چالش و پرش


۱-دچار چالش عجیبی شدم ،طوریکه اکثر اوقات روز به این فکر میکنم که آخر و عاقبتم قرار به کجا برسه ؟ چرا تمام فکر و برنامه هایی که برای آینده ترسیم میکردم به بن بست خورد و کلا به نتیجه ای که از قبل براش پیش بینی میکردم نزیک هم نشد.اینها شاید افکار بدبینانه و مایوس کننده من باشه و به زعم خیلی ها آدم موفق و با پشتکاری هستم !درست و با برنامه خرج میکنم،خوش ایدم،همه چیز رو خوب میسنجم ، موفقم و…
آره شاید تا زمانی اینچنین بود. زیر سی سال صاحب خونه و ماشین شدم،درس خوندم،خوب کار میکردم و به لحاظ کاری سفرها و تجربه های زیادی بدست آوردم.در سن مناسبی ازدواج کردم و با ثبات نسبی مالی و زندگی مشترک ،بچه دار شدم ولی این روزها فکر که نه مطمئن هستم که در حال جا زدنم.هیچ فکر و ایده جدید یا ترفند جدیدی برای زندگی ندارم.دچار یک ایست بزرگ در ادامه مسیرم.وقتی می بینم بعضیا با دو حرکت چنان جهش میکنن در عجبم که چنین نیرویی چرا در من وجود نداره.این یک حس ملموسه که بیش از سه ساله هیچ پرش درستی و بالایی نداشتم .چقدر دوست دارم باز هم بپرم.باز هم سرعت بیشتری بگیرم و از این روزمرگی خلاص شم.

۲-لازم به توضیح نیست که وضعیت اقتصادی درگرگون شده به خیلی از ما آسیب زده.تورم و گرانی که هیچ پایانی نداره و برای آرامش روانی از واژه اصلاح قیمت استفاده میشه.روز به روز قدرت خرید کاهش و سرمایه عده ای که امروز هم می نالن وضع خرابه ،بهتر میشه .اینقدر که راه های دور زدن قانونی که مملو از بی قانونیه زیاده راهکاری برای مبارزه با اون نیست.هنوز هم بانک ها به همون هایی که بدهکار بانکی هستن وام میدن و هنوز گیرندگان همین وام ها بجای صاف کردن بدهی و به حرکت درآوردن صنعت کشور،با خرید ملک و وثیقه گذاشتن سند ملک ،وام جدید میگیرن.
نتیجه سرریز وام های سیاه میشه ماشین های روز با قیمت های چند برابر نرخ واقی در اندرزگو با صدای گاز و اگزوز دور میزنن که بهت بفهمونن تحریم ها اثر نذاشته.
خوب حس میکنم روز به روز چطور قدرت خریدم به نسبت درآمدی که دارم کاهش پیدا میکنه .

۳-با مرگ من یا تو شمار تشیع کنندگان جنازمون چند نفرن؟چقدر خوب بودیم یا چقدر با اثرگذاری مثبت شناخته شده ایم که با مرگمون هزاران نفر به صف بشن ؟یک حقیقته که با رفتنم نهایتا پنجاه نفر جمع بشن ولی چه باید بکنم که بر تعداد فاتحه فرستان اضافه کنم .مرگ هنرمند بیاد ماندنی – مرتضی پاشایی – و خیل عظیم مردم در تشیع پیکرش باعث غرور و مباحات خانواده شه.روحش شاد

دوران سکون


۱.وبلاگم حکایت کوزه گر شکسته س که از کوزه شکسته آب میخوره.در حین جابجا کردن سرور،هاست داریوش کبیر رو به دلیل فیل تر بودن چک نکردم و بعد از انتقال کامل ،اطلاعات سرور قبلی رو حذف کردم .نتیجه این شد از کل سایت هایی که در سرور میزبانی میکنم فقط دیتابیس داریوش کبیر دچار مشکل بود و به ناچار از بک آپ قدیمی استفاده کردم.نمی دونم یک یا دو یا شایدم سه مطلب توی این بازه نوشتم و شایدم ننوشتم چون اصلا یادم نمیاد!برای وبلاگی که دیگه نه مخاطب داره و نه مطلب خاصی داره مهم نیست چه بلایی سر نوشته های چند ماه اخیرش اومده .در جمع می دونم لابلای نوشته ها دردودل هایی و گلایه هایی نوشته شده بود که حذف یا وجودش هیچ تاثیری طی این مدت ایجاد نکرده.

۲،نسبت به اطراف یک انسان ساکن و بی تفاوت شدم ،سکونی که نیمی نکوهش میکنن و نیمی تحسین.تحسین کننده ها مشخصا دوست ندارن کسی در باره مشکلات و اتفاقات این روزهایی که مثلا نفس می کشیم حرفی زده بشه ولی نیم دیگر انتظار دارن اعتراضات رو بلند کنیم،داد بزنیم و حق بگیریم.بنویسیم و منتشر کنیم ،تحصن کنیم و شاخ و شونه بکشیم تا ثابت کنیم بل فعلیم.
آره منم از اعدام ها متنفرم،منم افراط ها رو می بینم و حرص میخورم،اسید می پاشن اشک می ریزم ، دستگیر میکنن همدردی میکنم ،دروغ و وعده میدن دلسرد میشم ولی ولی چی بگم؟ همه هنرم شده هر وقت فرصتی کردم فیس بوک رو از بالا به پایین مرور کنم ،سایت های اینوری و اونوری رو بخونم و تمام!

۳.آبان شد و خاطرات تلخ م ده ساله .این تلخی هم روی همه تلخی های دوساله اخیر تلنبار میشه و همیشه در تنهایی بیشترین وقت رو داری تا به تلخی ها و روزهای خاکستریش فکر کنی.از شروع و پایان هر تلخی.ده سال پیش ۲۳ ساله بودم و جوون،با انگیزه و امیدوار به آینده .این همه سال گذشت و گذشت و من در آینده اون روزهای پورشورم ولی بدون خروجی مثبتی که انتظار داشتم

۴.بیتای من حرف میزنه.بیتا از صبح تا شب فقط حرف میزنه! حکومت میکنه،توجیه میکنه و فکر میکنه منطق داره! تکونش میدم و می بوسمش ،بهمش میگم تو، حرف میزنی ؟ تو میخوای بابت کارهات منو قانع کنی؟من بابایی تو ام ؟تو ماله منی ؟

دانه تسبیح


۱٫ باز هم چند ماهی گذشت و فرصت نشد سری به وبلاگم بزنم و چند خط بنویسم.راستش حوصه نوشتن ندارم.اردیبهشت ماه هر سال که زمان تمدید دامنه داریوش کبیر هست رو هر روز عقب انداختم و در لحظه آخر تمدیدش کردم.شاید این تنها یادگاریم باشه از جوانی .همیشه این حس رو دارم که در برهه ای از زمان پوست انداختم و آدم دیگه ای شدم.یا اینکه مردم و دوباره خلق شدم گذشته های دور انگار به دوران قبل از این زندگیم تعلق داشتن و فکر کردن به اونها من رو دچار تشویش ذهن میکنه و یک سردرگمی بر من قالب میشه که انگار ده ها سال پیش اتفاق افتاده بود.اینها همه زمینه ساز یک بیماریه .افسردگی شدید که دست به دست هم داده شد تا مبتلا به اون بشم .
وقتی پازل های زندگی چند سال اخیر رو کنار هم میچینم توش پر از معادلات حل نشده س ،پر از سوء تفاهم های عجیب غریب و بسته نشده  و مملو از نازهای کشیده نشده س.چه میدونم شاید من مقصر خیلی از اونها بودم و شاید بی خیالی و فکر نکردن و مهمتر از اون فرار کردن از مشکلات موجب حل نشدن خیلی از معادلات نامجهول زندگیم بوده.
حالا این وبلاگ که کمتر خواننده ای رو به خودش می بینه بد نیست جایی باشه برای نوشتن دردنامه ها.شاید برادران فیلترچی روزی دلشون به حال این وبلاگ متروکه بسوزه و اون رو از فیلتر خارج کنن .هر چند فیلتر شده و نشده ش برای کسی مهم نیست که در دسترس باشه یا نباشه.
اگر تمور بدخیم سوء تفاهمات همان زمان برداشته میشد شاید من امروز چنین وضعیت بدی نداشتم. واضح تر میگم.اختلاف و جدایی از مادرم. این شاید بدترین تجربه ای باشه که هر فرزندی ممکنه مواجه ش بشه . وقتی بیش از یکساله از دیدنش محروم باشی .بیش از یکسال کنار گذاشته بشی و سراغ گرفتی نشی ،کنار اومدن با بقیه زندگی خیلی سخت تره .اینکه مجال دفاع نداشته باشی و قاضی بی دل نا برابر قضاوت کنه دل که هیچ به روح دل شبیخون زده میشه.
نتونستم مادرم رو از سوء تفاهمات مسخره رها کنم.نتونستم با هیچ حرکتی احساس مادرانه ش رو تحریک کنم تا نگاهش متوجه من باشه .من برای هیچ و پوچ کنارگذاشته شدم و کشتی زندگی من هر روزش متلاطم و به هم ریخته س.شکی نیست تمام این درد جدایی بر زندگی من کماکان تاثیر گذار باشه و روز به روز آب بشم.

۲٫دلم برای بیتا میسوزه که بخاطر اختلاف یک طرفه من و مادرم ،از دیدن مادربزرگش محرومه.بیتا عمه هاش رو هم نمیبینه و نمیشناسه،پدربزرگش رو بخاطر نبود در ایران نمیبینه ،شایدم مادرم از دیدن نوه ش محرومه و یا به خاطر غرورش وقتی از پسرش میگذره از نوه گذشتن به مراتب واسش سهل تره.شاید پدرم چون به هر دلیلی نمی تونه به ایران سفر کنه با دیدن عکس هاش کیف کنه ولی هیجوقت طعم بیتا رو نمیچشه.شاید عمه های بیتا چون به دفاع از مادرشون به من پشت کردن ،من رو به پشت کردن و محروم کردن از دیدن بیتا متهم میکنن.حالا بیتا بعدها درد من رو حس میکنه چراکه من هم نه مادربزرگ می دیدیم و نه پدربزرگ ،نه عمویی نه دایی و نه عمه ای . مسخره س این زندگی سرد

من دانه تسبیحی هستم که از نخ جدا شدم و چون برای پیدا کردنم تلاشی نشد ،بجای دانه گم شده یک ذکر اضافه میفرستن.شایدم چون نیست کم کم به نبودش عادت میکنن  تا برای همیشه به فراموشی سپرده بشه .

۳٫دیدن دوستان قدیمی وبلاگی  من رو با ماشین زمان به بیش از ده سال پیش برد .دوست هایی که زمانی تمام تفریح دوران جوانیم رو با اونها داشتم. کوه،پارک،سینما،رستوران و برنامه هایی که اگرم تکراری بود ولی شادد بود و مملو از انرژی .همه عوض شدیم.ازدواج کردیم و بعضیا بچه داریم. چاق شدیم،پیر شدیم،کچل شدیم و یا موهای سفیدمون به طرف مقابل چشمک میزنه که آره ده سال  از اون دوران گذشته.عده ای نیومدن چون نمی خواستن ذهنیت ده سال پیشمون عوض بشه .عده ای جا موندن چون هنوز دلشون جوون بود و عده ای هم یا بهانه هایی که داشتن خلف وعده کردن شاید به تلخی های گذشته بیشتر از شیرینی هاش فکر میکردن.
دو  دیداری که با بچه ها دشام خیلی حالم رو خوب کرد .مشکلات و ناراحتی هام رو برای ساعاتی فراموش کردم  وسعی کردم شاد باشم.با بچه ها بخندم،عکس بگیرم و به شیطونی های بچه هامون که در جمع دوستان قدیمی اینور و اونور می پریدن خیره بشم.

۴٫به امید موفقیت ایران در جام جهانی

۳۳ سالگی


سی و سه ساله شدم. اونهم با همه تلاشی که میکردم زما نرو به عقب برگردونم. نشد که نشد.فقط با فکر و خاطره س که میشد با شمع های اضافه شده روی کیک مقابله کرد وگرنه هیچ وقت موفق نخواهم شد حتی برای یک لحظه واقعی به گذشته برگردم.دلم خوشه از گذشته عکس و آلبو دارم.دلم خوشه عکس های کاغذی آلبومم که تا ده سالگی چیده شده هنوز کنار دستم هست تا با خیره شدن به اون به گذشته های دورم سفر کنم و هر وقت دلم آرام گرفت به گذشته ده سال قبلم سریس بزنم.الانم رو دوست ندارم.الانم یک تکراریه روتینه.یک روح خسته که به وقت صبح عاجز از روبراه کردن صبحانه س و ظهرش اگر زوری نباشه رقبتی به خوردنش نیست و شب با آخرین خمیازه به خواب میره تا فردایی رو که دوست نداره آغاز بشه .
فیلم بازی میکنم برای خوشی ولی خوش نیستم.بابایی میکنم ولی بابای خوبی نیستیم .همسر داری میکنم ولی شوهر بیخودی هستم و بدتر از همه شاید بدترین فرزندی که مدت هاس فرزندی نکرده چه برسه به برادری.

دوسالگی بیتا رو جشن گرفتیم با درک اون از فوت کردن و شمع و تولد ولی چه میدونه که این شمع ها جز بزرگ شدن و تاریک تر شدن این دنیای رنگارنگش هیچ عایدی بهتری نخواهد داشت.بیتا حرف میزنه .بیتا جملات رو از سر تنبلی یا نابلدی حذف میکنه و تحویل میده .بعید میدونم بلد نباشه چون می فهمه ولی ترجیج میده جمله ای که مضمونش مشخصه رو کوتاه و خلاصه بگه.به اون چه که ما دوست داریم جمله کامل رو بشنویم ،مهم اینه که وظیفه ش رو انجام میده و منظورش رو می فهمونه،فهمیدن و نفهمیدنش به ما برمیگرده .

بیتا با انگشت اشاره من خویشاونده.این تنهاترین و به طور قطع نزدیک ترین فایل پدریش محسوب میشه.بعدها بیتا خواهد نوشت که سالهای کودکیش رو یا با پسرخاله و دخترخاله هاش گذرونه یا با فایل درجه یک پدرش یعنی انگشت اشاره من.اسمش داداشیه و از فکر و خیال و داستان پردازی های من در جوانی زاییده شد.بیتا وابسته ی اونه.از دست داداشی غذا میخوره.با اون بازی میکنه و به حرف هاش که با نجواهای زیر لبی من به حرف میاد ارتباط برقرار میکنه.بیتا خواهد گفت که فریب خورد و با احساساتش بازی شد.

کار کار کار ؟ نه خبری نیست جز نشستن پشت سیستم کند تک هسته ای به امید خلق فکر و ایده ای جدید.به امید تکان هایی که موجب بشه ثروت اندوخته شده نقد بشه.به امید ایمیل های داده شد و ساخته شد.به امید نا امیدی و جهش هایی که از سالها پیش خیز برداشته بودم.

از فیس بوک متنفرم .دوستانم رو میبینم ولی سلام هم نمیکنیم.دوستانم رو می بینیم ولی در اوج سخاوت لایک میکنیم و رد میشیم.صفای یک خط وبلاگ نویسی همراه با کامنت های تکراری با هیچ لایکی قابل رقابت نیست.

تنبیه بیتا


۱-حال ما گویا هنوز هم نزار است.افسرده م .نیازی نبود دکتر بگه.از حال و هوام مشخص بود که رو به راه نیستم.قرص های جورواجور ویتامین،کلسیم و چربی خون با اسم های عجیب غریب میخورم.سعی کردم تا حدودی وضعیت روزانه رو تغییر بدم.در اولین حرکت دوچرخه خریدم تا در این هوای آلوده دوچرخه سواری کنم و لااقل به بهانه خرید نون و اقلام سبک بیرون برم.هفته ای چند روز صبح ها به پارک میرم و پیاده روی میکنم و بعضا با پیرمردهای پارک پینگ پونگ بازی میکنم.عصرها هم به باشگاه میرم و ورزش میکنم و اگر فرصت شد به استخر میرم.
اینها شاید یکی از راهکارها برای حال و روز بد من باشه.درسته کمی شاداب تر شدم ولی نیاز زیادی هست تا مشکل اصلیم حل بشه.برای حل مشکل واقعا نمی دونم از کجا و به چه وسیله ای شروع کنم.از مهدیه خواستم اصلا در این مورد صحبت نکنیم چه راهنمایی چه دردودل.یک سکوت برای فرار از مشکل .این خودش درد بیشتری هست.اینکه مشکلت رو داد نزنی و سربسته بهش فکر نکنی.

۲٫هر وقت کالایی گرون خریدم بلافاصله بلای بی پولی خیمه میکنه.یک جورهایی تا مدتها درآمدم من هم کم میشه.یعنی انتظار دارم اگر چیزی خریده شد،مطابق قبل درآمد هم سیرنزولی نداشته باشه تا اینکه پشیمون بشم چرا خریدم یا چرا پرداخت کردم.میگن مدیریت منابع مالی مهمه ولی در این مملکت که بالاپایین اون با یک خبر تغییر میکنه چه لزومی داره مطابق قبل به فکر مدیریت منابع مالی باشم ؟

۳٫شیطنت های عجیب و غریب بیتا گاه قدری عصبیم میکنه که مجبور میشم سرش داد بزنم یا با گذاشتنش روی صندلی و به سمت دیوار ، تنبیه ش کنم.تا الان دوبار به شدت بیتا رو دعوا کردم.یکبار بعد از خالی کردن لاک روی فرش و درست در لحظه خروج از خونه و رفتن به مهمانی و دیگری رد شدن از نرده حفاظ پله برای رفتن به طبقه بالای خونه.پله هایی که شیب تندی داره و بالارفتن از اون بسیار خطرناکه.بیتا گریه میکنه،اشک میریزه و من عذاب وجدان میگیرم و دلم براش میسوزه که چرا سر این فرشته داد زدم و دعواش کردم.ولی چه باید کرد؟

۴٫بیتای دوست داشتنی من در حرف زدن تنبلی میکنه.در واقع ترجیح میده کلمات دو سیلابی رو دخل و تصرف کنه و فقط یک کلمه ش رو نصفه نمیه بکار ببره و یا به طرز خنده داری کلمه ای رو که میشنوه با شکل بی ربطی تکرار کنه.مثلا بجای خرمالو یک جمله عجیب غریبی بگه که ربطی به هجی این کلمه نداره.این روزگار ماست با بیتا

۵٫خیلی دوست دارم بیشتر وبلاگ بنویسیم ولی تنبلی و بی انگیزگی اجازه نمیده.حس بدی دارم که همه فقط در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک فعال شدن و انگار نه انگار روزی وبلاگی بود و بروبیایی.خودم مدت هاست به وبلاگی سر نزدم و اصلا نمی دونم وبلاگ هایی که زمانی میخوندمشون هنوز فعال هستن یا خیر

۶٫هفته اول آبان سالگرد یکی از خاطرات تلخ زندگیم بود.نه سال گذشت.حالا که فکر میکنم میبینم ما جوون های اون زمان با اون شور حرارت مون در وبلاگ نویسی با نویسنده های زرد فیس بوکی قابل مقایسه س؟ولش کن

هیچ بازده


- دوران ، دوران رکود و افسردگی من و روزهای سخت کلنجار رفتن با خاطرات و مشکلات و ماجراهایی است که طی یک سال گذشته بر من گذشته.ساعت ها خیره و زل زده به این فکر میکنم که واقعا چی شد و چرا باید به این راحتی اجازه میدادم این مشکلات روز به روز بزرگتر و به غده ای تبدیل بشن که امیدی به نجاتش نیست. امروز تسلیم و دست بالا در کنجی همه چیز رو فقط مرور کنم.
من آدم خودخوری هستم که تا این لحظه خیلی موارد رو حتی به همسرم  نگفتم و حالا اون هم نمک روی زخم این روزهای سیاه من.دردی که فقط در دلم ریخته میشه و سرریز اون دوای درد نیست .
سطح خواسته من از بدو فقط توجه بود و بس ولی کار به کینه و قهر و جدایی رسید.وقتی به اینجا میرسم میگم بذار همه چیز رو بنوسیم ولی باز میگم ولش کن درد و دلی که برای دوستت و همسرت و خیلی های دیگه نکردی چه لزومی داره که در وبلاگ نوشته بشه که معلوم نیست محدود خواننده هاش چه فکری در موردش بکنن.فقط همین بس که تبدیل به آدم افسرده،غمگین،بی انگیزه و بیحالی شدم و عملا هیچ بازده شدم.این اسمی ست که برای خودم گذاشتم “مرد بی مصرف و هیچ بازده”
ای کاش فرصت هایی برای حل مشکلات که واقعا جزئی بود گذاشته میشد.ای کاش بزرگی بود که به حکم احترام قضاوت میکرد.

-شهریور با سالگرد خاطره بد و تلخش تحت و شعاع خیلی خاطرات خوب و شیرین شد ولی فراموش نکردم که یازدهمین سالگرد وبلاگ نویسی من در همین ماه بود.یازده سال وبلاگ و پر از خاطرات تلخ و شیرین تا جایی که حتی تلخ ترین خاطره وبلاگی که نقطه عطف تمام سالهای زندگی من بود توان برابری با درد این روزهای من نداره

-بیتای من ۱۹ماه س ،وقتی نشد برای یک سال و نیمگی بیتا پستی بذارم. افسوس میخورم من که دستی در نوشتن و بلاگ نویسی داشتم چرا کوتاهی کردم و از بدو تولدش وبلاگی براش اینجا نکردم تا مثل همه مادرها و پدرها ، محدود روزنوشتی همراه با عکس بذارم .بارها برای دیدن ایده های کودکانه جستجویی کردم و به وبلاگ های بسیار زیبایی رسیدم که از بدو به دنیا اومدن و حتی قبل از تولد ، از عکس سنوگرافی تا ماه به ماه بچه عکس و خاطره گذاشتن.باز دلخوشیم که گهگاهی از کارهای شیرین بیتا با موبایل فیلم گرفتیم که گاها بیتا پاکشون کرده.
بیتای من این روزها در اوج شیطنت و بازیگوشیه.از شیطنت زیاد دست و پاهاش زخمی یا کبود میشن.لیوان میشکونه،از پله میخوره زمین و هزار خرابکاری دیگه.این دختر گل من روز به روز بر دامنه های کلماتش افزوده میشه و من و مامانش رو خوشحال میکنه.شاید یکی از جالب ترین کلماتی که یاد گرفته کلمه ” خیسه” باشه .یک دختر کوچولوی ۱۹ ماهه هر چیز خیس رو میبینه اشاره میکنه خیسه.

-این روزها وضعیت کشور بر خلاف حال ما سفیده.چطور میشه به فاصله چندماه شرایط دلگیر سیاسی و اقتصادی کشور تا حدودی دلگرم بشه و حرفی نزد؟همه خوشبین هستن و منتظرن شرایط رو با وضعیت مشابه سال های گذشته مقایسه کنن.
قطعا من یکی از ضرر کرده های وضعیت آرام اقتصادی خواهم بود،چراکه اولین ورودم به ساختمان سازی مصادف شد با گرانی بی حد مصالح ساختمانی و از طرف رکود و ارزان شدن بازار مسکن.این ضررهای شخصی من و دیگران فدای آسایش نسبی سایر مردم.

 

نسبت نسبی


۱-روزها فکر و خیال شده تنها مونسم.چه می دانستم چنین روزهایی رو هم خواهم دید.چه شب ها تا صبح خوابش را می بینم و چه روزها که گوشه ای چمباتمه می زنم به گذشته و او فکر میکنم.یکی غم نان دارد و غم بی پولی . کسی درد و مرض دارد و کسی مریض دار ولی ماله من خاص است .خاص خاص.
جراتش نوشتنش سخت است چون وقتی اسم میارم بغض گلویم را می فشارد .
خیلی گفتنی ها رو نمیشه نوشت حتی اگر خونده نشن.بعضی چیزهای رو فقط باید در انبار دل،جوری پنهان کرد که حتی خودت هم سراغش نیای.نمی دونم چی شد ولی چشم بازکردم و دیدم برای خیلی چیزها دیر شده .یا من از خیلی ها دور شدم یا همه از من.منی که کمترین واکنشم قورت دادن مشکلاتم بوده.

۲-تیتر این موضوع نسبت نسبیه که مربوط به مطلبی هست که قرار بود ماه پیش بنویسم ولی از اونجایی که ناچارم به خیلی چیزها فکر نکنم در موردش چیزی نمینویسم.

۳-تا دقیقه نود قرار بود رای ندم ، حتی می خواستم پیشتر بنویسم که رای نخواهم داد.ولی به دلیل اینکه چهار سال پیش از مهدیه خواستم بریم و به موسوی رای بدیم ، اینبار اون خواست که بریم و به روحانی رای بدیم.رای دادم ولی تنها چیزی که خوشحالم میکنه خوشحالی مردم و جوی که بعد از قهر مردم با انتخابات در روزهای آخر شکل گرفت و همه  اصرار میکردن که رای بدیم و البته به روحانی.نوشته ها و دلایل دوستان چه در وبلاگهاشون و چه در فیس بوک تاثیر زیادی داشت در رای دادن من و خیلی های دیگه.
امیدوارم مشکلات اقتصادی و اجتماعی کشور برای همیشه از بین بره

۴-بیتای من یک سال و ۴ ماهه شده.دختر ناز من بیش از پیش  شیطنت میکنه. کلمه کلمه هایی که یاد گرفته رو با لحنی دلنشین ادا میکنه.بابا و ماما میگه ولی غیرهوشند.یعنی بابا رو یکبار به من میگیه یکبار به مامانش و برعکس.توب بازی میکنه،عروسکاش رو لالایی میده و وقتی هر خوراکی میبینه اشاره میکنه به کلمه نو (نون)

۵-بیتا رو پارک میبرم برای تاب بازی ، برای آشنا شدن با مردم، برای دیدن بچه های همسن و سالش و برای دیدن کلاغ و گربه ها.بیتا در حال شناسایی موجودات و اشیاء این کره ی خاکیه!

 

کهنه و نو


۱-حیفه با نو شدن سال از بهار نگم،از عید نوروز و خاطرات خوشی که حالا برام خیلی دور و دست نیافتنی شده و باید در تنهایی تمرکز کنم تا همه خوشی های اون رو دونه دونه یادآوری کنم تا از لحظه لحظه اون لذت ببرم.

این روزها تلخ  شده .تلخ تلخ که به باورم شیرین شدنش در حد محاله.درد کهنه کینه و نفرت،،سوء تفاهماتی که حل نشد و روز به روز بر هجمش افزوده شد.نزدیک ترین هایی که لحظه لحظه دور شدند بدون اینکه یادی از نزدیکی کنند و دورهایی که بیرون گود ماندند و جلو نیامدند.بغض هایی که نمیترکد چون غریب شده.

این روزها سعی میکنم فکر نکنم.به هر موضوعی که نیاز به فکر کردن داشته باشه فرمان نه به مغزم میدم ولی چه کنم که فکر ناخوآگاه فکر میاره.حیف که نمیشه خیلی چیزها رو نوشت و باز هم باید در خودم بریزم

۲-بیتای من یکسالگی رو رد کرد.من که هر ماه ،ماهگرد تولدش رو برای دل خودم جشن میگیرم تولد بعدیش رو که دو هفته دیگه س میشمارم چون چهارده ماهه میشه

این وروجک دوست داشتنی بیش از حد  خوردنی و بامزه شده و با کارها و رفتارهاش کمک زیادی میکنه تا به مشکلات و ناراحتی هام کمتر فکر کنم.بیتا عروسک هاش رو روی پاهاش میذاره و براشون با زبان خاص کودکی،لالایی میگه

۳.هر چیزی که تو این دو ماه تو دلم کنار گذاشته بودم تا بنویسم فراموش کردم.سال نو و درد کهنه شده تنها چیزیه که یادمه

هک شدن وبلاگ


۱- چند باری خواهستم وبلاگ رو به روز کنم ، یکبار رمز رو فراموش کردم بازیابی کردم و فراموش کردم پست جدید بذارم ، مجدد بازیابی کردم دیدم ایمیل عوض شده و آخر بار دیدم وبلاگ داریوش کبیر توسط اعراب هک شده .باز گفتم ولش کن حالا سر فرصت بررسی و برطرفش میکنم.وبلاگ توسط یک گروه عرب هک شده بود اون همه با پخش قرآن و اشاره به توهین شیعیان ایرانی به عمر، عثمان، ابوبکر و عایشه.توی نوشته هاشون حرف بی راهی هم نمی زدن.تو ایران به سنی ها خیلی توهین میشه ولی اگر اونها به ما توهین کنن خونمون به جوش میاد.تصور افراط گونه ای نسب به عمر و عایشه داریم .این نوشته در صفحه هک شده برام جالب بود که اشاره کردن ، امام موسی کاظم فرزندی به نام عمر داشته و فرزندانش از سمت مادری به عایشه میرسن .به شخصه با اینکه سید هستم و طبق شجره نامه ای که دارم به امام موسی کاظم  میرسه اصلا به این مورد توجه نداشتم .
به خاطر سفرهایی که در گذشته به کشورهای عربی داشتم ،دوستان و همکاران سنی زیادی داشتم. چه از عربستان و مصر و چه عراق و الجزایر.چیزی که جالب بود خیلی ها نه اطلاعی از کم و کیف مذهب شیعه داشتن و نه توهینی به شیعه میکردن ،خصوصا الجزایری ها که اصلا نمی دونستن مذهبی به نام شیعه هست و تنها فرزندان و نسل پیامبر رو قابل احترام و عزیز می دونستن.

۲- بیتای من در آستانه یک سالگیه .چشم رو هم گذشتیم و یک سال گذشت و این روزها  در پی برگزاری تولد یک سالگی ش هستم.هنوز هم وجودش برام باور نکردنیه .بیتای من دست میزنه ، میرقصه ، الو الو میکنه ، با انجام شیطنت های کودکانه از دستم چهار دسته و پا در میره و این روزها هم سعی میکنه ایستاده  یکی دو متری رو راه بره و پس از زمین خوردن غش غش بخنده.به هر اتفاقی علامت تعجب رو با دستهاش نشون بده و با دیدن عکس و تابلو لبخند بزنه که آره این عکس رو یادمه !
هیچوقت فراموش نخواهم کرد که پاقدم بیتا چقدر پر برکت بود.

۳-بی تفاوتی نسبت به این همه گرونی و چندبرابری شدن همه چیز از سوی مسئولین واقعا برام سواله .البته اسما مسئول .به عقیده من مشتی دزد و غارتگر می تونن اینقدر بی خیال و خونسرد باشن چون ثروت های بادآورده و نامشروع از طریق رانت ها و دلالی های و زد و بندها به قدری زیاده که این فاجعه چند ماهه براشون کاملا عادیه.

۴-باز هم بازی انتخابات شروع شد و باز هم در آستانه انتخابات جدید قول و قرارها و احترام و تعبید ها از سر گرفته میشه و مانند همیشه اتحاد و همدلی توصیه میشه.مردم برای انتخاب آینده کشورشون مهم میشن و فضا تلطیف و باز میشه . ای کاش همه چیز واقعی بود .

پول و پیری


۱-زمانی که کار رسمیم رو شروع کرده بودم فکر کردن به اینکه این ماه اینقدر حقوق میگیرم که اگر با ماه بعد و بعد و بعد جمع بشه فلان قدر میشه.اگر پس انداز کنم این میشه و خلاصه جوری برنامه ریزی میکردم تا تونسته باشم پس اندازی داشته باشم .یک میلیون ، دو میلیون و هر چقدر می دویدیم شاید رسیدن به واحد میلیون برای کارمند جماعت سخت و غیرممکن بیاد.اینجاست که گرفتن وام بدجوری می تونه راه گشا باشه .آره وام بگیرم ماشین میگیرم یا میذارم بانک یا هر کاری که بشه چاله چوله ها رو پر کرد و حتی به چیزهایی که تا حالا نداشتی برسی.

وام ازشرکت،وام خودرو،بعدها وام مسکن،متاهل شدیم وام ازدواج و…آره ! این دوران هم گذشت .شاید تنها بدهی موجود همین وام مسکن باشه که بود نبودش تو گرونی های امروز ناچیز باشه و گرنه پاکه پاک شدم از هر چی قسط و وام و قرض.هنوز هم با اطمینان میگم بهترین کاری که دوسال پیش انجام دادم عطای کارمندی رو به بقاش بخشیدم و برای همیشه تصمیم گرفتم تنها برای خودم کار کنم.

زندگی این روزها بالا وپایین زیاد داره . هر چی بیشتر در میاری ،بیشتر خرج میکنی،بیشتر وقتت و زندگیت رو میذاری به کار،کمتر تفریح میکنی و فکر میکنی اگر به این فرصت هم دست ندی پس فردا حسرتش رو میخوری .این روزها زندگی بالا و پایین داره و من بی نهایت خسته و فرسوده و افسرده م.چرا ؟

۲-بالا رفتن سن رو اولین بار با سفید شدن موهام حس کردم. امروز که نصف بیشتر موهام سفید شده دیگه فرقی نداره صبح روز بعدش تار مویی سفید بشه یا نشه.مهم اینه که سفید شده من که با افتخار میگفتم تا امروز که سی و یک سالمه دندان پزشک نرفتم حالا کارم به دندون کشیدن رسیده.اینها هم به کنار ! وقتی چهار تا پله رو بالا میرم زانو هام قفل میکنه و مثل پیرمردها باید بهش استراحت بدم ولی چی از این بدتر که به فکر گرفتن آزمایش و چک آپ افتادم و در کمال ناباوری میبینم دچار کلسترول  شدم .ب

این اتفاقات رو میبینم  دلم هوای بچگیم رو و یا نه همین ده سال پیش رو که تصاویر شفاف تری ازش تو ذهنم مونده میکنه .

عضو خوراک مطالب شوید