Ads by dariushkabir.com
Ads by dariushkabir.com

شنبه، 8 فروردینماه 1383 | March 27, 2004
همسفر خیابان

حبه قندی در دهان می گذارد و آخرین جرعه های چای را مینوشد.برمیخیزد و خمیازه ای میکشد.حال با حالتی خواب آلود لباسش را عوض میکند و نگاهی به ساعت می اندازد.پاسی از شب گذشته و اهل منزل در خواب.با بی حوصلگی کتونی هایش را میپوشد و با اکراه از در بیرون میزند.
دستش را از سوز سرما در جیب کتش میگذارد و به سوی ماشین می رود.ترس  روشن نشدن ماشین آن هم در این هوای سرد چرت را از سرش می پراند.به هر زحمتی شده با چند استارت بالاخره روشن میشود.چشم هایش را روی هم میگذارد ، در دل صلوات می فرستد.گویی این همدم شبانه در این سرما به او لبیک گفته! خودش را جابجا کرده ،دنده را جا میزند و به راه می افتد.
آری او یک شبگرد است .یک شبگرد عاشق اما نگران.نگران از مکر سرنوشت که او را چنان از خواب خوش شبانه به وادی خیابانها و پایانه های مسافرتی پاس میدهد و بالاجبار چشمان خسته را بر آن پلکهای سنگین تحمیل میکند.
به سمتی حرکت میکند که احتمال وجود مسافر بیشتر است.پنجره را اندکی به پایین میکشد تا نجوای خواب آلود مسافر جهت سوار شدن را بشنود.سر را بین یقه کتش پنهان میکند تا گوشهایش بیش از این از سرما یخ نزند.
در این سکوت تا پیدا شدن مسافر مجالیست برای تداعی افکار .افکاری که جز اضطراب و التهاب عایدی ندارد.

خرج سنگین تحصیل و داشتن پدری سالخورده و از کار افتاده  و هزار مشکل ریز و درشت دیگر و حتی قسط این اندک منبع درآمد.بارها آرزو میکرد کاش هیچ گاه زاده نمیشد تا این همه فشار را تحمل نمیکرد.اینکه در دهه سوم زندگی و آوان جوانی باید این بار سنگین را به دوش بکشد و حق اعتراض نداشته باشد.
شاید او زندانی متحرکی باشد که محکوم به داشتن وجدان است .وجدانی که او را نسبت به یک زندگی مسول میداند.
صدای کوبیدن بر شیشه جوان را به خود می آورد.چشمان را باز میکند و اطراف را نگاه میکند.گویی افکار پریشان شبانه او را غرق خود کرده و به خواب رفته .بر بخت خود لعنت میفرستد که شب را به بطالت گذرانده .ماشین را روشن کیند تا با سرعت خود را به دانشگاه برساند.
صدای مرد مسافر را از دور میشنود که میگوید : آزادی؟
 


مسافر کشی واژه ای که امروز در بطن کشور ما به عنوان ترفندی برای فرار از مخارج سنگین زندگی محسوب میشود.شغلی که رفته رفته به عنوان مسیری جدی جهت حل ضعفهای مالی از سوی جوانان و بعضا افرادی که پس از دوران بازنشستگی لایق فعالیت دیگری نیستند
در گذشته اغلب مسافرکشان به خاطر نوع فرهنگ و علاقه از مناطق پایین شهر تشکیل می شدند ولی امروزه اکثرا از قشر جوانان دانشجو  که مجبور به کار کردن در ساعات آخر شب هستند و از سویی دیگر مردان میانسالی که اکثرا از افراد بازنشسته ارتش محسوب شده و  آنها هم طبق عادت قدیمی از ساعات اولیه روز مشغول به این کار میشوند مسافر کشی شغلی با نماد لوطی گری و آغشته به حس غیرت و دعواجویی در قدیم ولی اکنون به عنوان کانونی جهت اطلاع از آخرین اخبار،اتفاقات،انتقادات و شکایات نا تمام است.شغلی که به مقتضای موقعیت نسبت به افزایش قیمتها به صورت خود مختار عمل میکند
تجسم تصویر یک مسافرکش ایرانی زیاد مشکل نیست .داشتن ماشینی مملو از اشیاء تزئینی همراه با سر و وضعی ناهمگون و نامرتب چیز عجیبی نیست آیا میتوان تصور مسافرکشی را با داشتن ماشینی آخرین مدل با ظاهری مرتب و شیک که کلاهی مشکی در سر داشته باشد کرد و به شما خوش آمد بگوید؟ آیا در فرهنگ امروز ایرانی جا خواهد افتاد؟

« همسفر خیابان | معضلات | همسفر خیابان »
نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:52 AM
لینک ثابت || نظرات (91)

جمعه، 15 اسفندماه 1382 | March 05, 2004
بفروش آنها میخرند

دغدغه های زنده ماندن ،دلهره های رعب آور از فرداهای مجهول .این را در چشمان غم زده پنهان شده پشت ابرهای وجودت دیدم.خس خس درد آور سینه ات که آنرا درسکوتت قصد داری پنهان کنی.
سکوتت را بشکن.دهانت را بگشا.فریاد به آسمان بردار.بگو،بگو که از زمانه فقر و دودستگی ها بستوه آمدی.بگو که دیگر نمیخواهی افسار زندگیت به دست اربابان شکم نفخ کرده به تاراج رود.
فرتوت و رنجور به نظر میرسید. برگه در دست دارد.گویا مترصد شلیک آخرین تیر خلاص بر چشمان کنجکاو و جستجوگر عابران را دارد.جملاتی نامعقول بر برگه نقش بسته.آری این آخرین تیر خلاص است. ترس رویارویی با صاحبخانه . اضطراب از آبروریزی نزد کسبه محل و در امان ماندن از دست  هزاران مشکل زنجیروار دیگر است که او را بر تصمیمش مصمم میکند.
نگاهی به برگه می اندازم.کلمات خوانا نیست.انتظاری هم نیست.دستانی که جز آبروداری هنر دیگری نداشته چگونه میتواند قلم بدست بگیرد و غم نامه بنویسد؟
" 4 دختر دارم.فرزندانم یتیم هستند.فشار زندگی و گرانی مجالی برایم نگذاشته .کمک کنید تا دختران دم بختم هر چه زودتر به خانه بخت بروند  بخدا دیگر نمیتوانم"
اینها جملات مادری است که چوب حراج بر سر فرزندانش زده است.در این بازار مکاره آیا جنسی  دردناکتر  از این هم معامله میشود؟فرزندانی که در نوبت بخت سرنوشت قرار گرفته اند تا هر چه زودتر نانخوری از سفره هزار تکه و محقر آنان کاسته شود.حال بشتابید که در این بازار گرم دوران لحظه ای درنگ ضرری عاید مفت خوران نشود.
ساخت و سازهای بی حد و حصر.برج سازی و ساختن خانه های مجلل و پر زرق و برق که در طرفه العینی سر از خاک مرده برمیآرد  و تنها سرچشه اش سرمایه داری است که روز به روز با ولع وصف ناپذیری بر مقدار دارایی هایش می افزاید.سرمایه داری که حرص و طمع او را مجبور به انجام هر خدعه ای میکند.
"ساختمانی در بهترین نقطه شهر،با طراحی زیبا،مجلل و تازه ساخت.تابلویی در سردر ساختمان جلب توجه میکند: فروش یکجای ساختمان"
ساختمان را دوباره برانداز میکنم.با نگاهی گذرا تعداد واحدهایش با یک دید قابل شمارش نیست   ،و این تابلو به معنای وجود خریداری است که حاضر است آنرا یکجا خریداری کند پس خوب میدانم که سرمایه دار فرصتی ندارد  که بخواهد برای هر واحدش جلسه ای برای فروش بگذارد پس بهترین گزینه اینست  به علت  مشکلات فروش یکجا!و بالطبع خریداری هم وجود دارد.
هر چیزی قابل معامله است.از کالا و ملک تا نفس و سرنوشت و حتی زندگی.آن یکی از مشکلاتش چوب حراج بر سر پاره تنش میزند و آن یکی از مشکلاتش یکجا معامله میکند.آن یکی سرمایه اش را میسوزاند و آن یکی آنرا میسازد.
دریغا ،دریغا که این ظلم زمانه را هیچ مرهمی نیست.دریغا که این ظلم را در هیچ تابوتی نمیتوان خواباند.دریغا که میتوان هر چیز را خرید و فروش کرد.


 




powered by dariushkabir Nedstat Basic - Free web site statistics