روزنه آرامش

۱- باید و باید خودم حلش میکردم.بی واسطه و بی کمک.با پایان دادن به فرداهایی که معلوم نبود کی قرار می رسن.فرداها با مناسبت هایی که وقتی ازشون می گذشتم ،به فردای دیگر و مناسبت دیگه ای حواله ش میکردم.بالاخره ایستادم و با همه مشکلاتی که وجود داشت جنگیدم .صدای ضربان قلبم در هیاهوی ماشین و بوق و فریاد به گوشم می رسید.نفسم بالا نمیومد.بالاخره رسیدم.انجامش دادم .

۲-حالا می تونم بگم تا حدودی به آرامش رسیدم.کمی بهتر می تونم نفس بکشم.شاید فاتح این درد چندساله نبودم ولی چه باید میکردم؟باز هم فرار و بازهم کابوس های شبانه ،فکر و بافتن مشکلات بهم و سفر به قبل.راه زیادی برای برطرف کردن مشکلات نمیشناسم ولی قدم اول رو بدون اینکه اطمینانی از قدم های مقابل داشته باشم ادامه میدم.

۳-بیتا سه سالگی رو هم پشت سر گذاشت .دیگه نمیشه مثل قبل سن ش رو با ماه بشمارم.بیتای من حرف میزنه و برای من و مادرش از صبح زود تا آخر شب که خسته و بی رمق به خواب میره شیرین زبونی میکنه.نمیخوام بزرگ شدنو ولی اون اصرار داره که بزرگ شده،خوشحاله که دستش به دستگیره در میرسه ،خوشحاله که نوک دستش به کابینت میرسه.درست مثل من که روزگاری خوشحال بودم که پاهام به وقتی روی مبل نشستم به کف زمین میرسه.عجیب بیتا نیمی از رفتارهاش شبیه منه.

دیدگاه‌ها درحال حاضر بسته است. اما شما می‌توانید بازخوردی از سایتتان.

دیدگاه‌ها بسته است.

عضو خوراک مطالب شوید