۳۵ سالگی

۱- درست وقتی کنتور عمرم به شماره جدید می اندازه  یادمه وبلاگ داریوش کبیر میوفتم. در دنیای شبکه های گوناگون اجتماعی که کسی دیگه وقت و حوصله وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن رو نداره تنبلی میکنم که سایت فیل تر شده رو باز کنم و چند خطی توش بنویسم.
سی و پنج ساله شدم .باورم نمیشه،دارم دو سه سال آخر جوانیم رو میگذرونم و چشم رو هم بذارم وارد ۴۰ سالگی شدم.هر چند این سالها زیاد مهم نبوده شماره سن با تغییرش چه فایده هایی می تونه برات داشته باشه.به واقع فرقی نمیکنه سی ساله باشم یا چها ساله یا میانه ش برای همین تمایل نداشتم مهدیه برام تولد بگیره که گرفت یا خوشحالم کنه که سعی کردم بشم ولی نشدم .

۲- به طور قاطع میشه گفت جز زندگی معمولی و روزمره اتفاق خاصی در زندگی من و شاید خیلی های دیگه نیوفتاده،تورم و گرونی،چشم انتظار امید به آینده،عدم تغییرات سینوسی در زندگی و رکود محض تو رو به این نقطه میرسونه که دیگه نمی تونی پیشرفت کنی و همه درهایی که زمانی فرصت بود امروز هزینه س.یاد دوستی بخیر که میگفت این روزها کار نکنیم سودش بیشتره.

۳- چشم و نگاهمون به بزرگ شدن دختر زیبا،شیطون و شیرین زبونم بیتاس که تنها دلخوشی من و مادرشه.وقتی نگاه میکنم ذره ذره بزرگ میشه و قدرت تشخصیش بالاتر میره نگران میشم که چه آینده ای می تونم برای این کودک فراهم کنم.چه سرنوشتی در انتظارش هست و چه کاری از دستم برای دخترم بر میاد.چشم رو هم گذاشتیم و شمع چهارمین سالش رو هم فوت کردیم.چشم روی هم میذاریم وقت مدرسه هم از راه میرسه.خیلی دوست دارم و آرزو دارم بتونم پدر خوبی براش باشم.

۴- چه انتخابات خوبی بود ۷ اسفند امسال و چه نتیجه دلچسبی بود انتخاب ما.مایی که درس دکوکراسی رو به بیتا یاد میدیم و به ادای کلماتش میخندیم حالا می تونیم براش توضیح بدیم که چرا خوشحال تریم و چرا رای دادیم.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید