
وقتی پی لقمه نامی میگردی چه فرق میکند از کدام در قصد ورود داشته باشی!کارگران چشم به دنبال طعمه ای لذیذ با دیدن فرصت شغلی هر چند کوچک ولی طاقت فرسا سر از پا نمی شناسند.کاش کسی بود تا به صدای التماس و خواهش این بیکاران لبیکی میگفت.
کارگران اینک لازم و ملزوم میدانها و خیابانهای پر رفت و آمد شهرند.اینان بعد از این صف التماسی آیا توان ایستادن در صف نان را دارند؟
راستی با خودت تا به حال فکر کرده ای این صف های التماس چه زمانی به پایان میرسد؟
![]()

و با خود میگویم بازنده این ماجرا کیست؟شاید اشتباه من و یا اکثر کسانی که تا به حال به آنچه میخواستند هیچگاه نرسیدند همین ماجرای یافتن بازنده است.چرا هیچگاه نخواستیم پی جوی برنده ماجرا باشیم؟چشمانم را بیشتر باز میکنم ؛چه معلوم ؟شاید اگر اینبار به دنبال برنده سرنوشت باشیم ستاره اقبال بالاخره خواهد درخشید البته به یک شرط:
اگر چمشان بصیرت را محو نکنند!
![]()

نمیدانم با چه رویی باید چشمانم را به چشمان این مرد رنجدیده گره بزنم.این نگاه، نگاه التماس است. نگاهی از برای بیداری وجدان.
اشکهایش را ببین.این اشک غبارآلود را باید در خمره ای از غرور و تکبر چکاند تا معنای برابری در آن شکل بگیرد.چشمان را میبندم.این نگاه دردآور است از دیدنش شرمسارم.
![]()
powered by dariushkabir