Ads by dariushkabir.com
Ads by dariushkabir.com

چهارشنبه، 10 اردیبهشتماه 1382 | April 30, 2003
وقتی که به ياد کودکی افتادم


سلام
وقتی که به ياد کودکی افتادم
وقتی دلتون ميگیره چيکار میکنين؟
بزارين خودمو بگم .يادی از خودم ميکنم.از دوران کودکی از دوران شيطنت و بازيگوشی .
نميخواستم در اين مورد چيزی بنويسم ولی وقتی يک سنگ جلوی پات بندازن و محکوم به يادآوری دوران بچگی ميشی کاريش نميشه کرد.
چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.از ننگ جنگ ايران وعراق گرفته که صدای بمب باران تنم رو به لرزه مينداخت و به پناه گاه ميرفتيم ... تااشتباهی سوسک خوردن بجای شيرینی و فرار کردن از خونه با بقال سر کوچه.چقدر دوست دارم يک بار ديگه از دست مادرم کتک بخورم يا تهديد به اين بشم که از پرورشگاه اومدم !در دوسالگی يک مرغ درسته بخورم و کسی نفهمه. دلم خاک بازی ميخواد .دوست دارم يک بار ديگه نقش تير دروازه رو بازی کنم و مثلا فوتبالی بازی کرده باشم دلم ميخواد يک بار ديگه پنيره کوپونی رو بردارم و يواشکی به گربه ها بدم يا وقتی تو موکت فشارش می دم غيب بشه و من از تعجب شاخ در بيارم.دست به پريز برق بزنم و چنگال رو به زور تو اون فرو کنم .يا خواهرم مژه هامو کوتاه کنه و با اون آش درست کنه !
همه اينها ديگه تموم شد و هيچ وقت برنميگرده فقط بايد به ياد اون دوران افتاد و بعضی وقت ها گريست.گريست تا آرام شد.
عکس داريوش صغير در ۳سالگی!

با اجازه از اين سايت من اين آهنگ رو اينجا ميذارم .گوش کنيد و اگر اشکتون در اومد منو نفرين نکين.
آهنگی برای بچه های دوران ۶۰


**********
وعده سر خرمن
برای تشويقی يکی از دوستم به يکی از مسابقه های تلوزيونی رفتم . قبلا تو اين مسابقه ها شرکت کرده بودم(مثلا قبل از سقوط هواپيمای ارباس که دوستم-محمد- کشته شد و چون هر دو شرکت کرده بوديم روزی ده بار برنامه کودک پخش ميکرد و روی دوستم که کنارم نشته بود زوم ميکرد وای که چقدر معروف شدم و بهم لينک دادن!)
بگذريم...
اين دوره زمونه که صدا و سيما دست به جيب شده و شاخ گاو که هيچی عاج فيل ميشکونه و جايزه های سه ميليون ريیالی!! ميده و دل مردمو صابون ميزنه.
وقتی به چشم خودم ديدم چطور با مهربانی تراول های پنجاه هزار تومانی رو به برنده ميدن و چطور بعد از پايان ضبط ازش ميگیرن دلم ميسوزه.بنده خدايی که از اون سر ايران اومده و معلوماتش رو به رخ بقيه کشيده و پولی برنده شده بايد التماس مجری رو بکنه که بگه که تورو خدا کی پولمو ميدن؟!
وقتی بايد بری و کمر خم کنی و بپرسی کی پول رو بگيرمو و با لحن بد بگن برو خودمون بهت زنگ ميزينم ميفهمم چرا بايد شاهد فرار مغز ها باشيم. چرا جوونا از همه چی دلسرد ميشن.
در کشوری که تا الان به 1تومان 10 ريال گفته میشه بيشتر از اين نميشه انتظار داشت.
فقط ميتونم بگم افسوس.
*********
معرفی وبلاگ
معروف ها و تازه کارها
۱-خرچنگ قورباغه: وبلاگی جالب و تقريبا فانتزی همراه با عکس های جالب
۲-پشت ديوار شب يک راهی داره: به گفته خودش تازه کاره ولی شعراش جالبه و هميچين که من ديدم تازه کار نيست!
۳-اهورا مزدا: يک وبلاگ که به مطالب سياسی می پردازه.با نوشته های زيبا توجه همه رو به خودش جلب کرده
۴-هفت بيجار:به گفته خودشون:شما عزيزان در اينجا می توانيد مطالبی در مورد : سينما ، موسيقی ، تاريخچه پيدايش اتومبيل ، در مورد صنعت چاپ ، انواع مواد مخدر ، بيماريهای روانی و غيره غیره و غیره ... مطالبی رو بخونيد .

ادامه دارد...

یکشنبه، 7 اردیبهشتماه 1382 | April 27, 2003
داريوش کبير قاچاقچی ميشود



سلام
فریدون؟؟!
فریدونو همه شهر میشناختن.50 ساله بود. یک خلافکار سابقه دار که به شهر بافق تبعید شده و بعد ازپایان مدت محکومیتش ترجیح داده بود همون جا بمونه.خلافش به قدری سنگین بود که کسی کاری به کارش نداشت و بقولی به حال خودش میچرید. با نوچه هایی که دور و برش جمع کرده بود برای خودش آقایی میکرد.
نمیدونم چرا اینقدر پشتش گرم بود که بدون ترس و لرز جلوی ما دانشجوها سبز میشد و پیشنهادات عجیب غریب میداد.

همدیگر رو تو قطار دیدم. میگفت دلش برای نونوش (زن بیوه ای که شوهرش تو زندان اعدام شده بود) تنگ شده و میخواد یک سر بره تهران.
بحث نونوش به اینجا کشید که تو حمل مواد بهش کمک کنم!! میگفت از وقتی خاک سفید رو خراب کردن سود نئشیجات توپه توپه!میگفت کیلویی 600000ببر ....600000سود بگیبر!!همینو کم داشتم اونو اول به خدا و بعد به نونوش سپردم و جامو عوض کردم.آخه داریوشی که زندگیش لواشک پر مگسیه رو چه به این کارها!!!!

بعدها شنیدم دانشجوهایی بودن که گول فریدونو خوردنو گیبر افتادن چرا که سربازای مستقر در راه آهن که دائم جابجا میشدن این کارو با سود 5000 راحتر انجام میدادن!
مدتی میشه که دیگه از فریدون بیخبرم.
*********
قرار کوه 5اردیبهشت با شکوه خاصی برگزار شد. راستش قراری که 12 نفره بود به یک قرار 50 نفره تبدیل شد.حقیقتش شرمنده دوستانی شدم که بهشون اطلاع نداده بودم .آخه فکر نمیکردم قرار خصوصی به قرار عمومی تبدیل بشه.واقعا عالی بود و جای همه خالی. خوشحالم که از اولین قرارم اینقدراستقبال شد.به امید قرار های بهتر و مفید تر

نفر سمت راستی داریوش کبیر
********
لازم دیدم یک وبلاگ خوب رو به همه معرفی کنم.Ksnوبلاگی که در زمینه هک فعالیت میکنه و بسیار متفاوت با دیگران عمل میکنه بطوری که میشین مشتری دائم!!
سعی میکنم از این به بعد وبلاگر های تازه کارو برای معروفا و معروفارو برای تازه کارا معرفی کنم.
***********
اشکان جون رفته دیگه درس بخونه از من هم خواسته به جای اون یک خداحافظی کوچولو بکنم.پس اشکان جون یادتون نره



چهارشنبه، 3 اردیبهشتماه 1382 | April 23, 2003
!نان عشق شاطر۱۰۰۰


سلام

نان عشق ...
نان عشق موتور1000!!
نه اصلا قبول ندارم.باید بگم نان عشق شاطر!!
چرا ؟ به این دلیل:
برای خرید نان تو صف نونوایی ایستاده بودم .نفر جلوییم یک دختر بقول قدیمیا لوپ گلی و ابرو کمون یا بقول امروزیا هلو ایستاده بود.جناب شاطر که یک دل نه صد دل عاشق این جمال شده بود و میخواست یک جوری عشقش رو به اثبات برسونه نون بیست و پنجم رو در یک حرکت سریع به یک قلب تیر خورده تبدیل و تقدیم به محبوبش کرد!(این هم تحفه درویش) ولی از شانس بد شاطر دختر هلو فقط 24 تا نون میخواست با یک عدد نایلون تا پول نون رند بشه.
آخه دل شاطر شکست و ریتم تنور زدن خمیر نون بهم خورد و دیگه خبری از اون لقوه های معمول شاطری نبود.

داریوش کبیر که در کمین نشته بود در یک حرکت غافل گیر کننده اون نون رو به غنیمت گرفت و به همراه نونهای دیگه که نشانی از عشق و قلب تیر خورده نبرده بودند رهسپار شد!
**********
به یاد گذشته به غم نشسته
یادش بخیر اون زمونها آهنگ های مطربی که بین اصیل و سنتی بود برای خودش برو بیایی داشت .ما که اون موقع نبودم ولی با فیلم ها و نقل قول قدیمیا درک میکردم که این جماعت برای خودش چه برو بیایی داشته و مردم چقدر با این آهنگ ها حال میکردن. گاهی اوقات وقتی این آهنگ ها رو از دل جامونده های خاک خورده تاریخ بیرون میکشم و گوش میدم چه احساس خوبی بهم دست میده.
راستی چرا دیگه نبادی شاهد اون دوره های دوست داشتنی و بقول معروف مشتی باشیم. دور حوض جمع بشیم و آهنگ های لبه حوضی گوش بدیم؟چی میشد یک باره دیگه مشتی چایی میریخت و اشکنه و آب گوشت سرو میکرد؟
جمال وفا کو؟ داوود مقامی زده است؟ گیتی ها و روح پرور ها وقاسم جبلی ها چی شدن؟ نقمه هاشونو کی باز خونی کرد؟حسین همدانیان میاد دوبار هبرامون بابا کرم معروفشو اجرا کنه؟و...
آیا نگاهی به این مطرب های خیابون و داخل پاسازا کردین ؟ دیدین و شنیدین چقدر زیبا بر سیم های کمونچه و ویولون میزنن؟ و چی دلنشین تمبک میزنن؟چه صدای غمگینی ولی رسایی دارن؟
آیا اینا هم روزی با ما قهر میکنن ؟
******
اگه یادش بره که وعده با من داره دل بیچارمو به دست غم میسپاره
وای وای وای

اگه دلتون یک آهنگ لبه حوضی میخواد اینجارو کلیک کنید

دوشنبه، 1 اردیبهشتماه 1382 | April 21, 2003
داريوش کبير دات کام شد


سلام



خوب ما هم به سلامتی دات کام شدیم .وبه جرگه متاهلین پیوستیم!
از این به بعد هم دیگه در جنگ پرشین بلاگ و بلاگ اسپات شرکت نمی کنم.
متلک عزیز دیگه پوز نده چون داریوش کبیر با قدرت لشکر کشی کرد.
***********
آرزو بر جوانان عیب نیست!
به یکی از آرزوهام رسیدم!
آره .آرزو هر چقدر هم که کوچیک باشه دست یافتنیه.
یادمه از بچگی آرزو داشتم یکی از این قایق های کوچولویی که از ورق حلبی درست شده و با شمع کار میکرد بخرم.همیشه آرزو داشتم وقتی کار میکنه صدای پت پتی که از سوختن شمع بوجود بیاد بشنوم.یک لگن آب پر کنم و قایقم رو به آب بندازم ولی افسوس که مادرم هیچوقت برام نخرید تا اینکه دیشب یک دست فروش رو دیدم از این قایقایی که پت پت میکنه میفروشه بیدرنگ خریدم و با ذوق زیاد قایقم رو به آب انداختم و نظاره گر شدم.
همه هاج واج نگاهم کردند ولی آیا رسیدن به آرزو سن و سال میشناسه حالا هر چقدر کوچیک باشه؟
آیا زشته من با 22سال سن از این بازیها بکنم؟
خدایا آیا به آرزوهای بزرگترم میرسم؟



************
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
دیدمش درست بعد از 3سال . خیلی عوض شده بود . جا افتاده تر از قبل و جدی .اینو از نگاهش فهمیدم.
دیگه چشماش اون برق دوران نوجوانی رو نداشت.
با اینکه فقط چند خیابون از هم فاصله داشتیم ولی دیگه به خودم اجازه ندادم ببینمش . هر چی باشه اون ازدواج کرده بود .
راستش مقصر واقعی خانوادهامون بودن .من 19 ساله بودم اون 20 ساله
نباید میذاشتن اینقدر بهم نزدیک بشیم تا بعد از چند سال رابطه واقعا زیبا وقتی از دانشگاه برگردم بشنوم قراره نامزد کنه و ...
زیاد سخت نگرفتم .حق با اونا بود با اصرار من خونمونو فروختیمو...
****
دوماشین در خلاف جهت از کنار هم میگذرند و دو نگاه برای چند ثانیه بهم گره میخورد . داریوش-بهاره آیا این نگاه کوتاه فرصت تجدید خاطرات خوب گذشته را میدهد؟

شنبه، 30 فروردینماه 1382 | April 19, 2003
!داريوش کبير اطلاعاتی ميشود


سلام
به سلامتی و میمنت قرار 29 فروردین برگزار شد. لازم به ذکره هرکی به هر دلیلی نتونسته بود به این قرار بیاد اصلا ضرر نکرد ! راستش به قدری این برنامه ریزی غلط بود که هرج و مرج حرف اول رو میزد. جا داشت کسی که این برنامه رو چیده بود ازتجربه دوستانی که این در زمینه موفق بودن استفاده میکرد تا مجبور نشیم از ناحیه وبلاگرهای آماتور و تازه کار به جرم فیلمبرداری محکوم به اطلاعاتی بودن و از این جور وصله ها بشیم.حالا خودممنیم به قیافم میخوره اطلاعاتی و حزبول و از این حرفا باشم ؟ کوروش کبیر کجایی که داریوشت را کشتند!
**********
در لحظاتی که بانیان قرار دنبال جا و مکان میگشتن دوستان در حال سرم گرم کردن خودشون بودن. البته اشکان جون خیلی گل بود که این تفریح و انتخاب کرد و گرنه بعضیا….
راستی این آقا محترم هم در حال نظاره خرابکاری اشکان جونه!!!
البته خودمون یک قرار دیگه تو یک روم زیبا در یک پارک ساختیم تعریف نمیکنم چه گذشت چون خیلی ها ممکنه حرص بخورن



**********
داریوش کبیر در کنارIQ197

پلان اول
ساعت 12 شب بود.
قطار دچار مشکل شد حوصلمون سر رفته بود تا اینکه
مردی میانسال به سمت کوپه من و دوستانم اومد .ظاهر زیاد مرتبی نداشت ولی شلخته نبود. از ما دلیل توقف بی دلیل قطار روپرسید آخه گفت فقط شما جوونا بیدار بودین منم گفتم از شما دلیلشو بپرسم شاید بدونین .
پلان دوم
ما هم یک غلطی کردیم گفتیم این چه حرفیه شما ماشاالله جوونین چند سالتونه حاجی؟
-مرد اشاره کرد که قبل از اینکه از سن و سال بگه لازمه به یک موضوع کوچک اشاره کنه.
جا را باز کردیم تا بشینه سیگاری به لب زد و یک پک محکم کشید و شروع کرد:
خدا برادر من رو رحمت کنه خیلی پسر خوبی بود اون ریاضیش خوب بود منم تو طبیعی خوب بودم(چه ربطی داشت) .من نفر 7 کنکور بودم با IQ197. رکورد من رو تو ایران تا امروز کسی نتونسته بشکونه! من متخصص در جراحی مغز و اعصاب هستم . و بسیار درس خوندم و لندن خیلی شهره قشنگیه چون پروفسور اسمیت برام نامه فرستاده!عمل کردن و جراحی کار بسیار سختی بوده و وقتی بحث مغز وسط بیاد از افرادی چون من دعوت میشه!
بعد از روشن کردن سیگار پنجم اینطور ادامه داد: برای عمل مغز فرزند آیت الله طبسی به مشهد رفتم و فقط من بودم که انجام این عمل رو پذیرفتم و با موفقیت جونش رو نجات دادم .الان هم به اسرار ایت الله یزدی برای عمل عمه ایشون(احتمالا عمه کتی) رفته بودم یزد .عمل با شکست انجام شده و همه پول و حسابم رو بستن و منو کلی اذیت کردن و اینجا بود که سیگار 7 روشن شد. من گفته بودم اون پیره و عمل درست نیست ولی کسی گوش نداد و اون مرد.
و اما پلان آخر
بیچارم پول ندارم زیر باره قرضم پسرم با ماشین زده به یکی افتاده زندان !زنم منو گذاشته رفته خارج بخدا اگه سیگار نبود من تا الان زنده نبودم و از تنهایی پس میوفتادم .شما جوونید یک پولی اگه دارین به من بدین عجرتون با امام حسین .خدا از مردی و جوونمردی کمتون نکنه الان محتاجم! گشنمه 100 تومن میخوام برم کیک بخرم بخورم!!!
ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود دوستام خواب بودن و من بودم و اون مرد
گفتم حاجی دیره زیاد فشار نیار به مغزت پول نداریم برو راحت بگیر بخواب !
نتیجه : مردیکه دکتر بابا IQ197 بابا متخصص مغز واعصاب برو یکی دیگه رو خر کن عملی!
دکتر و قطار ؟

***********
لینک های دوستان جدید به زودی ....

پنجشنبه، 28 فروردینماه 1382 | April 17, 2003
گمگشته...


گم کرده من! ای ناياب... می جويمت درزيبا رخ مهتاب در تک برگ درخت پير بادام در دل رودهای روان ... چشمهای نگرانم هر لحظه بدنبال تو می گردد به اميد وصلت روزها را به شب می رسانم و شبهااز دلهره نيافتنت خواب در آغوشم نمی کشد گوياتمام زندگيم در تو خلاصه شده است تنها تويی که می توانی دنيای مرا معنای ديگر ببخشی
(( بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود))
لعنت بر من که مراقب قلب لطيفت نبوده ام ...لعنت بر من که چنين گوهری را آسوده از دست داده ام و تو را به دستهای بيگانه سپرده ام آيا راه نجاتی باقی مانده است؟ برگرد بر گرد که سخت بر تو محتاجم واز عملم پشيمان... برگرد اين بار همچون گلی از تو نگهداری خواهم کرد.....
ای زيبا ! ای کارت دانشجويي من ......چهره عيان نما زيرا می دانم اينبار المثنی ای در کار نخواهد بود
***********
تقديم به خودم که تمام طول هفته را دنبال کارت دانشجويی ام برای تحويل به دانشگاه می گشتم!

من همش علاقه دارم عکسهایی که ربطی به موضوع ندارن بذارم!!!

« گمگشته... | گذشته ها | گمگشته... »
نوشته شده توسط dariush در ساعت 12:40 AM
لینک ثابت || دنبالک (0) || نظرات (11)

سه شنبه، 26 فروردینماه 1382 | April 15, 2003
!آهای خارجی با تو هستم



قرار وبلاگي
دوستان عزيزی که تمايل دارن به قرار وبلاگی که جمعه ۲۹ فروردين تشريف بيارن به اينجا يک سر بزنن.دوستان زيادی تا الان اعلام آمادگی کردن.
******
آهاي خارجي با تو هستم
اصولا خارجي به کي ميگن؟
من خارجي رو اينطور براي خودم تعريف ميکنم : کسي که در مرز خارج از محيط زندگي ماست.فرهنگش و زبونش و طرز زندگيش با ما فرق داره و براي خودشون آداب و سنت هاي مختلفي دارن .خوب پس به اين نتيجه ميرسيم که کشور ما با اين توسعه داراي فرهنگهاي متفاوت و رسومات و همچنين زبان متفاوته
در شهري که من درس ميخونم(اشتباه نکنيد در آکسفورد انگليس درس نميخونم)ـيزد > من اصلا متوجه صحبت کردنشون نميشم بخصوص که ميخواستم به اماکن قديمي و سنتي نشين اونجا برم و در مورد اونجا مجبور بشم از اهالي بومي اونجا در مورد بناهاي اونجا سوال کنم.
باور کنيد با پيرمردي صحبت ميکردم و اطلاعات ميخواستم ولي نه اون حرف منو ميفهميد و نه من ميفهميدم که چي ميگه آخرشم اطلاعات من ناقص موند و من فقط مجبور شدم ازش با ۱۰۰۰ التماس يک عکس بگيرم (البته بازم نفهميد که منظورم چيه فقط دوستم لپشو کشيد که بخنده و تو عکس خوب بيوفته!!)


باز خوبه اين جمله رو بلد بودم: حجي اقا ميخوام يه تا اسک ازت بستونم واسته وووووووبلاگ!!!!!
-نتيجه: ۱)اين پيرمرد خارجي بود ۲) من افتخاري نصيبم شد با يک خارجي ارتباط برقرار کنم ۳)يکم خارجي بلد بودم
*************
اين هم يک خانه سنتي که هنوز از بادگير بجاي کولر استفاده ميکنن


یکشنبه، 24 فروردینماه 1382 | April 13, 2003
اولين سلام من تو وبلاگ داريوش

من و داريوش کبير براتون يه سورپريز داريم.....اگه گفتين چيه؟ ............يه کم فکر
کن!.......هوم؟.....قراره بنده(پيشی ) هم تو اين وبلاگ بنويسم! من هی به داريوش گفتم آخه پسر خوب ! من يه جور ديگه ام با هات فرق دارم ميام وبلاگتو خراب می کنم هاااااا! ولی چون داريوش کلی بهم لطف داره بهم گفت: چه باک! ما که خراب دوستيم ....خوب خودمو تحويل گرفتمتا! راستش اينو نگفت ولی خوب يه چيز تو همين مايه ها بود.....خلاصه ما روی مواضع استراتژيکی و منطقه ای خودمون صحبت کرديم و اين قرارها گرفته شد : من می تونم هر چيزی بنويسم و هر عکسی بچپسونم به شرطی که مطلقا از گربه صحبت نکنم! چه فرقی داره منم ميام از جوجه اردکهام حرف مي زنم .....ولی نه حيوونی داریوش گناه داره! آخه من هر چی از وبلاگ و وبلاگ نويسی می دونم رو مديون اونم.....ولی خوب! منتظر می شم بره يزد تا اين رنگهای دلگير رو از اينجا پاک کنم و يه بنفش ضايع جاش بزنم حتی اگه به قيمت از دست دادن همين دو تا شويد مويی باشه که به زور شامپوهای خارجی اون بالا نگر داشتم.....صبر کن بينم! دارم زمزمه های مشکوک می شنوم....اگه می خواين برین غيبت و حرف در آوردن واسه من و داريوش همينجا تصميمتونو عوض کنين! چون من حتی آقا داريوش رو نديدم اما به عنوان استادی ارجمند قبولش دارم....اوه ه ه ه هندونه ها رو برم....داريوش جان نيگرشون دار واسه شب چله بعدی همه رو یه جا نخوريا ! مريض می شی.....اينجا می خوام از يک سری دوست جون جونيام تشکر کنم که هميشه با من بودن 1:ايمان که برام ارزش ديگه ای داره 2:شوريده که هميشه نصفه شبها تو چت خفتش می کنم 3: شلخته این که همشهريه حسابش جداست 4:آدمک جيگر لوگوشو بخورم چند تا دیگه هم هستن چون نمی خوام اول کاری حوصله اتونو سر ببرم نمی گم.و در آخر از داريوش که بنده رو لايق شراکت در اين وبلاگ دونستن ....خوب اولين مطلبم چطور بود؟ لوس؟وبلاگشو خراب کردم؟ دست شما درد نکنه! ديگه چی؟ باشه بازم قبولتون دارم و می دوستمتون هزار تا!!!!!!!!!

شنبه، 23 فروردینماه 1382 | April 12, 2003
دو معضل بزرگ در تهران


گفتگوی تمدنها
به اين عکس خوب نگاه کنيد.اشتباه نکنيد اين قرار وبلاگي نيست. من رو هم کسي دعوت نکرده تا در اين شبه قرار يا تجمع شرکت کنم!
اينها کارگراني هستند که روزانه و قبل از شروع وقت اداري در ميدانها و مکان هاي پر رفت آمد جمع ميشوند و هر کدام با در دست داشتن تجهيزاتي مانند الک بيل و کلنگ چشم انتظار وانتي هستند که راننده آن با وسواس خاصي براي کار ساختماني آنها را گلچين ميکند. بعضي ها هم سر خود به درون وانت پريده و جا خوش ميکنند. بعضي ها هم که الحمدالله عرضه کارگري ندارند يک جا ايستاده و منتظرند تا نوبتشان فرا برسد. خوب از اين مداد رنگي ممکن است 2 ياشايد 20 نفر انتخاب شوند.هر چند در اين بين افراد علاف هم ديده ميشود.
اصلا اشتباه کردم اين يک قرار نيست اين يک جلسه گفتگوي تمدنهاست!جلسه اي که از ترک و کرد و لر گرفته تا بلوچ و بندري و شهر هاي ديگر ايران .در ضمن
اينجا هم مکان خوبيست براي ارتقائ فرهنگي و تبادل افکار !



********
تخليه چاه -رفع گرفتگی!
شايد اين يک مورد مطلب زيبايي نباشة که ارزش نوشتن داشته باشه ولي هر چه هست بايد با واقعيات کنار آمد بخصوص که بعضي از مسائل جدا از بحث افراط وتفريط تبديل به يک معضل حاد در جامعه بخصوص در شهري مثل تهران شده.
اين روزها بر روي در ورودي هر ساختمان ويلا برج يا بهتر بگم هر جا در هست!برچسب هايي با رنگهاي مختلف چسبانده اند با مضمون تخليه چاه لوله بازکني و رفع گرفتگي با نازل ترين قيمت با تضمين100%!!
جالب اينجاست که بالاي 50% شماره تلفن ها با يکديگر متفاوت بود يعني اگر مثلا 15 شرکت در يک منطقه باشد بر روي يک در شرکت مورد نظر 10 برچسب مشابه ولي با رنگهاي مختلف چسبانده که با يک محاسبه ساده چيزي حدود 150 برچسب ميشود!اينجاست که به رقابت در اقتصاد کشور پي ميبريم.
سوال اينجاست : مگر يک واحد مسکوني چقدر قراراست دچار گرفتگي لوله و چاه و ... شود که اينطورتبليغ ميکنند؟خراب کردن نماي ساختمان به کنار تعهد تضميني بودن يا همون گارانتي خودمون ديگه چه صيغه اي شده؟
چي ميشد بجاي تبليغ تخليه چاه و لوله باز کني تبليغ پزشک مواد غذايي و شغل هاي مهم تر ميشد؟


دوشنبه، 18 فروردینماه 1382 | April 07, 2003
حاجی و خواستگار

راستش ماجراي پاين يک داستان نيست بلکه ماجرايي که شايد به کرات در خانواده هاي امروز ما اتفاق بيوفته و يواش يواش به يک امر عادي و يک طرفه براي مردان تبديل شده .بله صيغه اين کلاه گشادی که بر سر زنان گذاشته ميشود!و زنان در برابر اين اختيار مرد سکوت ميکنند.
حاج خانم:حاجي اين پسره خوبه ها هم کار داره هم تحصيلات به خودمونم ميخورن تازه پدرش هم معممه خودش هم که مومنه ماشاالله از صورتش نور مي باره!
حاج آقا : نه نه نه
حاج خانم: آخه حاجي تو که شب و روز با پدر و پسر داري اينور واونور ميري همه کاراتون باهمه چطور به پسره جواب نه ميگي؟اصلا اينقدر که با اين پسره هستي با بقيه دوستات نيستي من که نميدوئم والا از کار شما مردا سر در نميارم
حاج آقا: ببين حاج خانم با اينکه من با اين پسره زياد جورم وباهاش ميپرم و تازه نمازشم هيچ وقت دير نميشه و اهل نماز و روضس ولي من تاييدش نميکنم بازم ميگم نه نه نه!
حاج آقاي قصه ما با داشتن 2زن و چيزي حدود 10 تا بچه و تعداد نا محدود زن صيغه و کلي مال و منال راضي نيست که نيست.از طرفي هم حاج خانم از زندگيش راضيه همين که يک هوو بالاي سرشه راضيه و بشکن ميزنه حداقل بقيه صيغه هستن و تو زندگي حاجي زياد دخالت ندارن و بقدري اين مساله براش عادي شده که ديگه در اين زمينه ديگه حرفي نمونده!باز هرچي باشه يک هوو بهتره 2يا 3 هوو ميتونه باشه!
*********
بعد از اصرار پيش از حد دختر حاجي و خود حاج خانم حاجي که با کسي تعارف نداره در حالي که به مخده تکيه داده و قليون ميشکه داد ميزنه : حاج خانم چرا حاليت نيست من روم به روي اين پسره بازه آخه منو اون پسره با هم ميريم صيغه ميکنيم اون زنگ ميزنه من زنگ ميزنم اون جور ميکنه من جور ميکنم و حاج آقا (جناب پدر آقا پسر گل) هم صيغه عقد ميخونه حالا من به پسري که چشم به چشمش ميخوره و با هم نداريم ! دختر بدم؟؟؟؟کاره حروم نميکنه ولی رومون به روی هم بازه
حاج خانم : اااااه حالا تو صيغه کنی خوبه بقيه بدن؟
حاج آقا : خفشو زن تو به فکر بچه بزرگ کردنت باش و به اين چيزا کاری نداشته باش ... استغفرالله
حاج خانم : حالا چرا عصبی ميشی چاييتو بخور سرد شد!!

پنجشنبه، 14 فروردینماه 1382 | April 03, 2003
داريوش کبير سقوط کرد


سلام
من بيچاره که اسم داريوش کبير رو يدک ميکشم هميشه دم از صلح و دوستی زدم ولی نميدونم چرا عليه من توطئه شد و ای دی ياهوی من هک شد . بنابراين تا اطلاع ثانوی از dariush1981به dariush_kabiir لشکر کشی ميکنم .متاسفانه اين هک شدن من ارتباط بسيار مستقيم با قطعی برق داشت چرا که با توجه به سوء استفاده هايی که از اين خاموشی شده بود در چند جا مردم شلوغ کرده و تظاهرات داده بودن.از جمله همين سعادت آباد که پشت بام رو روی سرشون گذاشته بودن بنابراين ما گفتيم تهران سقوط کرد عوامل هم از اين کلمه که بعد از ای دی ما نقش بسته بود ناراحت شده و کاری کردن که داريوش کبير فقيد سقوط کنه!
البته يک فرضيه ديگه هم هست که مربوط به کشتن يک عدد مارمولک در۱۳ بدر بود که احتمالا نحسيش به ما اصابت کرد.
*********
ديروز به سلامتی سنت شکنی و زدم به کوه و کمر و سيزده رو به در کردم واقعا هوای خوبی بود .خيلی ناراحتم که اين عيد هم تموم شد .مزه اين تعطيلات بد شيرين بود و حالا يکی می خواد که ما رو هل بده برای درس خوندن.
***********
بعد از عمری ديشب به سينما رفتم .فيلم دنيا که تو جشنواره خيلی روش مانور داده بودن .ارزش ديدن داره بخصوص حاج رضا عنايت(محمد رضا شريفي نيا) که با اون همه شيطونی که کرد ولی دلم براش سوخت. خوب اونم حق داره!!!!

**********
راستی کسی فهميد چرا برق ۳ ساعت قطع شد شايعه که ماشاالله زياده



powered by dariushkabir Nedstat Basic - Free web site statistics