوق بابت کار نکرده رو حلال بفرما!
دو نفر آدم چقدر غذای نذری نیاز دارن ؟چه بساطی میشه روزهای محرم و صف های عریض و طویل مردم برای گرفتن غذای نذری.قطعا کسی از غذای نذری امام حسین بدش نمیاد ولی حرص زدن برای غذای بیشتر هم حد واندازه ای داره.ما که با ماشین دنبال غذای نذری افتاده بودیم یا به خاطر صف طولانی مردم و ازدحام منصرف میشدیم یا اگر جایی هم میدیدیم خلوت تره تا نوبت ما میشد غذا تموم میشد.شانس با ما بود که اشتباهی در یک فرعی بپیچیم و آشنایی ببینیم و آشنا نذری داده باشه و دو عدد قیمه امام حسین به ما برسه.
اگر هنوز این همه مو روی سر مبارک هست از قبل ترس و هراس کچل شدن از قدیم الایام بود.شواهد خانوادگی نشون میداد بالاخره روزی من هم به صنف کچل ها خواهم پیوست ولی پشتکاری که تا امروز ادامه داشته موجب شده تا امروز که یکی دو ماه تا 29 سالگیم باقی مونده هنوز اوضاع مناسبی از این نظر داشته باشم.لازم شد که از کیفیت خوب زاندوراکس بگم.دارویی که نزدیک به سه سال به طور مرتب استفاده کردم .یک شیشه برای مصرف شب و یک شیشه برای روز که به صورت قطره و از طریق سرنگ چکانده میشه.
اینها رو گفتم تا از بساطی که هر بار باید سرنگ به دست جایی رو پیدا کنم تا به فرق سرم بزنم بگم.فکرش رو بکنید باید سرنگ رو دستم بگیرم ،به دستشویی برم و بعد یواشکی شروع کنم تا بیست بشمارم تا تعداد قطره ها کم و زیاد نشه.بعضی روزها هم برای اینکه سرنگ تو جیبم نشکنه اونو به دندون میگیرم تا مثلا دستم رو بشورم یا بند کفشم رو ببندم . در سرنگ رو باز میکنم و مشغول میشم.کار خاصی نمیکنم ولی فکرش رو بکیند اگر یکی از کارمندان شرکت منو در اون وضع ببینه در موردم چه فکری میکنه ؟
بالاخره ماه هیچوقت پشت ابر نموند و من در حالیکه داشتم بند کفشم رو می بستم و سرنگ رو به دندون گرفته بودم مشاهده شدم.خنده داره یا گریه دار؟یعنی من با این هیکلم از زور تزریق شق و رق راه میرم یا باید قسم بخورم که والا بلا برای جلوگیری از ریزش مو اونهم در آینده با سرنگ ،قطره به سرم میچکونم؟
خدایی حوصله میخواد وبلاگ نوشتن.جدا همین چار خط رو هم باید اینقدر بالا پائین کرد تا نوشته ای از توش در بیاد.سوژه این روزها چیزهای دیگه س.داشتم فکر میکردم اگر خرج وبرج این ماه زندگی متاهلی رو به راه بود پاشم برم یک لنز برای دوربینم بگیرم.بعد فکر کردم مثلا لنز گرفتم حالا قراره از چه سوژه ای عکس بگیرم؟زوم کنم یا ماکرو کنم؟اصلا با همین لنزی که الان دارم چند تا عکس بدرد بخور گرفتم که حالا لنز جدید بگریم؟حالا این لنزه،هزار جور خرج فوق برنامه وجود داره ولی وقتی بهش فکر میکنی به این نتیجه میرسی که حالا خریدم چیکارش کنم؟
یکشنبه، 8 آذرماه 1388
روزهای پائیزی
از عموپورنگ و خواننده ها و طرفدارای عزیزش جدا ممنونم.عمو با نوشتن پستی در مورد ما موجب شد سیل خواننده های وبلاگش به اینجا بیان و در پست قبلی حسابی من رو شرمنده و البته خوشحال کنن.راه انداختن یک سایت و همکاری جزئی من لایق اینهمه تشکر نبود.
درد من درد کینه هاست.کاش دارویی ،ورد و جادو و جنبلی بود تا میشد تخم کینه رو از دل کسی که بهش علاقه داری و برات قابل احترامه برای همیشه از بین ببری.کینه مثل باتلاقی میمونه که هرچی برای از بین بردنش تلاش کنی و دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری.کاش مثل قتل بود تا با بخشش و التماس میشد حلالیت گرفت.کاش مثل دزدی بود که با حبس کشیدن در زندان به نوعی جبران میشد.کاش مثل یک دروغ بود که با یک قول مردونه بخشیده میشدافسوس که تا امروز کینه کار خودشو درست انجام داده.
رفت و آمد یکی در میان با مترو برای رفتن به سر کار با همه مشقت ها و شلوغی و ازدحامش باید به نوعی خوشایند به نظر برسه.حال میتونه گوش دادن به موسیقی باشه یا خوندن کتاب در لحظاتی که جایی برای نشستن وجود داره.البته موسیقی رو با سخنان آقای خدادادی در خصوص تغذیه و خوردن ها و نخوردن ها عوض کردم و از دیروز خاطرات شعبون بی مخ رو هم از ایستگاه مبدا شروع کردم.
برای اولین بار پامو گذاشتم دندون پزشکی.شاید یکی از مزایای بیمه تکمیلی استفاده ازخدمات قابل ارائه .اگر نمیتونم از خدمات سزارین استفاده کنم بجاش برای چکاپ دندان اقدام کردم.جالبه که به حکم دکتر باید در اسرع وقت دندون های عقلم رو بکشم.نفهمیدم که دراومد که حالا باید این مهمان ناخونده کشیده بشه