Ads by dariushkabir.com
Ads by dariushkabir.com

چهارشنبه، 26 اسفندماه 1383 | March 16, 2005
بازگشت به دایره سبز سعادت

نگاه ملتمسانه زیر چین چروک زمانه اش نوید تنهایی و سکوت را تداعی می کند.او چه میداند که در وسعت سکوت روزانه اش دل ها نیز دیگر نوایی نمی نوازند.دیگر بغض هم نمی تواند از این همه تنهایی و بی کسی برایش دل باز کند و بگرید.سوگ بی کسی او را چو کودکی گردانیده که در بن بست محبت دَم را به انتها می شمارد و برای رفتن لحضه شماری می کند.آری گذران عمر تنها تکه ای نیمکت چوبی به یادگار گذاشته که روزگاری نشستگه نفس های جوان بود و کودکانی فارغ از هر گونه پیرایش به دور آن میچرخیدند و مستانه می خندیدند.اینک به آسانی میتوان چشمان بی درخشش سالمندانی را دید که چشم به راه مسافری هستند.مسافری نزدیک به دل و دور از خاطره ها.خاطره هایی که قرار بود روزگار عبرت را بسازد و امروز به وادی فراموشی سپرده شده است.
یادش خوش جمع های زنانه و فال قهوه.یادش بخیر کلنجار رفتن بر سر پختن آش نذری.چه دلنشین بود صدای قهقه های مرد برنده در جنگ مات کردن و شطرنج.به یاد چرخاندن دست و ریختن تاس شش بش .پس چه شد کجا رفت جوانی ؟ چرا اکنون جز خاطرات چیزی نمانده؟آن همه زحمت و تلاش و اکنون اینجایند.اینجا: سرای سالمندان!
وقتی نام خانه سالمندان می آید ناخودآگاه غمگین میشوم.برایم هیچ مهم نیست شعارهایی که نماد مدرنیسم را فریاد می کشد و اقتضائات عصر مدرن را با الزامات اخلاقی و فرهنگی پیوند میزنند و چه بسا فرایند آن را مطلوب و بومی می نگارند.آری خانه سالمندان را چون مهدکودک امری فرهنگی میشمارند و با این خانه های دلگیر جامعه شهری را باز هم از عاطفه دور میکنند.از دید روشنفکرانه ،خانه سالمندان یعنی محل آرامش ،محل رسیدگی به کهنسال.پدر و مادرهایی که نگهداری از آنها دشوار گشته و با محول کردن مسولیت مسلم خود به دیگران -غریبه گان- تر و خشکشان کنند،میوه پوست کنده در دهانشان بگذارند و ناخن هایشان را بگیرند ...و بدین سان شانه از خدمت والدین خالی کنند.باخودم میگویم درد آور نیست لحظه وداع مادرانه؟اینقدر آسان است خرج کردن میراث تقیسم شده پدری ؟ بی تعارف عذر او را میخواهد تا زندگی آرام خود را صرف چگونه خرج کردن پولهای ارثیه پدری کنند.پدر یا مادر پیر و فرتوت،چه فرقی میکند کدام باشند.یکی عاشق شال و کلاه کردن و قدم زدن در پارک خاطرات است و تعریف کردن از دوران قدرت و شکوهش ،دیگری تکیه زده بر صندلی و مشغول رقصاندن میله های بافتنی!ولی آنها از این آرزوی کوچک هم محرومند.آنان مجبورند چون طفلی در محیط بسته سالمندان حرف مسول را گوش کنند.به اذن آنان بخورند و بپوشند و به دستور آنان شادی کنند و بگریند .زمان کمی می یابند.  اندک فرصتی که  چشم انتظار ملاقات با فرزندانی که همیشه بهانه هایی پیش ساخته برای  کم سر زدن و یا اصلا سر نزدن دارند!
دلم هوای قصه های مادربزرگ را دارد با بیان گرمش.با اشعار حافظ و لهجه شیرینش.دلم تنگ است برای چهچهه های مستانه پدربزرگ در کنار بستانهای شمرون.برای خاطرات جوانی و نطق های تاریخ گذشته سیاسی اش.دستان لرزانت را به من بده!چشمان کم سویت را در چشمانم گره بزن و دستان چروکیده ات را به طرف گوش های سنگینت  بگیر تا صدایم را خوب بشنوی.میخواهم فریاد بزنم میخواهم با تمام وجودم بگویم:
مادر بزرگ ،پدربزرگ،منزل ما قوسی از دایره سبز سعادت است به خانه هایتان باز گردید.


 




powered by dariushkabir Nedstat Basic - Free web site statistics