وبلاگ ننویس

۱. چه به سرمون اومده که به پای همین وبلاگ،بهترین دوستان رو پیدا کردیم ،دشمن ساختیم ،روزهای خوش دیدیم و بدترین خاطراتمون که تا ابد یا دنبالمونه و یا تلخ از ثمره همین وبلاگ نویسیه ولی الان حتی حوصله نداریم سری بهمش بزنیم.از پست قبلی ده ماه میگذره و از پس قبل تر هم بیش از یک سال.ما این روزها وبلاگ ننویسیم.
وقتی صحبت از وبلاگ کردم ،چند نفر حاضر جمع اصلا نمی دونستن وبلاگ چیه هر چند دور هم از جاذبه های این روزهای دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی نیستن.نه که ما نویسنده باشیم ولی زمان با عشق و شور دوست داشتیم بنویسیم و خاطره ثبت کنیم.لعنت به شبکه های اجتماعی بی اصالت که هر چی ازشون میخونیم به ساعت نرسیده از ذهنمون پاک میشن.

۲.چه کردم ؟ هیچ! از اون پست تا این پست هیچ اتفاق خاصی در زندگی ام نیوفتاده.نه پولدار شدم نه فقیر.نه از دست دادم نه بدست آوردم.کدورت ها بجای خود و خوشی های موقت هم در کنارمون کما فی السابق باقی موندن.روی یک خط صاف که نوسان های خیلی ساده ای دارن در حال عبوریم و همین آزار دهنده س.

۳.بیتا،دخترم. تنها شانس زندگی من که هنوز اونقدر بزرگ نشده که بفهمه تنها شانس پدرش که خودش باشه خود یک بدشانسیه! گل من و همه زندگی من ۵ ساله شده و دیوانه وار منو با کارها و رفتارهاش به وجد میاره.کاش کمی از روحیات بیتا در من بود.اون که همه چیزش جز شانس و روحیات به من رفته !
زندگی سه نفره من و همسر و دخترم تنها نقطه مثبت این زندگیه ولی ما به دنبال نقاط بودیم نه نقطه.حس میکردم خیلی از زندگی طلبکارم و یا لااقل سهم کمی از خواسته های مادی و معنوی مورد دلخوام رو بدست میارم ولی نشد که نشد.

۴.موی سر ریخت و آنچه هم باقی ماند و یا رنگ شده یا در انتظار برای یکرنگ شدن با بقیه رنگ شده ها !! دوست داریم حس کنیم هنوز جوونیم.ورزش میکنیم، دوچرخه سواری سنگین میکنیم،در زمستان اسکی کنان از قله پایین میپریم و بقیه سال رو رزمی کاریم ولی پیر شدم پیر

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید