روزهایی مثل روز

۱- چشم هام رو می بندم و به گذشته میرم.روزهایی که هنوز پسره خونه بودم.کلید رو میندازم به در و وارد خونه میشم.مثل همیشه با کفش تا جاکفشی میام و کفش هامو در میارم.یخچال و باز میکنم و آب رو از بطری سر میکشم.بوسه ای به صورت مادرم میزنم و شاید در یک جمله روزکاریم رو تعریف میکنم.سر راهم مادر بزرگ مرحومم رو میبینم که با آلزایمرش اسباب شوخی و خنده ما رو به راه کرده.هم خودش از سوتی هاش می خنده هم من میخدم و می خندونمش.اگر خواهر کوچیکم جلو دست و پا باشه با تیکه کلام همیشگی بهش میگم کوچیکه کوچیکه باز گوساله شدی ؟!خودش می فهمه منظورم چیه
به اتاق میرم و در و می بندم.لباسم رو عوض میکنم و مطابق عادت همیشگی کامپیوترم روشن میکنم.تا دستشویی برم و آبی به صورت بزنم این سیستم لعنتی هم بالا اومده.برمیگردم به اتاق و قبل از وارد شدن داد میزنم مامان شام داریم ؟ جواب مطابق همیشه بستگی به یک چیز داره،اینکه نون خریده باشم و نون داشته باشیم یا نه .می دونم همیشه تو این کار کوتاهی کردم ولی امیدوارم داشته باشیم.مادرم به عادت همیشه پای سریالهاش نشسته و یا داره با خواهر بزرگترم در ینگه دنیا حرف میزنه و به قول خودم درس های زندگی دیکته میکنه و یا ممکنه بجای حرف زدن با تلفن ،مشغول گرفتن ختم باشه و زیر لب ذکر بگه و نگاهی هم به تلویزیون داره.
برمیگردم به اتاقم و قبل از نشستن پشت میزم از پنجره بزرگ اتاقم به بیرون خیره میشم.جنگل های تاریخ اوین-درکه که پایین تر از زندان اوین و در امتداد رودخانه نیمه خشک درکه س که تا همین چند سال قبل صدای شرشرش حس خوبی بهم میداد.نگاهی به ساختمان در حال ساخت روبرو می اندازم.به ماشین هایی که دنبال جای پارکن و همسایه هایی که در حال وارد شدن به ساختونن.یک نفس عمق میکشم و پای کامپیوتر می شنم.یا وبلاگ مینویسم یا وبلاگ میخونم و وبگردی میکنم.اون سالها هنوز خبری از شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و اینستاگرام نیست که ساعت ساعت پاشون بشینیم و وقت بگذرونیم.موبایل ها هم هنوز به مرحله ای از پیشرفت نرسیدن که هر جا میریم دستمون باشه و بیشتر از اینکه روبرو رو نگاه کنیم ،چشمون به گوشی باشه.
در حالی که خمیازه میکشم سری به هال میزنم و روی مبل کنار مادرم میشینم و حرف میزینم.صدای کوچیکه میاد که از تو اتاقش بلند میگه شب بخیر.سرم رو روی پاهاش میذارم و خودم رو لوس میکنم تا کمی با موهام بازی کنه .موهایی که با ماساژ و دست های مادرم که نوازشم میده حس خوبی بهم میده و خمارترم میکنه .مثل همیشه مادرم غر میزنه از همون موقعی که به دنیا اومدی موهات چرب بوده .میگم بخدا من هر روز حموم میرم ولی خب چربه دیگه خصوصا که دست که هی تو میره بدتر میشه.
یکدفعه مثل فنر میپرم و میخوام پاشم برم بخوابم ،مادرم مثل همیشه میگه کجا تازه نشستی فیلمش قشنگه.میگم نه خیلی خستم و صبح باید زود پاشم .تا به اتاق برسم مادر بزرگم تاتی تاتی کنان به سمت دستشویی میاد تا برای بار چندم و قبل از رسیدن ساعت به ۱۲ شب ،وضو بگیره و نماز صبح ش رو بخونه .بهش میگم برو بخوام چقدر نماز صبح میخونی بابا هنوز تا اذون صبح خیلی مونده .میخنده و میگه برو برو دروغ نگو !
روی تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم.به نورهایی که از انعاس ماشین های خیابون روی سقف خونه رد میشه.عروسک خرس که به خاطر قدمت زیادش از تو پوسیده و لاغر شده و تبدیل شده به سگ !‌مثل همه سالهای زندیگم کنار تختمه.پرتش میکنم گوشه تخت تا جای بیشتری برای خواب داشته باشم.
به آینده فکر میکنم.آینده !

۲-پست بالا شاید اولین نوشته از یک روز واقعی زندگی م باشه.تکراری از زندگی روتین و مربوط به گذشته .به شش سال قبل و دوران مجردی.دورانی که دغدغه هایی کاملا متفاوت با امروز داشتم.پسر خوبه خونه.کارمند خوبه شرکت.پسر خوب دوست و آشنا و پسری که ایشالا سرو سامون بگیره و یک دختر خوب گیرش بیاد.من امروز مثل شش سال قبل زندگی نمیکنم.یعنی هیچ سناریویی از داستان بالا ،امروز در زندگی من حتی برای یک بار هم تکرار نمیشه.سناریوی امروز من شاید چند سال دیگه نوشته بشه وشاید هم هیچوقت.
اعتراف میکنم که دلم برای بخشی از گذشته م تنگ شده .بخش زیادیش.بخشی که روزهای خاکستریش فاکتور گرفته شده و خوشی هاش بیشتره.روزهایی بدون سوء تفاهم و جدایی .روزهایی که مرده ها زنده بودن و قهر نکرده ها آشتی .روزهایی که پیش داوری هاش شامل من نمیشد.روزهایی که واقعا روز بود.

۳-این از خاصیت زمستونه که وقتی دلت میگیره بنویسی.روزها کوتاه و دلگیر.هر چقدر هم سعی کنی برگ های خشک تبریزی و چنار رو از حیاط خونه جمع کنی باز هم برگ های خشک و بدشکل جای جای حیاط  جاخوش میکنن و با درختهای بدون برگ بهت می فهمونن تا بهار باید این روزهای دلگیر رو تحمل کنی.

دیدگاه‌ها درحال حاضر بسته است. اما شما می‌توانید بازخوردی از سایتتان.

دیدگاه‌ها بسته است.

عضو خوراک مطالب شوید