دانه تسبیح

۱٫ باز هم چند ماهی گذشت و فرصت نشد سری به وبلاگم بزنم و چند خط بنویسم.راستش حوصه نوشتن ندارم.اردیبهشت ماه هر سال که زمان تمدید دامنه داریوش کبیر هست رو هر روز عقب انداختم و در لحظه آخر تمدیدش کردم.شاید این تنها یادگاریم باشه از جوانی .همیشه این حس رو دارم که در برهه ای از زمان پوست انداختم و آدم دیگه ای شدم.یا اینکه مردم و دوباره خلق شدم گذشته های دور انگار به دوران قبل از این زندگیم تعلق داشتن و فکر کردن به اونها من رو دچار تشویش ذهن میکنه و یک سردرگمی بر من قالب میشه که انگار ده ها سال پیش اتفاق افتاده بود.اینها همه زمینه ساز یک بیماریه .افسردگی شدید که دست به دست هم داده شد تا مبتلا به اون بشم .
وقتی پازل های زندگی چند سال اخیر رو کنار هم میچینم توش پر از معادلات حل نشده س ،پر از سوء تفاهم های عجیب غریب و بسته نشده  و مملو از نازهای کشیده نشده س.چه میدونم شاید من مقصر خیلی از اونها بودم و شاید بی خیالی و فکر نکردن و مهمتر از اون فرار کردن از مشکلات موجب حل نشدن خیلی از معادلات نامجهول زندگیم بوده.
حالا این وبلاگ که کمتر خواننده ای رو به خودش می بینه بد نیست جایی باشه برای نوشتن دردنامه ها.شاید برادران فیلترچی روزی دلشون به حال این وبلاگ متروکه بسوزه و اون رو از فیلتر خارج کنن .هر چند فیلتر شده و نشده ش برای کسی مهم نیست که در دسترس باشه یا نباشه.
اگر تمور بدخیم سوء تفاهمات همان زمان برداشته میشد شاید من امروز چنین وضعیت بدی نداشتم. واضح تر میگم.اختلاف و جدایی از مادرم. این شاید بدترین تجربه ای باشه که هر فرزندی ممکنه مواجه ش بشه . وقتی بیش از یکساله از دیدنش محروم باشی .بیش از یکسال کنار گذاشته بشی و سراغ گرفتی نشی ،کنار اومدن با بقیه زندگی خیلی سخت تره .اینکه مجال دفاع نداشته باشی و قاضی بی دل نا برابر قضاوت کنه دل که هیچ به روح دل شبیخون زده میشه.
نتونستم مادرم رو از سوء تفاهمات مسخره رها کنم.نتونستم با هیچ حرکتی احساس مادرانه ش رو تحریک کنم تا نگاهش متوجه من باشه .من برای هیچ و پوچ کنارگذاشته شدم و کشتی زندگی من هر روزش متلاطم و به هم ریخته س.شکی نیست تمام این درد جدایی بر زندگی من کماکان تاثیر گذار باشه و روز به روز آب بشم.

۲٫دلم برای بیتا میسوزه که بخاطر اختلاف یک طرفه من و مادرم ،از دیدن مادربزرگش محرومه.بیتا عمه هاش رو هم نمیبینه و نمیشناسه،پدربزرگش رو بخاطر نبود در ایران نمیبینه ،شایدم مادرم از دیدن نوه ش محرومه و یا به خاطر غرورش وقتی از پسرش میگذره از نوه گذشتن به مراتب واسش سهل تره.شاید پدرم چون به هر دلیلی نمی تونه به ایران سفر کنه با دیدن عکس هاش کیف کنه ولی هیجوقت طعم بیتا رو نمیچشه.شاید عمه های بیتا چون به دفاع از مادرشون به من پشت کردن ،من رو به پشت کردن و محروم کردن از دیدن بیتا متهم میکنن.حالا بیتا بعدها درد من رو حس میکنه چراکه من هم نه مادربزرگ می دیدیم و نه پدربزرگ ،نه عمویی نه دایی و نه عمه ای . مسخره س این زندگی سرد

من دانه تسبیحی هستم که از نخ جدا شدم و چون برای پیدا کردنم تلاشی نشد ،بجای دانه گم شده یک ذکر اضافه میفرستن.شایدم چون نیست کم کم به نبودش عادت میکنن  تا برای همیشه به فراموشی سپرده بشه .

۳٫دیدن دوستان قدیمی وبلاگی  من رو با ماشین زمان به بیش از ده سال پیش برد .دوست هایی که زمانی تمام تفریح دوران جوانیم رو با اونها داشتم. کوه،پارک،سینما،رستوران و برنامه هایی که اگرم تکراری بود ولی شادد بود و مملو از انرژی .همه عوض شدیم.ازدواج کردیم و بعضیا بچه داریم. چاق شدیم،پیر شدیم،کچل شدیم و یا موهای سفیدمون به طرف مقابل چشمک میزنه که آره ده سال  از اون دوران گذشته.عده ای نیومدن چون نمی خواستن ذهنیت ده سال پیشمون عوض بشه .عده ای جا موندن چون هنوز دلشون جوون بود و عده ای هم یا بهانه هایی که داشتن خلف وعده کردن شاید به تلخی های گذشته بیشتر از شیرینی هاش فکر میکردن.
دو  دیداری که با بچه ها دشام خیلی حالم رو خوب کرد .مشکلات و ناراحتی هام رو برای ساعاتی فراموش کردم  وسعی کردم شاد باشم.با بچه ها بخندم،عکس بگیرم و به شیطونی های بچه هامون که در جمع دوستان قدیمی اینور و اونور می پریدن خیره بشم.

۴٫به امید موفقیت ایران در جام جهانی

دیدگاه‌ها درحال حاضر بسته است. اما شما می‌توانید بازخوردی از سایتتان.

دیدگاه‌ها بسته است.

عضو خوراک مطالب شوید