Ads by dariushkabir.com
Ads by dariushkabir.com

جمعه، 20 شهریورماه 1383 | September 10, 2004
بوی مرگ

بوی مرگ می آید از پس دالانهای تنهایی و سکوت.بوی مرگ شمیم خود را بر حلقه زوار دررفته درهای چوبی دلم میکوبد.سوزش جدایی از فاصله ها و مرزهای تفکیک شده بین مرگ و حیات.حیاتی که روز شمار نفس هایش را زین پس به خاکهای خاموش زمین هدیه میکند و فانوس عمر را برای همیشه یادگار خاطره ها میزند.
زجه های دردآلود برای جانداری که دیگر جان ندارد و نفس در مقوله سرنوشتش دیگر واژه های گنگ و مجهول است.آری سنگ لحد را بر پیکره بی جان می نهند و فاتحه ای از بهر آمرزش بر روح سرگردانش نذر میکنند.بوی مرگ ،بوی کافور،بوی گلی که از اشک های لرزان مرگ جان میگیرد و جان میدهد.
با تو هستم.بیدار شو.چشمانت را باز کن و بنگر چگونه واژه تساوی را با تمام وجودت لمس میکنی.تو ، من .چه فرقی میکند.گوشه ای از خاک زمین را اینبار و فقط یکبار بطور مساوی تقسیم میکنیم و در پستوی تنهای خود آرام میگیریم.
دیگر چه فرقی میکند اول من به غسال خانه مهمان شوم یا تو پیش قدم شسته شدن توسط مرده شور قوزی باشی.تو و من هر دو به یک اندازه پاک می شویم و طاهر .سنگ لحد را چنان بر سرمان میکوبند تا فشار درد پر پروازمان را در خود غرق کند تا اولین شیر حلال خورده مان از دماغمان فوران کند.
چه فرقی میکند ابتدا تو را در قعر دفن کنند یا پیش دستی کنند و جنازه ام را مهمان کرمهای دستپاچه خاک کنند.آری اینچنین است برابری در برابر مرگ و ترس از نابرابر بودن اعمال در دنیای وارونه اشحام و درندگان انسان نما.
جنازه را برای شستشو می آورند.بار اول و نگاه اول برایم فارغ از ترس کنجکاوی را بهمراه دارد.چگونه بدن بی جان را بر وان غسل گذاشته و با آرامش خاصی شستشویش میدهند.چه مظلوم و ساکت گویی استحمام کودک 40روزه را بر دوش گرفته اند.بوی کافور نفسم را تنگ ،شیون های از دست دادن، التهاب و تپش قلبم را زیاد میکند.مرده را کفن و از حمام مرگ خارج میکنند.بر روحش نماز مرگ میخوانند و صلوات میفرستند.تابوت سرد را بر دوش میکشم و به سمت گودال تقدیر به راه میافتم.ساکتم.فکر میکنم.ساکتم.پس باز هم فکر میکنم.نگاهم به گودالیست که توسط گورکن کنده شده و مهر پایان زندگی را برای همیشه سند رفتن زده اند.گودالی که نمونه اش برایم در همین نزدیکی به کمین نشسته و منتظر روزی است تا از من و حتی تو پذیرایی کند.
خسته ام.خسته از روزی که بر من ،نه بر وجدان روحم سپری شد.به خواب میروم.گیج و منگ به دنبال دالان مرگ می گردم.دویدن تا رسیدن.نابگاه خود را در محبس شستشوی مردگان میبینم.بشویید،غسل دهید،صدایم را بشنوید.من مرده ام.نگاهم کنید.چشمان را باز میکنم.هنوز در تقلای نفس کشیدن.انگار جای کنجکاوی را اکنون ترس فراگرفته. وضو میگیرم.قبله را میجویم و به نماز می ایستم.

« بوی مرگ | اجتماعي | بوی مرگ »
نوشته شده توسط dariush در ساعت 01:07 AM
لینک ثابت || دنبالک (0) || نظرات (52)


 




powered by dariushkabir Nedstat Basic - Free web site statistics