بایگانی ‘دسته‌بندی نشده’

چالش و پرش


۱-دچار چالش عجیبی شدم ،طوریکه اکثر اوقات روز به این فکر میکنم که آخر و عاقبتم قرار به کجا برسه ؟ چرا تمام فکر و برنامه هایی که برای آینده ترسیم میکردم به بن بست خورد و کلا به نتیجه ای که از قبل براش پیش بینی میکردم نزیک هم نشد.اینها شاید افکار بدبینانه و […]

۳۱سالگی


قطعا این تولد ۳۱ سالگی با همه تولدهای قبلی متفاوت تر و زیباتر بود.چرایی اون هم مشخصه .کافیه اتفاق شیرینی که در پست قبلی ذکر شده به عنوان چاشنی تولدم اضافه بشه.

دوستان خوبم تولد زیبایی رو رقم زدن و با ابتکار حسین خان منصور متن تبریک تولد بجای اسم داریوش به بابای بیتا نقش کیک شد.

۳۱ سالگی شروع شد ولی حس میکنم چندین ماه از عمر سی سالگی من اصلا منظور نشده.

***********

تبریک به اصغر ایران که بزرگی فرهنگ ایرانی رو به دنیا نشون داد.گفتنی ها رو قطعا همه خواهند گفت

تولد بیتا


بیتابی اومدن بیتا به سر رسید و فرشته کوچولوی من در ۱۸ بهمن ماه متولد شد.هنوز باورم نمیشه ،باورم نمیشه بابا شدم.من که هنوز ازدواج کردن و پایان تجرد رو باور ندارم الان یک سر عائله مندم!
ساعت ها به صورت معصوم بیتا خیره میشم و بدون پلک زدن حرکات ش رو در خواب نگاه میکنم.
پزشکی که ۳۰ سال پیش من رو بدنیا آورد ،حالا بیتای من رو بهم هدیه کرد.
صفحه تازه ای در زندگیم باز شده

۴۰روز بعد


شاید پست بعدی که میزنم  بزرگترین اتفاق زندگی م افتاده باشه.۴۰ روز بعد حالا یکی دو روز پس و پیش.حس عجیبیه.عجیب ترین حس دنیا.فقط بگم خوشحالم .خوشحالم از این همه تکامل …   دلار ۱۶۰۰ تومن رو هم رد کرد.خبر مهمیه .پارسال که فرت و فرت دلار ۱۰۶۰ تومنی میخریدم کاش کمی بیشتر آینده نگری […]

دغدغه ها


وقتی صفحه وردپرس رو باز میکنم تا وارد صفحه مدیریت وبلاگ بشم باید چندین پسورد رو امتحان کنم و درنهایت لینک فراموشی رمز عبور رو بزنم. اینها از طبعات خاک خوردن یک وبلاگه که از فرط تنبلی نه به روز میشه و نه رمز بسیار ساده ش به خاطر میمونه !
اینجاست که با وارد شدن به محیط کاربری تازه به این نتیجه می رسم که چی میخواستم بنویسم؟ چیزهای زیادی به ذهنم طی روزهای مختلف می رسه ولی وقتی موقع نوشتن میشه همه ش فراموش شده .

نمی دونم ولی حس میکنم اگر بخوام دغدغه های این روزها رو بنویسم صاف باید برم به جایی که ۶ سال پیش رفتم.۶ سال شد چه جالب الان که دقت میکنم میبنم امروز ۷ آبان ششمین سالگرد بلایی بود که بر سرم نازل شده بود. امروز بعد از این همه سال وقتی بهش فکر میکنم ساعتها می تونم ماجراها رو مثل همان روز در ذهن خودم به تصویر بکشم.یعنی افکار ممنوعه دقیقه باید روزی سراغم بیاد که یکی از تلخ ترین دوران زندگی من در چنین روزی کلید خورد.

داشتم از دغدغه هام می نوشتم که پیشمون شدم و حذفشون کردم.مثلا بقیه نوشتن چه اتفاقی افتاد ؟معلومه که اتفاق خوبی نیوفتاد یا نهایتش هیچ اتفاقی نیوفتاد !
دارم به این فکر میکنم که اگر سفید شدن موهای سرم به شدت افسرده م میکرد حالا با دیدن دو تا موی سفید در ریش و خط ریش باید پس بیوفتم.چه حس بدیه رو به زوال رفتن!

به شدت دنبال یک اتفاق یا تحول عظیم شخصیتی هستم.احساس میکنم چند وقتی که بدجوری دچار یکنواختی شدم.از اینکه صبح بیدار شم و شب بخوام خسته شدم. دوست دارم در شرایطی قرار بگیرم که دو روز نخوابم.چند روز وقت غذا خوردنم دیر بشه و یا اتفاقی بیوفته که با شکل روتین روزمره تفاوت محسوس داشته باشه.

وقتی بعد از یکسال از بالاکشیدن سرمایه م توسط یک شخص از خدا بی خبر می گذره وقتی با کمال ناامیدی اسمsms میزنم چطور با بلایی که سرم آوردی وجدانت راحته ، طرف بجای شرمندگی و سرافکندگی از اینکه چنین چیزی گفتم ناراحت میشه و بهش برمیخوره !

فکر نمیکردم از دید یک افراطی اگر نه چپ باشم نه راست و تمایل داشته باشم صاف راهم رو برم و به کسی تنه نزنم بعد از یک ساعت موعضه جرمم کمتر از اعدام نخواهد بود.

۹سالگی


اینقدر در نوشتن وبلاگ تنبلی به خرج دادم که به دو مشکل اساسی برخوردم. اول اینکه زدن تیتر هر مطلب رو کار سختی میدونم و دوم برای اینکه ببینم وبلاگم چند ساله شده باید به آرشیو سال گذشته مراجعه میکردم.زدن تیتر سالگرد ها خیلی راحته با دیدن اینکه امسال وبلاگ من ۹ سالگی رو تموم […]

اعتماد بی جا


۱٫در دنیای کاری خودم وقتی فکر میکنم ،میبینم یکی از مهمترین دلایل درست پیش رفتن و موفقیت های نسبی در گرو دو مساله بود ، یکی اهل ریسک بودن و دیگری اعتماد نکردن به دیگران.عمل کردن به هر دو یعنی شکست.ریسک کردن با همه خطرناک بودنش تجربه و راه های زیادی رو باز کرد ولی […]

بی حوصلگی


امان از روزهایی که حوصله هیچ کاری رو نداری و دلسرد از همه چیز و همه کسی و دائم به کوچکترین مساله ای بهونه میگری.الان و این لحظه چیزیم نیست ولی یک وقتا فکر میکنم واقعا ده بیست سال پیش وقتی حوصله م سر میرفت چه کارهایی که نمیکردم؟نیمه های سال ۶۰ تا اواخر سال هفتاد یعنی بازه ای بین تفریحات کودکی تا تفریحات دبیرستانی.

از دوچرخه سواری در گرمای تابستون گرفته تا جمع کردن بچه قورباغه و گل بازی،استپ هوایی و هفت سنگ تو بعد از ظهرها تا یارکشی دختر و پسربچه های محل برای خیس کردن همدیگه با قمقمه.خوردن شاتوت و لشکرکشی دوچرخه سوارانی که بدون دست کل مسیر رو رکاب میزدن.یادش بخیر…

این روزای تابستون وقتی یک لحظه برق میره باید تف و لعنت بفرستی و با حالت قهر از پای کامپیوتر کنار بری و یکراست سراغ موبایلت رو بگیری و با اون ور بری.این دوران،دوران بی طاقتی ماست که به راحتی منتظریم تا حوصله مون سر بره

پوست اندازی


سوختن در آفتاب همانا و تب و تاول و گر گرفتگی و در آخر پوست ریزی قسمت هایی از بدن که در معرض تابش بوده همانا.مدام پوست میریزم .دقیقا مثل بچگی که با استخر رفتن پوست ریزی کردم .اینبار هم تن زدن به دریا بلایی سرم آورد که با کنده شدن پوست بدنم بیاد داشته باشم هیچوقت بدون کرم ضد آفتاب دچار خودشیفتگی نشم .
صدای کنده شدن پوست از بدن یادآورد جدا شدن نایلون از لواشک بهداشتیه.حالتون رو بهم نمیزنم ولی …

ولی کاش میشد درست و درمان همه مون پوست اندازی میکردیم.کاش میشد آفتاب آشتی بر همه می تابید تا همه با هم پوست اندازی کنن.اصلا نگیم آشتی .بگیم با پدید آمدن پوست جدید بر روح و تنمون ، انگار تازه متولد شدیم و گذشته ها رو فراموش کردیم.

شاید پوست اندازی مصلحتی هم دوای درد باشه ولی روزی میرسه که گوشت همدیگرو می دریم و حسرت پوست اندازی رو میخوریم.اونروز دیگه نزدیک رسیدن به استخوانیم.

کدام جریان


یواش یواش دسته بندی مردم داره تمکیل میشه.

جریان فتنه،جریان انحرافی،جریان خزنده و البته جریان ولایی

بالاخره بین ۷۰ میلیون یکی ارتباطی با جرایانات داره.بماند که جریان آب ،باد هم طرفدارهایی داره.متاسفم از این همه جریان بندی که جز افراط و عقب ماندگی و چند دستگی هیچ فایده ای برای مملکتون نداشته.

ماکه مثلا خیلی از هم قماشانم در وبلاگستان جزو فیلترشدگانیم.اوایل این ناراحتی مجبورمون میکنه که دامنه جدید ثبت کنیم ولی وقتی می بینیم بی دلیل باز هم فیلتر میشیم تصمیم میگیریم با همین آدرس ادامه بدیم.خنده داره ما با دولت عربستان چه مشکلی داریم که اونجا هم فیلترمون کردن !

عضو خوراک مطالب شوید