Ads by dariushkabir.com
Ads by dariushkabir.com

یکشنبه، 7 اسفندماه 1384 | February 26, 2006
25سالگی!

۲۵ ساله شدم همین!
به همین راحتی یک سال دیگه هم گذشت.داریوش کبیر داره بدجوری خاک میخوره.انگار نه انگار  یک زمانی این وبلاگ شده بود همه زندگیم.یاد دوران شکوه داریوش کبیر بخیر.هر چی باشه وبلاگ من زمان خودش بروبیایی داشت!

مدت به مدت تو کلی مطلب تو کلم جمع میشد که اینجا بنویسم.کسی که قرار نیست سری به اینجا بشکه و بخونه ولی خوب یا وقت نمیکردم و یا اصلا حسش نبود.
نگاه کن ۲۵ ساله شدم و کلی از موهام سفید شده ،مضاف بر این هنوز زن هم نگرفتم!مورچه منو واقعا ببخش که اینقدر طولش دادم بخدا با جیب خالی که نمیشه مزدوج شد!

بالاخره به یکی از آرزوهام رسیدم.ویولن!
چقدر از بچگی داشتم ویولن بزنم .شاید از روزی که خواهر زن عموم (که الان یک استاد بزرگ تو اتریشه) وقتی که  ۴یا ۵ سالم بود ویولن میزد و همه اشک تو چشماشون جمع شده بود.خب حالا من هم یکی از همینا دارم.
جلسه اول کلاس رو هم رفتم ولی حقیقتش باید کلی کار کنم و تمرین اون هم تو این سن و سالی که خیلی ها عقیده دارن برای شروع ویولن دیر شده .چه کنم عشقه دیگه ولی آیا وقت میکنم ؟
اون روز سام بهم گفت شاید ۳سال دیگه همین موقع بتونم دست و پا شکسته براش جلال همتی بزنم.

عجب ماه خوبی بود این بهمنو اسفند!
تا حالا اینهمه پول تو یک مدت  نگرفته بودم !

روزنامه آسیا با همه مشکلات و خوبی و بدی هایی که داشت بموم شد.ایرج خان جمشیدی هم که کلی پول به ما بابت حقوقامون (۳ماه و نیم) بدهکار بود پرداخت کرد و فقط یک ماهش مونده .واقعا دستش درد نکنه برای کسی که فعلا درآمد نداره پرداخت حقوق این همه کارمند کار کمی نبود.

اینجا یک شرکت بازرگانیه و من یک کارمند جدید در اینجا هستم.
اینجا به کار خرید و فروش استیل در زیر مجموعه ۱۲ یا ۱۳ شرکت هستش.من در اینجا به عنوان شغل جدید تجارت الکترونیک مشغول به کار شدم. ظاهرا تا اینجا کارم براشون بد نبوده چون اساسا این جماعت اطلاعی از کامپیوتر ندارن چه برسه به تجارت الکترونیک و شاید همین یک مشکلی باشه برای سر وکله زدن با اونها.

من تو این سن و سال آخر هم نفهیدم بالاخره قرار چیکاره بشم!

« 25سالگی! | خاطرات و ماجراها | 25سالگی! »
نوشته شده توسط dariush در ساعت 04:19 PM
لینک ثابت || دنبالک (0) || نظرات (1)

یکشنبه، 16 بهمنماه 1384 | February 05, 2006
این نوشته عکس ندارد!

قرار بود اینجا حالا چه نهان و چه عیان عکس نگاشت بشه ولی...
نمیدونم چرا به هر چیزی که حساس میشیم بدتر از اون واکنشش اعصابمون رو خرد میکنه.اگر از چیزی بدمون بیاد و یا توهینی بهمون بشه در برابرش اینقدر جبهه میگیریم تا طرف مقابل چند برابر دفعه قبل گردوخاک راه بندازه.
چند روزی از بحث کاریکاتور توهین آمیز به اسلام و حضرت محمد نگذشته که تمام هوش و حواس مملکت معطوف این عمل بی شرمانه شده.من دقیقا نمیدونم تعداد کل کاریکاتورها چند تا بوده و یا چه کسی یا کسانی این تصاویر رو کشیدن ولی تو این چند روز اینقدر لینک های جورواجور برام فرستاده شده که خودم از خودم بابت نگاه کردن به این عکس ها بدم میاد.
بعضی جاها بی پروایی کردن و در کنار کاریکاتورها به قول معروف لینک گذاشتن و به سایت های خارجی ضد اسلامی وصل شدن.امروز دیدم که چقدر هم بازیهای ضد اسلامی ساخته شده و چه جوسازی های وحشتانی علیه اسلام کردن.
تو این شرایط وظیفه ما چیه ؟لینک دادن به این عکس ها و فرستادن اون برای دیگران و طبیعتا ما هم این کارو برای دیگران بفرستیم  تا بقیه هم در جریان قرار بگیرن و یواش یواش این توهین رو لوث کنیم؟ و یا اینکه از فردا هر چی سایت و وبلاگی که در این زمینه عکس یا مطلبی -حالا به هر زبونی - فیلتر بشه.ممکن هم هست فردا یک راه پیمایی راه بندازن علیه اینکار  مثلا چند تا شعار به آمریکاو اسرائیل و مسببینش بدیم و تو صف های راه پیمایی از بغلیمون بپرسیم فلانی تو عکسارو دیدی تا اگر طرف ندیده بدو بدو بره ببینه!
نمی دونم واقعا در برابر این کار وظیفه من باید چی باشه ولی ترجیح میدم من یکی لینکی در این زمینه ندم و مطلب این وبلاگ رو بدون عکس کار کنم!


پرونده ایران رو به شورای امنیت ارجاع دادن نمیدونم چه سرنوشتی در انتظارمونه



 




powered by dariushkabir Nedstat Basic - Free web site statistics