تنبیه بیتا

۱-حال ما گویا هنوز هم نزار است.افسرده م .نیازی نبود دکتر بگه.از حال و هوام مشخص بود که رو به راه نیستم.قرص های جورواجور ویتامین،کلسیم و چربی خون با اسم های عجیب غریب میخورم.سعی کردم تا حدودی وضعیت روزانه رو تغییر بدم.در اولین حرکت دوچرخه خریدم تا در این هوای آلوده دوچرخه سواری کنم و لااقل به بهانه خرید نون و اقلام سبک بیرون برم.هفته ای چند روز صبح ها به پارک میرم و پیاده روی میکنم و بعضا با پیرمردهای پارک پینگ پونگ بازی میکنم.عصرها هم به باشگاه میرم و ورزش میکنم و اگر فرصت شد به استخر میرم.
اینها شاید یکی از راهکارها برای حال و روز بد من باشه.درسته کمی شاداب تر شدم ولی نیاز زیادی هست تا مشکل اصلیم حل بشه.برای حل مشکل واقعا نمی دونم از کجا و به چه وسیله ای شروع کنم.از مهدیه خواستم اصلا در این مورد صحبت نکنیم چه راهنمایی چه دردودل.یک سکوت برای فرار از مشکل .این خودش درد بیشتری هست.اینکه مشکلت رو داد نزنی و سربسته بهش فکر نکنی.

۲٫هر وقت کالایی گرون خریدم بلافاصله بلای بی پولی خیمه میکنه.یک جورهایی تا مدتها درآمدم من هم کم میشه.یعنی انتظار دارم اگر چیزی خریده شد،مطابق قبل درآمد هم سیرنزولی نداشته باشه تا اینکه پشیمون بشم چرا خریدم یا چرا پرداخت کردم.میگن مدیریت منابع مالی مهمه ولی در این مملکت که بالاپایین اون با یک خبر تغییر میکنه چه لزومی داره مطابق قبل به فکر مدیریت منابع مالی باشم ؟

۳٫شیطنت های عجیب و غریب بیتا گاه قدری عصبیم میکنه که مجبور میشم سرش داد بزنم یا با گذاشتنش روی صندلی و به سمت دیوار ، تنبیه ش کنم.تا الان دوبار به شدت بیتا رو دعوا کردم.یکبار بعد از خالی کردن لاک روی فرش و درست در لحظه خروج از خونه و رفتن به مهمانی و دیگری رد شدن از نرده حفاظ پله برای رفتن به طبقه بالای خونه.پله هایی که شیب تندی داره و بالارفتن از اون بسیار خطرناکه.بیتا گریه میکنه،اشک میریزه و من عذاب وجدان میگیرم و دلم براش میسوزه که چرا سر این فرشته داد زدم و دعواش کردم.ولی چه باید کرد؟

۴٫بیتای دوست داشتنی من در حرف زدن تنبلی میکنه.در واقع ترجیح میده کلمات دو سیلابی رو دخل و تصرف کنه و فقط یک کلمه ش رو نصفه نمیه بکار ببره و یا به طرز خنده داری کلمه ای رو که میشنوه با شکل بی ربطی تکرار کنه.مثلا بجای خرمالو یک جمله عجیب غریبی بگه که ربطی به هجی این کلمه نداره.این روزگار ماست با بیتا

۵٫خیلی دوست دارم بیشتر وبلاگ بنویسیم ولی تنبلی و بی انگیزگی اجازه نمیده.حس بدی دارم که همه فقط در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک فعال شدن و انگار نه انگار روزی وبلاگی بود و بروبیایی.خودم مدت هاست به وبلاگی سر نزدم و اصلا نمی دونم وبلاگ هایی که زمانی میخوندمشون هنوز فعال هستن یا خیر

۶٫هفته اول آبان سالگرد یکی از خاطرات تلخ زندگیم بود.نه سال گذشت.حالا که فکر میکنم میبینم ما جوون های اون زمان با اون شور حرارت مون در وبلاگ نویسی با نویسنده های زرد فیس بوکی قابل مقایسه س؟ولش کن

دیدگاه‌ها درحال حاضر بسته است. اما شما می‌توانید بازخوردی از سایتتان.

دیدگاه‌ها بسته است.

عضو خوراک مطالب شوید