February 05, 2006

این نوشته عکس ندارد!

قرار بود اینجا حالا چه نهان و چه عیان عکس نگاشت بشه ولی...
نمیدونم چرا به هر چیزی که حساس میشیم بدتر از اون واکنشش اعصابمون رو خرد میکنه.اگر از چیزی بدمون بیاد و یا توهینی بهمون بشه در برابرش اینقدر جبهه میگیریم تا طرف مقابل چند برابر دفعه قبل گردوخاک راه بندازه.
چند روزی از بحث کاریکاتور توهین آمیز به اسلام و حضرت محمد نگذشته که تمام هوش و حواس مملکت معطوف این عمل بی شرمانه شده.من دقیقا نمیدونم تعداد کل کاریکاتورها چند تا بوده و یا چه کسی یا کسانی این تصاویر رو کشیدن ولی تو این چند روز اینقدر لینک های جورواجور برام فرستاده شده که خودم از خودم بابت نگاه کردن به این عکس ها بدم میاد.
بعضی جاها بی پروایی کردن و در کنار کاریکاتورها به قول معروف لینک گذاشتن و به سایت های خارجی ضد اسلامی وصل شدن.امروز دیدم که چقدر هم بازیهای ضد اسلامی ساخته شده و چه جوسازی های وحشتانی علیه اسلام کردن.
تو این شرایط وظیفه ما چیه ؟لینک دادن به این عکس ها و فرستادن اون برای دیگران و طبیعتا ما هم این کارو برای دیگران بفرستیم  تا بقیه هم در جریان قرار بگیرن و یواش یواش این توهین رو لوث کنیم؟ و یا اینکه از فردا هر چی سایت و وبلاگی که در این زمینه عکس یا مطلبی -حالا به هر زبونی - فیلتر بشه.ممکن هم هست فردا یک راه پیمایی راه بندازن علیه اینکار  مثلا چند تا شعار به آمریکاو اسرائیل و مسببینش بدیم و تو صف های راه پیمایی از بغلیمون بپرسیم فلانی تو عکسارو دیدی تا اگر طرف ندیده بدو بدو بره ببینه!
نمی دونم واقعا در برابر این کار وظیفه من باید چی باشه ولی ترجیح میدم من یکی لینکی در این زمینه ندم و مطلب این وبلاگ رو بدون عکس کار کنم!


پرونده ایران رو به شورای امنیت ارجاع دادن نمیدونم چه سرنوشتی در انتظارمونه


Posted by dariush at 02:59 PM | Comments (0) | TrackBack

December 02, 2005

ملت و گوسفند



چه فرقی داره یک روز ملتی رو روی وانت سواری میدن یک روز یک مشت گوسفند بخت برگشته رو دور شهر می چرخونن!
آره هم من سوار شدم هم تو وحتی همینطور که می بینی این گوسفندها ولی مهم اینه که مسیرهاشون یک جا نیست.نمیدونم شاید شخصیت خیلی ها مثل همین گوسفندها باشه  که روی هم تلنبار میشن و کیف میکنن!شنیدم بعضی از گوسفندها حاضر نیستند تحت هیچ شرایطی جاشونو با ملتی عوض کنن ولی بعضی آدما می میرن برای جایگزینی با گوسفندها تلنبار شده.
پست از این بی مزه تر؟احساس کردم بالاخره این عکس گوسفندها باید به یک دردی بخوره پس  چه بهتر که تو وبلاگ مشکی من قاب بشه.

Posted by dariush at 09:44 PM | Comments (5) | TrackBack

November 08, 2005

پارکینگ



وقتی جای پارک ماشین نباشه و حتی دوبله هم نشه ماشینی رو پارک کرد پس چه بهتر بر روی جوی ماشین رو یک جوری جا کرد!
ولی واقعا به خاطر شکل خیابون هر طوری نگاه کردم متوجه نشدم این ماشین از چه سمتی و چه حالی افتاده این تو!

Posted by dariush at 07:56 PM | Comments (12) | TrackBack

October 15, 2005

نگاه کن!

ah.jpg
نگاه کن!چرا حراس داری از دیدن پیرمرد  این چنین قوز کرده؟
نگاه کن! حتی عصایش دوش به دوش کمرش  اینچنین خمیده و مشتهای گره کرده اش فریاد غم را در گلویش خشکانده.
بغض گلویش را چنان فشرده که اینچنین رنجور  و خسته آه میکشد.
(عکس از هادی مختاریان)

Posted by dariush at 09:01 PM | Comments (10) | TrackBack

September 29, 2005

پشت دیوار

darvish2.jpg 

چشمانش را به هم می فشارد تا بهتر ببیند.عینک ته استکانی و نگاهی  متفکرانه.
او پیرمرد روزهای بی دلیل نیست پس از پشت دیوار  سنگی چه چیزی را اینچنین  می پاید؟
نان و یا شاید تکه ای عاطفه گم شده  پس مانده از سفره سالهای دور و ایام جوانی

Posted by dariush at 10:06 PM | Comments (15) | TrackBack

September 07, 2005

باربر ارباب


این عکس خود گواه است از فشار و تحمل سختی.این چهارپا محکوم است به بارکشی و تحمل سخت ترین کارهای یک بالاسری!
نمیدانم شاید این حیوان است و بی زبان ولی گناه بشر چیست که باید بار بر ارباب شکم سیر باشد.
انسان یا حیوان ؟چه فرقی دارد؟

Posted by dariush at 05:10 PM | Comments (20) | TrackBack

August 17, 2005

در انتظار سبزی!


اول شهریور بالطبع روز بیاد ماندنی برای همه خواهد بود.
به قول سبزی فروش از اول شهریور (ببخشید ۱۸ آگوست)سبزی مجددا به فروش خواهد رسید.
متاسفانه تا درد و بلایی بر سر ملت نازل نشود هیچکس به فکر و آموزش و پیشگیری نیست.

پیوست: کم کم وبلاگ داریوش کبیر داشت فراموش میشد که وبا و بلا نازل شد و سوژه ای پیدا شد!(ممنون از همکارم بابت این عکس).

                                        داریوش کبیر  ۳ساله شد

Posted by dariush at 05:55 PM | Comments (18) | TrackBack

July 29, 2005

دو پا دو قلمو

دو پا دو قلمو
دو پای خسته ،دوپایی که به هزار امید و آرزو راست نگه داشته شده تا بلکه همچنان امید به چندر غازی داشته باشد.
تنها سرمایه هایش در کیفی کهنه خودنمایی میکند. دو قلمو و یک دنیا آرزو.
کاش آنقدر دل خوش بود تا میتوانست هر آنچه در رویایش نقش می بندد رنگ آمیزی کند ولی افسوس در سرمایه اش قطره ای رنگ پیدا نمیشود تا نقش خیالش را ترسیم کند.
دل خوش خیابان است و افکار پوچ  را به هم پیوند میزند.دو پا تو قلمو! این بختک بیکاری کی از چهره مملکت کنار میرود؟

Posted by dariush at 07:25 PM | Comments (10) | TrackBack

July 14, 2005

استاد و شاگرد


اینجا کلاس درس است.بنده به عنوانی یک مزاحم وارد کلاس درس میشوم برای گرفتن عکس!استاد با غضب نگاهی به من می اندازد و چشم غره ای میرود و با حالت شماتت بار از من میخواهد از کلاسش دور شوم.من بعنوان یک بی فرهنگ بدون در زدن وارد حریم  استاد و شاگرد شده ام.
استاد در حال آموزش آخرین علوم روز است و شاگرد با رعایت حریم پیشکسوت و استاد خود ،در پله ای پایین تر با گوش و باز و حواسی جمع به سخنان استاد گوش فرا میدهد.
بیشتر از این مزاحم نمیشوم .
برای شاگر آرزوی موفقیت دارم.
استاد خسته نباشید!

Posted by dariush at 06:55 PM | Comments (8) | TrackBack

June 23, 2005

صف التماس



وقتی پی لقمه نامی میگردی چه فرق میکند از کدام در قصد ورود داشته باشی!کارگران چشم به دنبال طعمه ای لذیذ با دیدن فرصت شغلی هر چند کوچک ولی طاقت فرسا سر از پا نمی شناسند.کاش کسی بود تا به صدای التماس و خواهش این بیکاران لبیکی میگفت.
کارگران اینک لازم و ملزوم میدانها و خیابانهای پر رفت و آمد شهرند.اینان بعد از این صف التماسی آیا توان ایستادن در صف نان را دارند؟
راستی با خودت تا به حال فکر کرده ای این صف های التماس چه زمانی به پایان میرسد؟

Posted by dariush at 09:25 PM | Comments (9) | TrackBack

June 08, 2005

بازنده


و با خود میگویم بازنده این ماجرا کیست؟شاید اشتباه من و یا اکثر کسانی که تا به حال به آنچه میخواستند هیچگاه نرسیدند همین ماجرای یافتن بازنده است.چرا هیچگاه نخواستیم پی جوی برنده ماجرا باشیم؟چشمانم را بیشتر باز میکنم ؛چه معلوم ؟شاید اگر اینبار به دنبال برنده سرنوشت  باشیم ستاره اقبال بالاخره خواهد درخشید البته به یک شرط:
 اگر چمشان بصیرت را محو نکنند!

Posted by dariush at 11:41 AM | Comments (7) | TrackBack

June 01, 2005

دیدگاه وجدان


نمیدانم با چه رویی باید چشمانم را به چشمان این مرد رنجدیده گره بزنم.این نگاه، نگاه التماس است. نگاهی از برای بیداری وجدان.
اشکهایش را ببین.این اشک غبارآلود را باید در خمره ای از غرور و تکبر چکاند تا معنای برابری در آن شکل بگیرد.چشمان را میبندم.این نگاه دردآور است از دیدنش شرمسارم.

Posted by dariush at 09:29 PM | Comments (21) | TrackBack

May 24, 2005

خون،واژه بی ارزش

 
...و دیگر چه فرق میکند من باشم یا تو و یا حتی چهارپایی که در میان ازدحام تکبر به کام مرگ می میرد.
قصد گذاشتن این عکس به اعتقاد خودم دلخراش را نداشتم.شاید دیدن این صحنه کمی برای عده ای هم عادی به نظر بیاید ولی علتی که موجب شد  این عکس به عنوان سوژه دیده بشه زیر گرفتن یک گربه،پارک کردن ماشین، پیاده شدن راننده خودرو و عدم توجه به اتفاقی که خود در آن دخیل شده و به راحتی از کنارش گذشته بود .
راستی!این خون قرمز چه فرق میکند از برای آدمی باشد یا حیوان؟

Posted by dariush at 09:15 PM | Comments (21) | TrackBack

May 13, 2005

پادشاه دود

etiad.jpg 
نگاه کن! او از دنیایی فارغ از احساس و درک آمده است.نه می تواند لذت نفس را درک کند و نه می تواند واژه عشق را حجّی کند.او سالار حُجره های پر دود و دم زندگی نکبت بار خود است و چه بسا در کوچه بازارِ خمارهای این شهر پادشاهی می کند.اعتیاد و کثافت  سر تا پای این جسم کرمی شکل را پوشانده و همچنان می جَوَد!
فکر نمی کنید در گوشه دیوارهای این شهر به کجا خیره شده است؟او پرنده پروازهای خیال هاییست که آسمانش زمین است!
چاره ای نیست.در خیابانهای این روزهای شهرمان دیدن این چهره ها واقعا عادی شده و دیگر دلی را نمی سوزاند.
 

Posted by dariush at 01:27 PM | Comments (14) | TrackBack

May 08, 2005

سرمایه دار بی سرمایه


بطری آب یخ،صندلی یا شاید میز کار!تکه ای کاغذ و قیمت ده تومانی!شاید این منصفانه قیمت از نظر او باشد.
ولی او کجاست ؟سرمایه اش را بر  کنار سنگ فرش خیابان های این شهر رها کرده و رفته است.
آن یکی صندلی مال و ثروت را  چنان چسبیده و این یکی بساطش را به امان خدا رها کرده.بساطی که سفره اش خالی از امید است.
چه غمناک است آب شدن تکه یخی داخل بطری آب و به راستی چه  سنگین شده اند آن شکم پروران رهگذر! 

Posted by dariush at 11:27 PM | Comments (150) | TrackBack

May 05, 2005

بساط تلخ جوانی


روزهای دانشجویی.خانه دانشجویی ،بساط عشق و بی خیالی.کاش کسی به خود جرات میداد تا سری به دانشگاههای دور افتاده این مزر و بوم  میزد.کاش به چشم میدید بیش از ۹۰ درصد دانشجویان در همان خانه دانشجویی طعم هر چیز را می چشند.سیگار ،شاید دستگرمی بود برای خلق  دودهای شکلک دار و شاید خندیدن به یکدیگر  از برای ناواردی .در کنار هم خندیدن و مسخره بازی و در آخر نگاهی به پاکت خالی سیگار.آیا کسی می تواند این روزهای تباهی را از یاد ببرد؟

Posted by dariush at 11:29 PM | Comments (5) | TrackBack

May 02, 2005

التماس

ashghal.jpg
اسپری رنگ  را بر تیر برق می پاشد.با تمام وجود و عصبانیت.ولی کجاست آن  چشم بینا؟!گاهی اگر خوب دقت کنیم ایراد از کمبود زباله دان نیست چرا که زباله در کنار زباله دان ظاهرا سیمای زیباتری دارد تا دورن آن.به گمانم مراعات حال گربه ها بیشتر مد نظر بوده!!
شهردار تهران چنین میگوید : براي رفع مشكل زباله‌هاي تهران به ما پيشنهاد وام 200 ميليون دلاري داده بودند ولی با سه ميليون تومان مشكل دفع زباله‌هاي تهران را حل كرديم.

Posted by dariush at 10:23 PM | Comments (6) | TrackBack

April 30, 2005

گردو فروش

Posted by dariush at 11:49 PM | Comments (6) | TrackBack

April 25, 2005

تکنولوژی هزاره

kargar.jpg 
کار به سبک جهان سوم.نمایی از تکنولوژی پیشرفته هزاره.الگویی از کار طاقت فرسا در حباب اقتصادی کشور.ایجاد اشتغال برای جوان.استفاده از حداقل فناوری در جهت گذران زندگی.قطاری از زباله و اشیاء دور ریختنی در مسیر درآمدزایی!
براستی چند عائله از برکت این شغل به پای سفره می نشینند؟

Posted by dariush at 01:03 PM | Comments (8) | TrackBack

March 16, 2005

بازگشت به دایره سبز سعادت

نگاه ملتمسانه زیر چین چروک زمانه اش نوید تنهایی و سکوت را تداعی می کند.او چه میداند که در وسعت سکوت روزانه اش دل ها نیز دیگر نوایی نمی نوازند.دیگر بغض هم نمی تواند از این همه تنهایی و بی کسی برایش دل باز کند و بگرید.سوگ بی کسی او را چو کودکی گردانیده که در بن بست محبت دَم را به انتها می شمارد و برای رفتن لحضه شماری می کند.آری گذران عمر تنها تکه ای نیمکت چوبی به یادگار گذاشته که روزگاری نشستگه نفس های جوان بود و کودکانی فارغ از هر گونه پیرایش به دور آن میچرخیدند و مستانه می خندیدند.اینک به آسانی میتوان چشمان بی درخشش سالمندانی را دید که چشم به راه مسافری هستند.مسافری نزدیک به دل و دور از خاطره ها.خاطره هایی که قرار بود روزگار عبرت را بسازد و امروز به وادی فراموشی سپرده شده است.
یادش خوش جمع های زنانه و فال قهوه.یادش بخیر کلنجار رفتن بر سر پختن آش نذری.چه دلنشین بود صدای قهقه های مرد برنده در جنگ مات کردن و شطرنج.به یاد چرخاندن دست و ریختن تاس شش بش .پس چه شد کجا رفت جوانی ؟ چرا اکنون جز خاطرات چیزی نمانده؟آن همه زحمت و تلاش و اکنون اینجایند.اینجا: سرای سالمندان!
وقتی نام خانه سالمندان می آید ناخودآگاه غمگین میشوم.برایم هیچ مهم نیست شعارهایی که نماد مدرنیسم را فریاد می کشد و اقتضائات عصر مدرن را با الزامات اخلاقی و فرهنگی پیوند میزنند و چه بسا فرایند آن را مطلوب و بومی می نگارند.آری خانه سالمندان را چون مهدکودک امری فرهنگی میشمارند و با این خانه های دلگیر جامعه شهری را باز هم از عاطفه دور میکنند.از دید روشنفکرانه ،خانه سالمندان یعنی محل آرامش ،محل رسیدگی به کهنسال.پدر و مادرهایی که نگهداری از آنها دشوار گشته و با محول کردن مسولیت مسلم خود به دیگران -غریبه گان- تر و خشکشان کنند،میوه پوست کنده در دهانشان بگذارند و ناخن هایشان را بگیرند ...و بدین سان شانه از خدمت والدین خالی کنند.باخودم میگویم درد آور نیست لحظه وداع مادرانه؟اینقدر آسان است خرج کردن میراث تقیسم شده پدری ؟ بی تعارف عذر او را میخواهد تا زندگی آرام خود را صرف چگونه خرج کردن پولهای ارثیه پدری کنند.پدر یا مادر پیر و فرتوت،چه فرقی میکند کدام باشند.یکی عاشق شال و کلاه کردن و قدم زدن در پارک خاطرات است و تعریف کردن از دوران قدرت و شکوهش ،دیگری تکیه زده بر صندلی و مشغول رقصاندن میله های بافتنی!ولی آنها از این آرزوی کوچک هم محرومند.آنان مجبورند چون طفلی در محیط بسته سالمندان حرف مسول را گوش کنند.به اذن آنان بخورند و بپوشند و به دستور آنان شادی کنند و بگریند .زمان کمی می یابند.  اندک فرصتی که  چشم انتظار ملاقات با فرزندانی که همیشه بهانه هایی پیش ساخته برای  کم سر زدن و یا اصلا سر نزدن دارند!
دلم هوای قصه های مادربزرگ را دارد با بیان گرمش.با اشعار حافظ و لهجه شیرینش.دلم تنگ است برای چهچهه های مستانه پدربزرگ در کنار بستانهای شمرون.برای خاطرات جوانی و نطق های تاریخ گذشته سیاسی اش.دستان لرزانت را به من بده!چشمان کم سویت را در چشمانم گره بزن و دستان چروکیده ات را به طرف گوش های سنگینت  بگیر تا صدایم را خوب بشنوی.میخواهم فریاد بزنم میخواهم با تمام وجودم بگویم:
مادر بزرگ ،پدربزرگ،منزل ما قوسی از دایره سبز سعادت است به خانه هایتان باز گردید.

Posted by dariush at 10:26 AM | Comments (173) | TrackBack

February 18, 2005

آواره خیابان

نقطه ای بودم کوچک و باریک،تازه داشتم جان میگرفتم و به اطرافم خیره میشدم.آه خدای من،چقدر تاریک.مثل اینکه اینجا خانه من بود و من باید چند صباحی را در اینجا زندگی کردم.آه نمی دانی چقدر دوستت دارم.قربونت برم.میدانم که تغییر و تحولاتی در تو بوجود آمده ولی تو رو به خدا تحمل کن،صبر کن،همه چیز به زودی تمام میشود و تو راحت خواهی شد.امروز اندکی قوی شده ام و احساس بزرگی و قدرت میکنم. اندکی تکان میخورم ولی و تو چرا حالت منقلب است؟تو رو بخدا زجر نکش،قول میدهم که دیگر از جایم تکان نخورم .بخدا قول میدهم بچه خوبی باشم.ای بابا،هنوز که حالت بد است،خدایا آخه من چه کار کنم؟امروز حالت باز بدتر شده و دیگر تحملت کمتر .چر ا من هرچقدر قوی تر میشوم تو تحملت کمتر .مامانی چه تصمیمی گرفتی؟ترو به خدا مواظب تصمیمت باش.من که قول داده بودم خوب باشم و اذیت نکنم.وای این دیگر چیست؟نمیخواهم اینقدر زود بیرون بیایم .الان زود است.می خواهم زندگی کنم.من که قول دادم.نه نه نه... و دیگر خاموش شد برای همیشه.
بار دیگر می نویسم .ولی اینبار خط به خط نوشته هایم توام با بغض و آه است.بغض راه گلویم را بسته است و چشمانم قطره قطره اشکش را بی محابا بدرقه گونه هایم میکند.ای کاش نامه ای بودم و مقصدی داشتم ولی افسوس باید در برزخ دنیای مجازی ام معلق شوم و هیچ گاه به دست خواننده واقعی اش نرسم.

آواره خیابان میشود و باید چون دستمالی به بیرون پرت شود.حرمت نفس را به زیر میکشند و پرده حیا را پس میزنند.کاش زبان داشت و می توانست بابت روح دمیده چند ماهه اش التماس کند . کاش می توانست فریاد بزند که او هم سهمی از حیات دارد.باید لب بدوزد و از عرش نامه زندگی را نجوا کند.دریغ که حرمت عشق را زیر پا گذاشتند و تنها نامش را می شناسند . بیادش سرخوش میشوند و حاضرند به خاطر هوی و هوس خود لحظه ای در جلد ضحاک جا خوش کنند و غافلند از مرگ یک نطفه.
هنوز از یاد نبرده ام .ده سال پیش، نمایی از یک دبیرستان دخترانه،تعطیلی دبیرستان و ریختن مامورین به مدرسه و کشیدن نوارهای ورود ممنوع.ازدحام والدین دانش آموزان و اصرار خبرنگار و عکاس برای تهیه گزارش.بعد از یک روز، عملیات تمام میشود و در کمال تعجب پنجره های دستشویی را آجر گرفته اند.مساله را نمیدانستم ولی بارها دیده بودم ،دخترانی که از پنجره کوچک دستشویی خود را به بیرون پرتاب میکردند و با دیدن من یا هر کسی از همسایگان نظاره گر ،هیسی میکشیدند و دور میشدند.بعدها شنیدم علت اینکار پیدا کردن 40 جنین در چاههای دستشویی مدرسه بوده و تنها یکی از دختران را در حضور خانواده های دیگر و مسولین در حیاط مدرسه به باد کتک گرفتند و قضیه را به همین راحتی فیصله دادند.آنروز مدرسه نمایشگاهی بود تا همسایه ها از روی پشت بام و پنجره ها و کارگران از بالای اسکلت ساختمانها نظاره گر چنین صحنه ای باشند و هوار بکشند.10سال پیش چنین اتفاقی رخ داد و افسوس کسی برای ریشه یابی پیش قدم نشد تا کسی بیش از این چیزی نفهمد.
نمیدانم مقصر را باید چگونه بیابم.تقصیر را بر گردن دخترانی بیاندازم که با شوخ چشمی هایشان آتش فساد پهن کردند و با کرشمه هایشان دل پسران را بردند و یا آتش خشم را نثار مردانی کنم که پی هم خوابگی و خوش خلوتی خود حاضر بودند بابت ارضاء شهوت کثیفشان هر گونه تله ای پهن کنند و بهایی بپردازند.درد ما درد بی اهمیت نشان دادن این مساله از ترس بررسی و موشکافی است.درد ما درد بازار فاسد عرضه و تقاضاست.عرضه دختران بی خانمان و گمراه شده و تقاضای بی مهابای مردان با ظواهر فریبنده و رنگارنگ.به گفته مسولینی که اذعان به وجود 300هزار دختر خیابانی است آیا پی برده اند که این تعداد حداقل یک میلیون هم میتواند تقاضا داشته باشد؟و غیر از این است که بالطبع هر فروشنده ای را خریداریست؟
اگر خانواده ها راهنمای خوبی بودند.اگر محیطمان در جهت مثبت کنترل میشد،امروزه فاجعه هایی بدین سان و حتی بدتر را نظاره گر نبودیم.شاید اگر از هر 10 نفر دختر 9 نفر ترجیح نمیدادند برای تفریح و شیطنت سوار ماشینهای پر زرق و برق پسران شوند و اگر از هر 10 پسر ،9نفر ماشین را به نیت لذت استارت نمیزدند. اکنون شاهد این چینین فساد تا حد افتضاح روح کشی نبودیم.و دیگر شاهد نبودیم برای لذت چند ساعته ؛جان و نفس را به حراج بگذارند .ای کاش حرمت انسان آنقدر بالا بود که آن جنین را به دور پارچه ای میپیچیدند تا بیش از این انسانی تحقیر نشود.

Posted by dariush at 07:51 PM | Comments (27) | TrackBack

January 01, 2005

قلّک های شکسته

بشکن.بشکن امروز قلک های دوران کودکی ات را.بشکن قلک هایی که روزگاری زیور طاقچه خاک گرفته خاطراتت بود.سفره ای از ترمه جانمازت را پهن کن و با حوصله سکه ها و اسکناسهای مچاله شده کودکیت را بشمار.بشمار سکه ها را ،نه !بشمار قطره قطره اشکی که بابت هر دل به حراج رفته.دلهایی از جنس حریر ولی مقاوم در برابر انفجار و دود و درد.
نخلهای سوخته ات راشمرده ای؟نه !کافیست چرا سراغی از دلهای سوخته نمیگیری؟سراغی از حنجره های ملتهب و زخم خورده.یارم!گرسنه ای،لیکن شرمنده ام.بقچه ام دیگر نانی ندارد تا گلوی خاک خوردات را رفع جوع کند.بنشین،بعد از نمازت مهمان داری.پذیرایت سفره ای از گاز خردل را برایت فرش کرده.عادتت را خوب می دانم.همچون دوران کودکیت هنگام بازی لقمه ای بدست میگرفتی و به بازیت ادامه میدادی و اینبار هنگام بازی غیرت ،لقمه ای از خردل را چنان در دهان گرفتی و شادمانه پریدی.یارم!از قرآن کوچک جیبی ات چه خبر؟بخاطر دارم در معرکه دود و دم و خمپاره ،خون ناشی از ترکش دستت را چنان بر سنگ کوبیدی و خونش را بند آوردی تا قرآن کوچک جیبی ات لکه ای آسیب نبیند.برایم از دشت شلمچه بگو.برایم از چفیه ای بگو که در آن محشر مسموم بجای اینکه جلوی دهانت را بپوشانی آنرا بر جسم سرد هم رزمت پوشاندی.نه برایم نگو،چون گفتن هایت دیگر دردی برایم دوا نمیکند.در این زمانه فراموشی و نامردی دیگر خاکهای مأنوس جبهه ات هم برایت اشکی نمیریزد.کدام اشک؟آیا دیگر اشکی هم میریزد؟آیا دیگر بغض مجالی برای سخن از خاک دارد؟کدام خاک؟آنقدر بر سر خاک جبهه ات گریستی که آنجا اکنون محفل ،سبزه و گل است.کدام گل؟گلهایت را عاشق پیشکش مجنونش کرده و تنها برگهای خشکش باقی مانده.

سخت است دیدن جانبازی که نابرابر قامتش را از دست داده و با سختی بر میله های اتوبوس آویزان است،توهین شود.چرا باید پسر بچه ای که حتی افتخار شنیدن آژیر جنگ  را هم نداشته به خود جرات دهد و بر سر بخشیدن جایش به یک جانباز بی احترامی کند و لگدی ناجوانمردانه و محکم بر پای پلاستیکی کسی بزند که روزگاری جایش را در اختیار پدر این بچه گذاشته بود؟متاسفانه نگاه عده ای تنها معطوف سهمیه و اندک امتیازات شماری از خود گذشته است.کسانی که سالها جنگیدند و به اسارت افتادند و در پایانی ناخوش با سایه ای از خود بازگشتند.نمیدانم چشمان ولع زده،مهلت دیدن جانبازی را در بزرگ راه صدر داشتند؟آیا دیدند یک جانباز ژنده پوش کاغذی بدست گرفته و عاجزانه طلب کمک میکند.با خود میپرسم کجاست آن مراسم گلریزان برای رهایی دردها و غصه ها؟نیازی به زحمت نیست.سری به سرای معلولین قطع نخاع و شیمیایی زدم.درست در چند متری مکانی که چندی پیش برای گردهم آمدن وبلاگنویسان محیا شد.به یاد درهای رویایی که به رویمان گشودند و تا خرخره پذیرایمان شدند.شرمسار  لحظه ای هستم که فنجان گرانقیمت قهوه را مینوشیدم و غافل بودم از حال میهن پرستی که در جوارم حتی از تنقیه او هم دیگر خسته و عاجز شده اند.آری پلکهای خسته او اکنون هنرش دیدن ما از پنجره های بسته آسایشگاهش است.سرای معلولین.محل رفت آمد عده ای زن که برای آخرین وداع به نزد همسرانشان می آبند.حقوقی معادل تنها پنج هزار تومان ،آنهم برای عده ای که محکوم به زیاده خواهیند.آری،او از حقش گذشت ولی خانواده اش تنها حق دارند با این درآمد برای خود ....چه بخرند؟مگر با پنجهزار تومان هم میتوان خرید کرد؟
چرا ساکت شدی؟شنیده ام بزرگان هم چشم تنگ شده اند.شنیدم آنها هم از دیدن روی بهشتی یک جانباز عاجزند و بر کرسی خود وول وول میزنند.جانباز حق دارد بخنند،زیرا پذیرایی غریبه ها رنگین تر و پر زرق و برق تر بود.مرام دشمن را عشق است که  گاز خردل و تکه ای ترکش را به سفره اش کاشت!آری بی انصافیست که از درد و قصه کسی که هست و نیستش را حلوای کشورم کرد چیزی ننویسیم و ساکت باشم.باید پذیرفت که پنجه های عدالت ،صورت از خودگذشتگانش را وحشیانه محو کرده است.
میشکنم!میشکنم قلک های کودکیم را تا برایت تکه ای پای پلاستیکی بخرم تا بیش از این شاهد قامت خمیده ات نباشم.برایت عینک دودی میخرم تا چشمان ترکش خورده ات ،توی ذوق همسایه ات نزند!اکسیژن هوایت را پر میکنم تا بعد از هر دعایت برای فوت بفرستی.برایت بالشتی میخرم تا سرت را بر آن تکیه بزنی و خوب پلاک خاطراتت را نظاره گر باشی کلفتت میشوم تا سفره های پهن شده غریبان را جمع کنم.

Posted by dariush at 12:05 AM | Comments (137) | TrackBack

September 10, 2004

بوی مرگ

بوی مرگ می آید از پس دالانهای تنهایی و سکوت.بوی مرگ شمیم خود را بر حلقه زوار دررفته درهای چوبی دلم میکوبد.سوزش جدایی از فاصله ها و مرزهای تفکیک شده بین مرگ و حیات.حیاتی که روز شمار نفس هایش را زین پس به خاکهای خاموش زمین هدیه میکند و فانوس عمر را برای همیشه یادگار خاطره ها میزند.
زجه های دردآلود برای جانداری که دیگر جان ندارد و نفس در مقوله سرنوشتش دیگر واژه های گنگ و مجهول است.آری سنگ لحد را بر پیکره بی جان می نهند و فاتحه ای از بهر آمرزش بر روح سرگردانش نذر میکنند.بوی مرگ ،بوی کافور،بوی گلی که از اشک های لرزان مرگ جان میگیرد و جان میدهد.
با تو هستم.بیدار شو.چشمانت را باز کن و بنگر چگونه واژه تساوی را با تمام وجودت لمس میکنی.تو ، من .چه فرقی میکند.گوشه ای از خاک زمین را اینبار و فقط یکبار بطور مساوی تقسیم میکنیم و در پستوی تنهای خود آرام میگیریم.
دیگر چه فرقی میکند اول من به غسال خانه مهمان شوم یا تو پیش قدم شسته شدن توسط مرده شور قوزی باشی.تو و من هر دو به یک اندازه پاک می شویم و طاهر .سنگ لحد را چنان بر سرمان میکوبند تا فشار درد پر پروازمان را در خود غرق کند تا اولین شیر حلال خورده مان از دماغمان فوران کند.
چه فرقی میکند ابتدا تو را در قعر دفن کنند یا پیش دستی کنند و جنازه ام را مهمان کرمهای دستپاچه خاک کنند.آری اینچنین است برابری در برابر مرگ و ترس از نابرابر بودن اعمال در دنیای وارونه اشحام و درندگان انسان نما.
جنازه را برای شستشو می آورند.بار اول و نگاه اول برایم فارغ از ترس کنجکاوی را بهمراه دارد.چگونه بدن بی جان را بر وان غسل گذاشته و با آرامش خاصی شستشویش میدهند.چه مظلوم و ساکت گویی استحمام کودک 40روزه را بر دوش گرفته اند.بوی کافور نفسم را تنگ ،شیون های از دست دادن، التهاب و تپش قلبم را زیاد میکند.مرده را کفن و از حمام مرگ خارج میکنند.بر روحش نماز مرگ میخوانند و صلوات میفرستند.تابوت سرد را بر دوش میکشم و به سمت گودال تقدیر به راه میافتم.ساکتم.فکر میکنم.ساکتم.پس باز هم فکر میکنم.نگاهم به گودالیست که توسط گورکن کنده شده و مهر پایان زندگی را برای همیشه سند رفتن زده اند.گودالی که نمونه اش برایم در همین نزدیکی به کمین نشسته و منتظر روزی است تا از من و حتی تو پذیرایی کند.
خسته ام.خسته از روزی که بر من ،نه بر وجدان روحم سپری شد.به خواب میروم.گیج و منگ به دنبال دالان مرگ می گردم.دویدن تا رسیدن.نابگاه خود را در محبس شستشوی مردگان میبینم.بشویید،غسل دهید،صدایم را بشنوید.من مرده ام.نگاهم کنید.چشمان را باز میکنم.هنوز در تقلای نفس کشیدن.انگار جای کنجکاوی را اکنون ترس فراگرفته. وضو میگیرم.قبله را میجویم و به نماز می ایستم.

Posted by dariush at 01:07 AM | Comments (52) | TrackBack

August 01, 2004

شهرستان ،این نام همیشه مظلوم

بغض را در گلویش حبس میکند و  از  روی حجب و حیایش باز هم سکوت میکند.تکرار این طعنه های تلخ خونش را به جوش آورده  ولی دل صاف و پاکش اجازه نمیدهد نسبت به این توهین و تحقیرها واکنشی نشان دهد.قدم هایش را تند تر میکند تا از مهلکه طعنه  و تمسخر خلاصی جوید. خود رابه گوشه ای میرساند و بر دیواری تکیه میزند.با چشمان  مشکی و زلالش نگاهش رابه سوی اینان میچرخاند.همین کسانی که اعتماد به نفسش را کور کردند ،همان کسانی که به او انگ میزنند .انگ کلمه شهرستانی.انگ به نامی که به پیش روی پایتخت نشین حکم کوچک شمردن دارد.خیره میشود.خیره میشود به اینان ،این تهرانیان به ظاهر مغرور!
اینکه مجبور است به خاطر  زندگی در شهری جز تهران و تنها به خاطر داشتن گویش خاص و لهجه  مربوط به شهرش اینطور مورد تمسخر قرار گیرد.اینکه مجبور باشد به خاطر حجب و حیایش نوبتش را به یک تهرانی تقدیم کند و در آخر یک تشکر خشک و خالی هم به سویش حواله نشود.موفق ترین باشد و در دید دیگران به
عنوان یک شهرستانی مزاحم که جایشان را تنگ و اشغال کرده باشند محسوب شود و شروع به بدترین توهین ها کند حال چنین خود را نسبت به هموطنش بالا و کامل تر بداند که گویی اشرف مخلوقات است. کسی که از یک نژاد ،یک اقلیم و یک حق برخوردار است ولی متاسفانه این حس مالیخولایی این چنین موجب شکستن دل یک هم خون و هم وطن کند. تبیعض برای چه؟فقط و فقط به خاط دور بودن از نام پایتخت؟ بخاطر داشتن لهجه،به خاطر به تن کردن جامه ساده و بخاطر داشتن قلبی پاک بی آلایش ؟ این که بخاطر توجه افراطی به شهر پر حرج و مرج تهران ،شهرهای دیگر را محدود از بسیاری امکانات و خدمات که صدالبته حق مسلمشان میباشد  کنند و چنان شهرهای دیگر تحت فشار قرار گیرند که در فقر و تبعیض بسیاری از خواسته هایشان قرار گیرند. به آنها انگ بی فرهنگی بزنند در صورتیکه فرهنگشان را دودستی به پایتخت نشین اهدا کردند.شهرستانی را بی ادب بدانند در صورتیکه خود با بدترین الفاظ از آنها استقبال می کنند .آنها را به چشم افراد بی کلاس بدانند و درتوصیفشان از عبارت بی ادبانه بچه شهرستانی استفاده کنند.
نه دیگر کافی است .این در وصف هم کیش و هم خون روا نیست که چنان کوچکش بشمارند این چنین دل شکسته شان کنند. بارها و بارها پیش آمده .دفعه های بسیار دیدم که چطور مرد و زنی از شهر دیگر را با تیغ تحقیر نوازش میکنند.دیدم که چطور به او میگویند ساکت شو شهرستانی.خوب خاطرم هست زنی با فیس و افاده میگوید امان از این شهرستانی ها . به یاد دارم که چگونه همکلاسی دبستانی ام به خاطر  داشتن لحجه  در خواندن خط کش سرد معلم را چشید. خوب حس کردم وقتی پزشک با گرمی معاینه ام کرد  وآنگاه با انزجار  هموطنم را از خود دور کرد.بیاد می آورم به خاطر بوی غذای محلی چه جنجالی توسط مردان همسایه صورت گرفت.خوب حس کردم که  در شهر دیگری جز تهران درس میخواندم و روی خوش نمیدیدم چرا که دل شان از نام تهران و تهرانی خون بود اینکه لمس میکنند چطور حق برتری را به ما داده اند و  خود ناگریزند در داشتن خیلی چیزها فقط سکوت کنند و ما را چون دلقکانی مغرور تحمل کنند.کسی نگفت ،کسی به یاد نیاورد که روزگاری پیشتر مهد ایران شهر  بجز تهران بود.ولی اکنون
... دلم هوای دیگر دارد...
دلم در جستجوی جنگلهای شمال است.به یاد خلیج همیشه فارسم با تلالوء زیبای مروارید هایش به ذکر ضامن آهوی مشهدم در فکر یزد و دارالعباده ام .شیراز و عطر همیشه بهارش با بلبلهای همیشه شادش .تبریز و سرمای دلنشینش.لر و کرد با غیرتم .و جای جای خاک وطنم با همه مردمان مهربانم.

Posted by dariush at 12:18 AM | Comments (65) | TrackBack

June 24, 2004

سجده بر خدای خود ساخته

سجده بر تو،سجده بر هست ها و نیست ها،سجده بر باید ها و نبایدها،سجده بر بودن و نبودنهاو اینک تسلیم محض در برابر پوچی و رزالتها.سر تعظیم در دنیال خیال و واژه تسلیم در وادی فنا و چرخش به دور کعبه ریا.اینان تحفه کوچکی است از جسم و کالبدی که روح سرگردان را بی هدف به رقص وا میدارد.رقصیدن در باب هوس و نادانی با طعم گس جوانی.سرپوش بر گناهان،مجادله با عقل و در آخر چانه زدن بر شرع و راه زیستن.به واقع چه کابوسی است در این خواب نهفته که دیوانگان اینچنین بر سر و روی خود می کوبند تا لحظه ای به اوج نیستی پرواز کنند.شادمان است.رقص پایکوبی میکند و به هوا میپرد.گویا در این زمانه نیست.برهه ای که دیگران نظاره گر اویند و او در آسمانش پرواز میکند.بیخیال از هر چیز حتی بیخیال از هیچ.چشمانش تار میشود و چون پرنده ای که بالهای او را چیده اند بر زمین کوفته میشود.چون جسم مرده و دهانی دوخته .ناتوان و عاجز که نه قادر به تکلم است و نه گوش به کلام.باچشمانی بسته و حالتی اغما در قعر کثافت و ناپاکی سیر میکند.سجده وار بر منجلاب فساد.اینک خبری از هلهله ها و آوازهای مستانه اش به گوش نمیرسد و در سکوت خودش عبادت میکند.آری اینک ساعتهاست که در کعبه افکار خود مشغول عبادت است و زمان را به زنجیر کشیده است.عبادت،سجده و پرستش بر خدایی  خود ساخته از پوچی.
الکل گندم،قرصهای شادی آور،مشروبهای دست ساز ،حشیش وانواع مواد مخدر به قیمتهای بسیار پائین را به طرفه العینی میتوان یافت.بسته به سطح فرهنگی و معیشتی هرکدام برای خود طرفدارانی پیدا کرده .پیدا کردن هر کدام دردسر زیادی ندارد.الکل گندم را بدون دردسر میتوان از داروخانه ها،قرصها را در معابر عمومی ومشروبات الکلی دست ساز را هم از دوستان و یا هر دکان دیگری تهیه کرد.متاسفانه به دفعات دیده و شنیده ایم چه افرادی که بر اثر قرصهای رنگین اکستازی به کام مرگ نرفته اند و لحظه ای لذت و مسرت را با سکته های ناگهانی عوض نکرده اند.هر چیزی برای تغیر ذائقه کافیست نه در حد اشباع و افراط .به عینه شاهدیم که به حد مرگ شیشه های الکل را چون زهر مینوشند و در آخر در قعر مستراح دست و پا میزنند.قرصها را میبلعند و چون دیوانگان سرهای پوکشان را بر دیوارها میکوبند.مخدر را در رگهایشان فرو میکنند و نئشه وار چرخ میزنند.
به علت فضای بسته ای که سالهاست حکمفرما شده  جوان امروزی برای لذت دست به هر کاری میزند.هنوز ماجرای مصرف کنندگان مشروبات الکلی در شیراز که تعدادشان به بیش از صد نفر رسیده است فراموش نشده  که مسولان در لاپوشانی این موضوع پیش قدم شده اند.معضلی که سالهاست به خاطر حرام بودن مطرح نشد و حتی به دنبال راهکاری برای بستر سازی آن هم نبودند.ورود الکلهای گندم با درصد بالای اتانول و فروش آن برای عموم که منجر به کور شدن،مرگ مغزی و هزار درد و بلای دیگر گشت.قرصهایی که به راحتی توسط قاچاقچیان وارد کشور شد و بازیچه ای برای نوجوانانی ایجاد کرد که هنوز از تلفظ نام درست آن هم عاجزندو فقط میدانند که در هر محفلی باید حبه ای از آن را قورت دهند.
متاسفانه با این وضعیت شاهد روز به روز نابودی نسل  نوپا وجوان کشور خواهیم بود.جای افسوس است که خیلی راه ها را خطا رفته ایم و چه بسا بد آموخته ایم. سالیان سال است که گرفتار افراط و تفریطیم.نمیدانیم کدام کار بهتر و کدام مسیر امن تر.هنوز واژه مصرف را نمیدانیم و مصرف میکنیم.معنای خوردن را نمیدانیم و به حد مرگ میخوریم.از پیچیدگی مرگ عاجزیم و خودزنی میکنیم.از زدن بی باکیم و آزار میدهیم.به راستی چه هستیم که زندگی را به ساز مخالف خود مینوازیم و با نوای حزن انگیز آن روح خود را به حراج میگذاریم.

Posted by dariush at 03:57 PM | Comments (78)