« March 2004 | Main | May 2004 »

April 24, 2004

درویش

 هو حق ،یا علی مدد،لیل مردان،ساکنین سردم،ایوالله جمال با کمال مولای متقیان علی ابن طالب را عشق است. ایوالله ...
اینها جملات موزونی است از دهان خرقه پوشان. خرقه پوشانی که به عشق علی گلبانک میزنند و دیوانه وار به یاد او به عالم خلسه میروند.عالمی ماوراء این دنیا،عالمی که حکم پاکسازی روح را ایفا کرده عالمی که بال میدهد تا پرواز کنند.پرواز روحی خسته از این دنیای سراسر مادی و پوچ .
اینک زمانی است که تن و استخوان دیگر شریک افکار نیست.روح آزاد است و هدف را به سمت حقیقت جویی فریاد میزند.
به حق ،دیدن این خلوص و پاکی برای هر بنده ،بستر علاقه ای است به سوی درویش.درویشی که برای اثبات داشتن عشق به معشوق پا روی دنیای مادی ما میگذارد .آری آنها درس دوست داشتن را خوب می آموختند ، خوب پرورش میدادند و ... ولی اینک:
نمیدانم از کجا آغاز شد .شاید خلوص و سادگی آنها بود .شاید عطر دلنواز عود.شاید هو هو زدنها و شاید گلبانک گفتنها.
چون تماشاگری متعجب به حلقه ای چشم می دوختم که درویشان دایره وار دست بر زانو زده اند و ذکر می گویند .دیدن چرخش خلسه وار آنان توام با صدای دف که هر لحظه با ضربان محکم تر دست بر آن نواخته میشد ، ضربان قلم را با هیجان خاص تکنوازی میکرد.
چراغها خاموش است .گویی چشم بصیرت میخواهد تا پرواز روح را در فضای معنوی و البته تاریک جمع نظاره گر باشی .
سرمد بر میخیزد و در هوهو کشان عودی آتش میزند و دور محیط می چرخاند.عطر خوش عود مرا منقلب میکند.
پیر ،مریدان را آرام میکند و...
محیط را دود گرفته. چشم ،چشم را نمیبیند.چیزی در حال سوختن است.آری این سوختن دل علی است.دلی که  نام او را بهانه ای بیش قرار نداده و به یاد او به ذکر می روند و به نام او بساط دود و افیون  را فرش میکنند.
برمی خیزم .اینجا هم معبر ریا است. معبر سرپوش بر کلاه شرعی.
خرقه پوشی را میبینم. جامه ای که روزی به سفیدی میزد بر تن.کشکولی از شانه آویزان.محاسنی بلند، با گیوه ای پاره و کلاهی نمدین بر سر.مدهوش و بی هدف به نظر می آید. با عبور هر رهگذر ،دست گدایی دراز میکند و عاجزانه التماس میکند.درویشی که روزی مظهر قداست،مرام و پهلوانی بود اینک سفره گدایی و رمالی پهن کرده است. فال می گیرد و نسخه زنازا می پیچد.جن می گیرد و طلسم باطل میکند.
آری دیگر هیچ کس از کشکول درویش اکسیر عشق نمی نوشد.کشکولی که جایش را به کیسه گدایی داده.افسوس  دیگر هیچ نویسنده ای در باب کمالات و معجزات کشکول قلم نمیزند.
درویش فریاد می زند و ذکر می خواند. ولی ذکر او آواز ی جز سیاهی و التماس نیست. درویش  آواز عجز و بدبختی را با نگاهی التماس وار خوب می خواند.


لا فَتی الا عَلی    لا سَیف الا ذوالفَقار

Posted by dariush at 05:01 PM | Comments (79)