Ads by dariushkabir.com
Ads by dariushkabir.com

شنبه، 12 دیماه 1383 | January 01, 2005
قلّک های شکسته

بشکن.بشکن امروز قلک های دوران کودکی ات را.بشکن قلک هایی که روزگاری زیور طاقچه خاک گرفته خاطراتت بود.سفره ای از ترمه جانمازت را پهن کن و با حوصله سکه ها و اسکناسهای مچاله شده کودکیت را بشمار.بشمار سکه ها را ،نه !بشمار قطره قطره اشکی که بابت هر دل به حراج رفته.دلهایی از جنس حریر ولی مقاوم در برابر انفجار و دود و درد.
نخلهای سوخته ات راشمرده ای؟نه !کافیست چرا سراغی از دلهای سوخته نمیگیری؟سراغی از حنجره های ملتهب و زخم خورده.یارم!گرسنه ای،لیکن شرمنده ام.بقچه ام دیگر نانی ندارد تا گلوی خاک خوردات را رفع جوع کند.بنشین،بعد از نمازت مهمان داری.پذیرایت سفره ای از گاز خردل را برایت فرش کرده.عادتت را خوب می دانم.همچون دوران کودکیت هنگام بازی لقمه ای بدست میگرفتی و به بازیت ادامه میدادی و اینبار هنگام بازی غیرت ،لقمه ای از خردل را چنان در دهان گرفتی و شادمانه پریدی.یارم!از قرآن کوچک جیبی ات چه خبر؟بخاطر دارم در معرکه دود و دم و خمپاره ،خون ناشی از ترکش دستت را چنان بر سنگ کوبیدی و خونش را بند آوردی تا قرآن کوچک جیبی ات لکه ای آسیب نبیند.برایم از دشت شلمچه بگو.برایم از چفیه ای بگو که در آن محشر مسموم بجای اینکه جلوی دهانت را بپوشانی آنرا بر جسم سرد هم رزمت پوشاندی.نه برایم نگو،چون گفتن هایت دیگر دردی برایم دوا نمیکند.در این زمانه فراموشی و نامردی دیگر خاکهای مأنوس جبهه ات هم برایت اشکی نمیریزد.کدام اشک؟آیا دیگر اشکی هم میریزد؟آیا دیگر بغض مجالی برای سخن از خاک دارد؟کدام خاک؟آنقدر بر سر خاک جبهه ات گریستی که آنجا اکنون محفل ،سبزه و گل است.کدام گل؟گلهایت را عاشق پیشکش مجنونش کرده و تنها برگهای خشکش باقی مانده.

سخت است دیدن جانبازی که نابرابر قامتش را از دست داده و با سختی بر میله های اتوبوس آویزان است،توهین شود.چرا باید پسر بچه ای که حتی افتخار شنیدن آژیر جنگ  را هم نداشته به خود جرات دهد و بر سر بخشیدن جایش به یک جانباز بی احترامی کند و لگدی ناجوانمردانه و محکم بر پای پلاستیکی کسی بزند که روزگاری جایش را در اختیار پدر این بچه گذاشته بود؟متاسفانه نگاه عده ای تنها معطوف سهمیه و اندک امتیازات شماری از خود گذشته است.کسانی که سالها جنگیدند و به اسارت افتادند و در پایانی ناخوش با سایه ای از خود بازگشتند.نمیدانم چشمان ولع زده،مهلت دیدن جانبازی را در بزرگ راه صدر داشتند؟آیا دیدند یک جانباز ژنده پوش کاغذی بدست گرفته و عاجزانه طلب کمک میکند.با خود میپرسم کجاست آن مراسم گلریزان برای رهایی دردها و غصه ها؟نیازی به زحمت نیست.سری به سرای معلولین قطع نخاع و شیمیایی زدم.درست در چند متری مکانی که چندی پیش برای گردهم آمدن وبلاگنویسان محیا شد.به یاد درهای رویایی که به رویمان گشودند و تا خرخره پذیرایمان شدند.شرمسار  لحظه ای هستم که فنجان گرانقیمت قهوه را مینوشیدم و غافل بودم از حال میهن پرستی که در جوارم حتی از تنقیه او هم دیگر خسته و عاجز شده اند.آری پلکهای خسته او اکنون هنرش دیدن ما از پنجره های بسته آسایشگاهش است.سرای معلولین.محل رفت آمد عده ای زن که برای آخرین وداع به نزد همسرانشان می آبند.حقوقی معادل تنها پنج هزار تومان ،آنهم برای عده ای که محکوم به زیاده خواهیند.آری،او از حقش گذشت ولی خانواده اش تنها حق دارند با این درآمد برای خود ....چه بخرند؟مگر با پنجهزار تومان هم میتوان خرید کرد؟
چرا ساکت شدی؟شنیده ام بزرگان هم چشم تنگ شده اند.شنیدم آنها هم از دیدن روی بهشتی یک جانباز عاجزند و بر کرسی خود وول وول میزنند.جانباز حق دارد بخنند،زیرا پذیرایی غریبه ها رنگین تر و پر زرق و برق تر بود.مرام دشمن را عشق است که  گاز خردل و تکه ای ترکش را به سفره اش کاشت!آری بی انصافیست که از درد و قصه کسی که هست و نیستش را حلوای کشورم کرد چیزی ننویسیم و ساکت باشم.باید پذیرفت که پنجه های عدالت ،صورت از خودگذشتگانش را وحشیانه محو کرده است.
میشکنم!میشکنم قلک های کودکیم را تا برایت تکه ای پای پلاستیکی بخرم تا بیش از این شاهد قامت خمیده ات نباشم.برایت عینک دودی میخرم تا چشمان ترکش خورده ات ،توی ذوق همسایه ات نزند!اکسیژن هوایت را پر میکنم تا بعد از هر دعایت برای فوت بفرستی.برایت بالشتی میخرم تا سرت را بر آن تکیه بزنی و خوب پلاک خاطراتت را نظاره گر باشی کلفتت میشوم تا سفره های پهن شده غریبان را جمع کنم.


 




powered by dariushkabir Nedstat Basic - Free web site statistics