۳۳سالگی


سی و سه ساله شدم. اونهم با همه تلاشی که میکردم زما نرو به عقب برگردونم. نشد که نشد.فقط با فکر و خاطره س که میشد با شمع های اضافه شده روی کیک مقابله کرد وگرنه هیچ وقت موفق نخواهم شد حتی برای یک لحظه واقعی به گذشته برگردم.دلم خوشه از گذشته عکس و آلبو دارم.دلم خوشه عکس های کاغذی آلبومم که تا ده سالگی چیده شده هنوز کنار دستم هست تا با خیره شدن به اون به گذشته های دورم سفر کنم و هر وقت دلم آرام گرفت به گذشته ده سال قبلم سریس بزنم.الانم رو دوست ندارم.الانم یک تکراریه روتینه.یک روح خسته که به وقت صبح عاجز از روبراه کردن  صبحانه س و ظهرش اگر زوری نباشه رقبتی به خوردنش نیست و شب با آخرین خمیازه به خواب میره  تا فردایی رو که دوست نداره آغاز بشه .
فیلم بازی میکنم برای خوشی ولی خوش نیستم.بابایی میکنم ولی بابای خوبی نیستیم .همسر داری میکنم ولی شوهر بیخودی هستم و بدتر از همه شاید بدترین فرزندی که مدت هاس فرزندی نکرده چه برسه به برادری.

دوسالگی بیتا رو جشن گرفتیم با درک اون از فوت کردن و شمع و تولد ولی چه میدونه که این شمع ها جز بزرگ شدن و تاریک تر شدن این دنیای رنگارنگش هیچ عایدی بهتری نخواهد داشت.بیتا حرف میزنه .بیتا جملات رو از سر تنبلی یا نابلدی حذف میکنه و تحویل میده .بعید میدونم بلد نباشه چون می فهمه ولی ترجیج میده جمله ای که مضمونش مشخصه رو کوتاه و خلاصه بگه.به اون چه که ما دوست داریم جمله کامل رو بشنویم ،مهم اینه که وظیفه ش رو انجام میده و منظورش رو می فهمونه،فهمیدن و نفهمیدنش به ما برمیگرده .

بیتا با انگشت اشاره من خویشاونده.این تنهاترین و به طور قطع  نزدیک ترین فایل پدریش محسوب میشه.بعدها بیتا خواهد نوشت که سالهای کودکیش رو یا با پسرخاله و دخترخاله هاش گذرونه یا با فایل درجه یک پدرش یعنی انگشت اشاره من.اسمش داداشیه و از فکر و خیال و داستان پردازی های من در جوانی زاییده شد.بیتا وابسته ی اونه.از دست داداشی غذا میخوره.با اون بازی میکنه و به حرف هاش که با نجواهای زیر لبی من به حرف میاد ارتباط برقرار میکنه.بیتا خواهد گفت که فریب خورد و با احساساتش بازی شد.

کار کار کار ؟ نه خبری نیست جز نشستن پشت سیستم کند تک هسته ای به امید خلق فکر و ایده ای جدید.به امید تکان هایی که موجب بشه ثروت اندوخته شده نقد بشه.به امید ایمیل های داده شد و ساخته شد.به امید نا امیدی و جهش هایی که از سالها پیش خیز برداشته بودم.

از فیس بوک متنفرم .دوستانم رو میبینم ولی سلام هم نمیکنیم.دوستانم رو می بینیم ولی در اوج سخاوت لایک میکنیم و رد میشیم.صفای یک خط وبلاگ نویسی همراه با کامنت های تکراری با هیچ لایکی قابل رقابت نیست.

تنبیه بیتا


۱-حال ما گویا هنوز هم نزار است.افسرده م .نیازی نبود دکتر بگه.از حال و هوام مشخص بود که رو به راه نیستم.قرص های جورواجور ویتامین،کلسیم و چربی خون با اسم های عجیب غریب میخورم.سعی کردم تا حدودی وضعیت روزانه رو تغییر بدم.در اولین حرکت دوچرخه خریدم تا در این هوای آلوده دوچرخه سواری کنم و لااقل به بهانه خرید نون و اقلام سبک بیرون برم.هفته ای چند روز صبح ها به پارک میرم و پیاده روی میکنم و بعضا با پیرمردهای پارک پینگ پونگ بازی میکنم.عصرها هم به باشگاه میرم و ورزش میکنم و اگر فرصت شد به استخر میرم.
اینها شاید یکی از راهکارها برای حال و روز بد من باشه.درسته کمی شاداب تر شدم ولی نیاز زیادی هست تا مشکل اصلیم حل بشه.برای حل مشکل واقعا نمی دونم از کجا و به چه وسیله ای شروع کنم.از مهدیه خواستم اصلا در این مورد صحبت نکنیم چه راهنمایی چه دردودل.یک سکوت برای فرار از مشکل .این خودش درد بیشتری هست.اینکه مشکلت رو داد نزنی و سربسته بهش فکر نکنی.

۲٫هر وقت کالایی گرون خریدم بلافاصله بلای بی پولی خیمه میکنه.یک جورهایی تا مدتها درآمدم من هم کم میشه.یعنی انتظار دارم اگر چیزی خریده شد،مطابق قبل درآمد هم سیرنزولی نداشته باشه تا اینکه پشیمون بشم چرا خریدم یا چرا پرداخت کردم.میگن مدیریت منابع مالی مهمه ولی در این مملکت که بالاپایین اون با یک خبر تغییر میکنه چه لزومی داره مطابق قبل به فکر مدیریت منابع مالی باشم ؟

۳٫شیطنت های عجیب و غریب بیتا گاه قدری عصبیم میکنه که مجبور میشم سرش داد بزنم یا با گذاشتنش روی صندلی و به سمت دیوار ، تنبیه ش کنم.تا الان دوبار به شدت بیتا رو دعوا کردم.یکبار بعد از خالی کردن لاک روی فرش و درست در لحظه خروج از خونه و رفتن به مهمانی و دیگری رد شدن از نرده حفاظ پله برای رفتن به طبقه بالای خونه.پله هایی که شیب تندی داره و بالارفتن از اون بسیار خطرناکه.بیتا گریه میکنه،اشک میریزه و من عذاب وجدان میگیرم و دلم براش میسوزه که چرا سر این فرشته داد زدم و دعواش کردم.ولی چه باید کرد؟

۴٫بیتای دوست داشتنی من در حرف زدن تنبلی میکنه.در واقع ترجیح میده کلمات دو سیلابی رو دخل و تصرف کنه و فقط یک کلمه ش رو نصفه نمیه بکار ببره و یا به طرز خنده داری کلمه ای رو که میشنوه با شکل بی ربطی تکرار کنه.مثلا بجای خرمالو یک جمله عجیب غریبی بگه که ربطی به هجی این کلمه نداره.این روزگار ماست با بیتا

۵٫خیلی دوست دارم بیشتر وبلاگ بنویسیم ولی تنبلی و بی انگیزگی اجازه نمیده.حس بدی دارم که همه فقط در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک فعال شدن و انگار نه انگار روزی وبلاگی بود و بروبیایی.خودم مدت هاست به وبلاگی سر نزدم و اصلا نمی دونم وبلاگ هایی که زمانی میخوندمشون هنوز فعال هستن یا خیر

۶٫هفته اول آبان سالگرد یکی از خاطرات تلخ زندگیم بود.نه سال گذشت.حالا که فکر میکنم میبینم ما جوون های اون زمان با اون شور حرارت مون در وبلاگ نویسی با نویسنده های زرد فیس بوکی قابل مقایسه س؟ولش کن

هیچ بازده


- دوران ، دوران رکود و افسردگی من و روزهای سخت کلنجار رفتن با خاطرات و مشکلات و ماجراهایی است که طی یک سال گذشته بر من گذشته.ساعت ها خیره و زل زده به این فکر میکنم که واقعا چی شد و چرا باید به این راحتی اجازه میدادم این مشکلات روز به روز بزرگتر و به غده ای تبدیل بشن که امیدی به نجاتش نیست. امروز تسلیم و دست بالا در کنجی همه چیز رو فقط مرور کنم.
من آدم خودخوری هستم که تا این لحظه خیلی موارد رو حتی به همسرم  نگفتم و حالا اون هم نمک روی زخم این روزهای سیاه من.دردی که فقط در دلم ریخته میشه و سرریز اون دوای درد نیست .
سطح خواسته من از بدو فقط توجه بود و بس ولی کار به کینه و قهر و جدایی رسید.وقتی به اینجا میرسم میگم بذار همه چیز رو بنوسیم ولی باز میگم ولش کن درد و دلی که برای دوستت و همسرت و خیلی های دیگه نکردی چه لزومی داره که در وبلاگ نوشته بشه که معلوم نیست محدود خواننده هاش چه فکری در موردش بکنن.فقط همین بس که تبدیل به آدم افسرده،غمگین،بی انگیزه و بیحالی شدم و عملا هیچ بازده شدم.این اسمی ست که برای خودم گذاشتم “مرد بی مصرف و هیچ بازده”
ای کاش فرصت هایی برای حل مشکلات که واقعا جزئی بود گذاشته میشد.ای کاش بزرگی بود که به حکم احترام قضاوت میکرد.

-شهریور با سالگرد خاطره بد و تلخش تحت و شعاع خیلی خاطرات خوب و شیرین شد ولی فراموش نکردم که یازدهمین سالگرد وبلاگ نویسی من در همین ماه بود.یازده سال وبلاگ و پر از خاطرات تلخ و شیرین تا جایی که حتی تلخ ترین خاطره وبلاگی که نقطه عطف تمام سالهای زندگی من بود توان برابری با درد این روزهای من نداره

-بیتای من ۱۹ماه س ،وقتی نشد برای یک سال و نیمگی بیتا پستی بذارم. افسوس میخورم من که دستی در نوشتن و بلاگ نویسی داشتم چرا کوتاهی کردم و از بدو تولدش وبلاگی براش اینجا نکردم تا مثل همه مادرها و پدرها ، محدود روزنوشتی همراه با عکس بذارم .بارها برای دیدن ایده های کودکانه جستجویی کردم و به وبلاگ های بسیار زیبایی رسیدم که از بدو به دنیا اومدن و حتی قبل از تولد ، از عکس سنوگرافی تا ماه به ماه بچه عکس و خاطره گذاشتن.باز دلخوشیم که گهگاهی از کارهای شیرین بیتا با موبایل فیلم گرفتیم که گاها بیتا پاکشون کرده.
بیتای من این روزها در اوج شیطنت و بازیگوشیه.از شیطنت زیاد دست و پاهاش زخمی یا کبود میشن.لیوان میشکونه،از پله میخوره زمین و هزار خرابکاری دیگه.این دختر گل من روز به روز بر دامنه های کلماتش افزوده میشه و من و مامانش رو خوشحال میکنه.شاید یکی از جالب ترین کلماتی که یاد گرفته کلمه ” خیسه” باشه .یک دختر کوچولوی ۱۹ ماهه هر چیز خیس رو میبینه اشاره میکنه خیسه.

-این روزها وضعیت کشور بر خلاف حال ما سفیده.چطور میشه به فاصله چندماه شرایط دلگیر سیاسی و اقتصادی کشور تا حدودی دلگرم بشه و حرفی نزد؟همه خوشبین هستن و منتظرن شرایط رو با وضعیت مشابه سال های گذشته مقایسه کنن.
قطعا من یکی از ضرر کرده های وضعیت آرام اقتصادی خواهم بود،چراکه اولین ورودم به ساختمان سازی مصادف شد با گرانی بی حد مصالح ساختمانی و از طرف رکود و ارزان شدن بازار مسکن.این ضررهای شخصی من و دیگران فدای آسایش نسبی سایر مردم.

 

نسبت نسبی


۱-روزها فکر و خیال شده تنها مونسم.چه می دانستم چنین روزهایی رو هم خواهم دید.چه شب ها تا صبح خوابش را می بینم و چه روزها که گوشه ای چمباتمه می زنم به گذشته و او فکر میکنم.یکی غم نان دارد و غم بی پولی . کسی درد و مرض دارد و کسی مریض دار ولی ماله من خاص است .خاص خاص.
جراتش نوشتنش سخت است چون وقتی اسم میارم بغض گلویم را می فشارد .
خیلی گفتنی ها رو نمیشه نوشت حتی اگر خونده نشن.بعضی چیزهای رو فقط باید در انبار دل،جوری پنهان کرد که حتی خودت هم سراغش نیای.نمی دونم چی شد ولی چشم بازکردم و دیدم برای خیلی چیزها دیر شده .یا من از خیلی ها دور شدم یا همه از من.منی که کمترین واکنشم قورت دادن مشکلاتم بوده.

۲-تیتر این موضوع نسبت نسبیه که مربوط به مطلبی هست که قرار بود ماه پیش بنویسم ولی از اونجایی که ناچارم به خیلی چیزها فکر نکنم در موردش چیزی نمینویسم.

۳-تا دقیقه نود قرار بود رای ندم ، حتی می خواستم پیشتر بنویسم که رای نخواهم داد.ولی به دلیل اینکه چهار سال پیش از مهدیه خواستم بریم و به موسوی رای بدیم ، اینبار اون خواست که بریم و به روحانی رای بدیم.رای دادم ولی تنها چیزی که خوشحالم میکنه خوشحالی مردم و جوی که بعد از قهر مردم با انتخابات در روزهای آخر شکل گرفت و همه  اصرار میکردن که رای بدیم و البته به روحانی.نوشته ها و دلایل دوستان چه در وبلاگهاشون و چه در فیس بوک تاثیر زیادی داشت در رای دادن من و خیلی های دیگه.
امیدوارم مشکلات اقتصادی و اجتماعی کشور برای همیشه از بین بره

۴-بیتای من یک سال و ۴ ماهه شده.دختر ناز من بیش از پیش  شیطنت میکنه. کلمه کلمه هایی که یاد گرفته رو با لحنی دلنشین ادا میکنه.بابا و ماما میگه ولی غیرهوشند.یعنی بابا رو یکبار به من میگیه یکبار به مامانش و برعکس.توب بازی میکنه،عروسکاش رو لالایی میده و وقتی هر خوراکی میبینه اشاره میکنه به کلمه نو (نون)

۵-بیتا رو پارک میبرم برای تاب بازی ، برای آشنا شدن با مردم، برای دیدن بچه های همسن و سالش و برای دیدن کلاغ و گربه ها.بیتا در حال شناسایی موجودات و اشیاء این کره ی خاکیه!

 

کهنه و نو


۱-حیفه با نو شدن سال از بهار نگم،از عید نوروز و خاطرات خوشی که حالا برام خیلی دور و دست نیافتنی شده و باید در تنهایی تمرکز کنم تا همه خوشی های اون رو دونه دونه یادآوری کنم تا از لحظه لحظه اون لذت ببرم.

این روزها تلخ  شده .تلخ تلخ که به باورم شیرین شدنش در حد محاله.درد کهنه کینه و نفرت،،سوء تفاهماتی که حل نشد و روز به روز بر هجمش افزوده شد.نزدیک ترین هایی که لحظه لحظه دور شدند بدون اینکه یادی از نزدیکی کنند و دورهایی که بیرون گود ماندند و جلو نیامدند.بغض هایی که نمیترکد چون غریب شده.

این روزها سعی میکنم فکر نکنم.به هر موضوعی که نیاز به فکر کردن داشته باشه فرمان نه به مغزم میدم ولی چه کنم که فکر ناخوآگاه فکر میاره.حیف که نمیشه خیلی چیزها رو نوشت و باز هم باید در خودم بریزم

۲-بیتای من یکسالگی رو رد کرد.من که هر ماه ،ماهگرد تولدش رو برای دل خودم جشن میگیرم تولد بعدیش رو که دو هفته دیگه س میشمارم چون چهارده ماهه میشه

این وروجک دوست داشتنی بیش از حد  خوردنی و بامزه شده و با کارها و رفتارهاش کمک زیادی میکنه تا به مشکلات و ناراحتی هام کمتر فکر کنم.بیتا عروسک هاش رو روی پاهاش میذاره و براشون با زبان خاص کودکی،لالایی میگه

۳.هر چیزی که تو این دو ماه تو دلم کنار گذاشته بودم تا بنویسم فراموش کردم.سال نو و درد کهنه شده تنها چیزیه که یادمه

هک شدن وبلاگ


۱- چند باری خواهستم وبلاگ رو به روز کنم ، یکبار رمز رو فراموش کردم بازیابی کردم و فراموش کردم پست جدید بذارم ، مجدد بازیابی کردم دیدم ایمیل عوض شده و آخر بار دیدم وبلاگ داریوش کبیر توسط اعراب هک شده .باز گفتم ولش کن حالا سر فرصت بررسی و برطرفش میکنم.وبلاگ توسط یک گروه عرب هک شده بود اون همه با پخش قرآن و اشاره به توهین شیعیان ایرانی به عمر، عثمان، ابوبکر و عایشه.توی نوشته هاشون حرف بی راهی هم نمی زدن.تو ایران به سنی ها خیلی توهین میشه ولی اگر اونها به ما توهین کنن خونمون به جوش میاد.تصور افراط گونه ای نسب به عمر و عایشه داریم .این نوشته در صفحه هک شده برام جالب بود که اشاره کردن ، امام موسی کاظم فرزندی به نام عمر داشته و فرزندانش از سمت مادری به عایشه میرسن .به شخصه با اینکه سید هستم و طبق شجره نامه ای که دارم به امام موسی کاظم  میرسه اصلا به این مورد توجه نداشتم .
به خاطر سفرهایی که در گذشته به کشورهای عربی داشتم ،دوستان و همکاران سنی زیادی داشتم. چه از عربستان و مصر و چه عراق و الجزایر.چیزی که جالب بود خیلی ها نه اطلاعی از کم و کیف مذهب شیعه داشتن و نه توهینی به شیعه میکردن ،خصوصا الجزایری ها که اصلا نمی دونستن مذهبی به نام شیعه هست و تنها فرزندان و نسل پیامبر رو قابل احترام و عزیز می دونستن.

۲- بیتای من در آستانه یک سالگیه .چشم رو هم گذشتیم و یک سال گذشت و این روزها  در پی برگزاری تولد یک سالگی ش هستم.هنوز هم وجودش برام باور نکردنیه .بیتای من دست میزنه ، میرقصه ، الو الو میکنه ، با انجام شیطنت های کودکانه از دستم چهار دسته و پا در میره و این روزها هم سعی میکنه ایستاده  یکی دو متری رو راه بره و پس از زمین خوردن غش غش بخنده.به هر اتفاقی علامت تعجب رو با دستهاش نشون بده و با دیدن عکس و تابلو لبخند بزنه که آره این عکس رو یادمه !
هیچوقت فراموش نخواهم کرد که پاقدم بیتا چقدر پر برکت بود.

۳-بی تفاوتی نسبت به این همه گرونی و چندبرابری شدن همه چیز از سوی مسئولین واقعا برام سواله .البته اسما مسئول .به عقیده من مشتی دزد و غارتگر می تونن اینقدر بی خیال و خونسرد باشن چون ثروت های بادآورده و نامشروع از طریق رانت ها و دلالی های و زد و بندها به قدری زیاده که این فاجعه چند ماهه براشون کاملا عادیه.

۴-باز هم بازی انتخابات شروع شد و باز هم در آستانه انتخابات جدید قول و قرارها و احترام و تعبید ها از سر گرفته میشه و مانند همیشه اتحاد و همدلی توصیه میشه.مردم برای انتخاب آینده کشورشون مهم میشن و فضا تلطیف و باز میشه . ای کاش همه چیز واقعی بود .

پول و پیری


۱-زمانی که کار رسمیم رو شروع کرده بودم فکر کردن به اینکه این ماه اینقدر حقوق میگیرم که اگر با ماه بعد و بعد و بعد جمع بشه فلان قدر میشه.اگر پس انداز کنم این میشه و خلاصه جوری برنامه ریزی میکردم تا تونسته باشم پس اندازی داشته باشم .یک میلیون ، دو میلیون و هر چقدر می دویدیم شاید رسیدن به واحد میلیون برای کارمند جماعت سخت و غیرممکن بیاد.اینجاست که گرفتن وام بدجوری می تونه راه گشا باشه .آره وام بگیرم ماشین میگیرم یا میذارم بانک یا هر کاری که بشه چاله چوله ها رو پر کرد و حتی به چیزهایی که تا حالا نداشتی برسی.

وام ازشرکت،وام خودرو،بعدها وام مسکن،متاهل شدیم وام ازدواج و…آره ! این دوران هم گذشت .شاید تنها بدهی موجود همین وام مسکن باشه که بود نبودش تو گرونی های امروز ناچیز باشه و گرنه پاکه پاک شدم از هر چی قسط و وام و قرض.هنوز هم با اطمینان میگم بهترین کاری که دوسال پیش انجام دادم عطای کارمندی رو به بقاش بخشیدم و برای همیشه تصمیم گرفتم تنها برای خودم کار کنم.

زندگی این روزها بالا وپایین زیاد داره . هر چی بیشتر در میاری ،بیشتر خرج میکنی،بیشتر وقتت و زندگیت رو میذاری به کار،کمتر تفریح میکنی و فکر میکنی اگر به این فرصت هم دست ندی پس فردا حسرتش رو میخوری .این روزها زندگی بالا و پایین داره و من بی نهایت خسته و فرسوده و افسرده م.چرا ؟

۲-بالا رفتن سن رو اولین بار با سفید شدن موهام حس کردم. امروز که نصف بیشتر موهام سفید شده دیگه فرقی نداره صبح روز بعدش تار مویی سفید بشه یا نشه.مهم اینه که سفید شده من که با افتخار میگفتم تا امروز که سی و یک سالمه دندان پزشک نرفتم حالا کارم به دندون کشیدن رسیده.اینها هم به کنار ! وقتی چهار تا پله رو بالا میرم زانو هام قفل میکنه و مثل پیرمردها باید بهش استراحت بدم ولی چی از این بدتر که به فکر گرفتن آزمایش و چک آپ افتادم و در کمال ناباوری میبینم دچار کلسترول  شدم .ب

این اتفاقات رو میبینم  دلم هوای بچگیم رو و یا نه همین ده سال پیش رو که تصاویر شفاف تری ازش تو ذهنم مونده میکنه .

ادامه


این زندگی همچنان ادامه دارد .تقریبا دوماهی به وبلاگ سر نزدم وقتی هم سرزدم با بهم خوردن دیتابیس و خرابی وبلاگ مواجه شدم و یکماهی هم بیخیال اصلاحش .به هرحال آرمان که روزگاری ارداویراف ما بود،لطف کرد و درستش کرد.واقعا حوصله کرد چون اگر کسی از بچه ها این کمک رو از من میخواست اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم.

بیتای من نه ماهه ش رو تمام کرد. همین الان چهاردست و پا اینور و اونور میز میچرخه و بعضا از پاهام آویزون میشه تا به زور بایسته.دائم میخواد بغلش کنم تا بتونه با دیدن کی برد و مونیتور سر در بیاره که دارم چکاری انجام میدم.بیتای من چه آینده ای داره ؟

بارون میاد.بارون پاییزی .برگهای درخت جلوی در همینطور در حال ریختن هستن و حیاط مملو از برگ های تبریزی و چنار شدن.گه گاهی هم ته مونده های برگهای آلبالو و توتی که تابستون کاشتم به زمین می افتن.از ریختن برگ های زرد دلم بدجوری میگیره .دلم خوشه حداقل برگهای پیچک همچنان و سبزو جون دارن.

روزها به شدت تکراری و سنگین میگذرن.گویی خیال نداره کارهای من تمام بشن.تا بخشی از اون سبک میشه بهانه ای بوجود میاد که باز هم بشینم و بشینم و بشینم و با قیافه ای خسته صبح رو شب کنم .خسته م کاش میشد مسافرت کرد .من که دلم گرفته ولی مهدیه عادت جالبی داره وقتی بی حوصله میشه تنها کاری که بلده سه چهار تا آهنگ هایده و نانسی رو با اون گوشی قدیمیش پلی میکنه و گوش میده . تو این سه سال بارها این عادت رو تکرار کرده .

ده سالگی داریوش کبیر


۱-هیجان انگیزه اونهم رسیدن به دهمین ساله وبلاگ نویسیم.البته درسته که نهمین پستم رو از سال قبل تا الان میذارم ولی همین که همچنان آرشیوی از ده سال وبلاگ نویسیم هنوز وجود داره و گهگداری چیزی می نویسیم و سری بهش میزنم کافیه .روزهای تلخ و شیرینی گذشت . خاطرات زیادی رقم خورد و مهم تر از اون دوستی های زیادی شکل گرفت که بعضی ها فراموش شد و بعضی ها همچنان ادامه داره.
از طریق وبلاگ نویسی راه های زیادی برام باز شد چه کاری و مالی و چه مسافرت و تفریح .یک دهه داشتن محیطی که اتفاقات گوناگونی برات رقم زده حتما مهم بوده که مصمم بودم تا الان ادامه ش بدم.
شاید باور کردنش سخت باشه ولی بوده شب هایی که در خواب به سالهای نخست وبلاگ نویسیم رفتم و در کنار دوستانم بودم.

۲-بیتای گلم شش ماهش شد. چند روز  پیش برای زدن واکسن رفتیم پیش دکتر .دخترم بزرگ شده و حالا باباش رو به خوبی میشناسه .یکی از تفریحات من دیدن عکس های تولد تا به امروزش و تغییرات ظاهری اون طی این شش ماه بوده .بچه واقعا تجربه شیرینیه که متاسفانه دوستانی که سالها ازدواج کردن هنوز از داشتن بچه فرار میکنن .
اگر یک لحظه خودشون رو جای ما میذاشتن به طور قطع چنین تصمیمی نمیگرفتن .قبول دارم پذیرفتن مسولیت داشتن بچه و مهم تر از اون خرج و مخارج یک بچه اون هم در شرایط بد اقتصادی این روزها ، خیلی ها رو مجبور میکنه به موضوع بچه دار شدن فکر نکنن ولی بالاخره با همه مشکلات این تصمیم رو زمانی انجام میدن که سن و سال بالا رفته و حوصله داشتن بچه رو ندارن.
حالا که دو ماه تا سومین سالگرد ازدواجمون مونده  به این نتیجه میرسم که واقعا خوشبختم.

۳٫همیشه دوست داشتم اگر تجربه ای داشتم،دیگران رو هم در اون شریک بدونم کما اینکه به ندرت شده کسی چنین کاری رو با خودم انجام بده.شاید به اشتراک گذاشتن تجربه ای حتی به قیمت کم شدن فرصت های خودم ولی سود و منفعت دیگران بشه.من در کل آدم با تجربه ای نیستم و بارها شده در زمینه هایی با من مشورت کنن که در اون موفق بودم.

۵٫زلزله آذربایجان ،زلزله بم ،زلزله روبار و منجیل .فاجعه های تلخی که هیچوقت از خاطرم پاک نخواهند شد ولی نمی دونم چرا در دوره ای قرارگرفتیم که روز به روز دل سنگ تر و بی تفاوت تر میشیم. دیدن جنازه زیر آوار مونده یا متلاشی شده و هر صحنه دلخراش دیگه آنچنان منقلبمون نمیکنه و خیلی بی تفاوت در حال عوض کردن تند تند کانالها هستیم.

افراط دینی


۱٫ بیتای من در آستانه ۴ چهار ماهگیه.دست و پا میزنه ، از خنده ریسه میره ، من و مامانش رو میشناسه و روی هم رفته روز به روز کارهای جدیدی ازش سر میزنه.باور نکردنیه وجود بچه ای که هر وقت نگاهش میکنم از خودم میپرسم بابا شدم بابا شدم و این دخترمه.

۲٫زمانی که دور دور وبلاگ نویسی بود و کامنت و هیت و سرزدن وبلاگ نویسا بهم یک رسم شیرین بود ، بالا بودن کامنت برای من هم لذت بخش بود.دور نیست روزهایی که یک خط مینوشتم و کانت گذارهای بیکار به صف میشدن که وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن و بینابین اون هم دوستانی بودن که با توجه به مطلب نوشته شده نظر میدادن.به امروز که نگاه میکنم تنها کامنت های این وبلاگ ، اسپم های بی سروته و تبلیغاتی هست که توسط رباط ارسال میشه .

۳٫آهنگ آخر شاهین نجفی رو شنیدم.با توجه به اینکه پیشتر آهنگ های قبلیش رو شنیده بودم برام خیلی عجیب نبود قبح خیلی چیزها رو از بین ببره و حتی کار برو به جایی بروسنه که به عقاید مذهبیون توهین کنه.نه طرفدار سبک خوندنش بودم و نه صدای قشنگی داره ولی از اونجایی که در آهنگ ها تابو شکنی ، توهین و نوعی اعتراض که میل به شنیدن ادامه آهنگ رو به شنونده منتقل میکنه باعث شده بود کارهاش رو حداقل برای یکبار شنید.
شاید من بچه مسلمان که از قضا سید اولاد پیغمبر هم هستم اشتباه فکر کنم ولی به نظرم مقصر اصلی این چنین تابو شکنی ها افراط پیش از حد و تندروی مذهبی داخل کشوره .خیلی ساده س ، هر چقدر ماهواره جمع شد مجدد مردم نصب کردن ، هر سال بهار گشت ارشاد تو خیابون ها راه افتاد و ارشاد کرد ولی سال بعد نه تنها ریشه کن نشد بلکه بدتر هم شد. کافیه تیپ بدترین مورد دستگیر شده سال اول راه اندازی گشت ارشاد رو با موجه ترین شخص دستگیر شده امسال مقایسه کرد تا بی نتیجه بودن این همه سختیگیری مشخص بشه .از هر ده نفر چند نفر نماز میخونن ؟ مگر در دوران مدرسه اجبار نبود ؟ پس چرا نماز خونا روز به روز کم شدن؟سخت گیری و افراط پیش از حد نتیجه ای جز اسلام زدای ، دین گریزی ، عدم التزام به واجبات، سبک شمردن شرعیات،بی توجهی به اعتقادات و یواش یواش به سخره گرفتن دین و در آخر توهین و دست انداختن اونو موجب میشه.اینقدر افراط شد که به راحتی میشه در مورد خیلی مسائل دیگه جک ساخت ، خندید و مسخره کرد.بالایی ها مقصرن چون روز به روز قبح خیلی مسائل به خاطر همین افراط ها از بین خواهد رفت.
این حرف من نیست ، نوشته های زیادی رو توی این چند روزه خوندم که اعتراف کردن اگر اینهمه سخت گیری ، افراط و مهم تر از همه تحریف و خرافات نبود بلایی که مخالفان اسلام سالها میخواستن بیارن ولی نتوستن با چنین روشی آوردن.

۴٫سرگرمی خوبه شده باغچه کاری حیاط منزل و حداقل نیم ساعت فرصت برای آب دادن به گل و درخت ها و گهگداری هرس کردن اونها.حیاط خونه خشک و خالی بود ولی با گذشت چند ماه تبدیل به یک محیط سرسبز یا گل های خوش بو  و سبزی خوردن های تازه شده

عضو خوراک مطالب شوید