« April 2004 | Main | June 2004 »

May 19, 2004

غریبه،کشورم رابه کجا میبری؟

غریبه صدایت می کنم.صدایم را میشنوی؟بار سفر بسته و چه زود قصد سفر کرده ای . با تو هستم غریبه! کشورم را ،نه وطنم را، نه خانه ام را دیدی؟ خوب دیدی چگونه با گذشت  هزاران سال چون سرو استوار و چون دریا پهناور است؟ غریبه، برایت از چغاز زنبیل و تخت جمشید گفته اند؟وصف سی و سه پل و نقش جهان را شنیده ای؟ از چهل ستون و بیستون چه میدانی؟
غریبه بگذار برایت بگویم،بگویم از پشتوانه وطنم, از میراثی که هزاران سال است برای قوم آریا به یادگار مانده و چون جان آدمی عزیز و گرانبهاست .
غریبه! غریبه دیگر کافیست محفل رقص و پایکوبی به سلامت تاریخ به یغما رفته کشورم .دیگر بس است نوشیدن جام به تاراج رفتن میراث وطنم.
غریبه! سالیان سال است در این بازار خاموش و تاریک ،برو بیایی است از راسته وطن فروشان .وطن فروشانی که یادگار سرزمینم را در ازای مبلغ ناچیزی برای اجابت دل غریبگانی چون تو دلالی میکند و لبخند رضایت را بر لب تو و امثال تو به نقش میزنند.
غریبه! دیگر توان دیدن نگاه شماتت بارت را ، پوزخند ها و قهقه های فرسایشی ات را که چون سوهان بر مغز تاریخ کشورم کوبیده می شود را ندارم.
غریبه! غریبه,دیگر کافیست دیدن حراج سلسله وار ستونهای تخت جمشیدم ،تار پود های بافته شده از ریشم ،کتیبه های داریوشم  و کوزه های سوفالی هم کیشم و واااای امان از این فریاد های خاموشم


آرزوهای گمشده اش را زیرآوار به گور رفته سنگ ها می جوید.این چه فتنه ایست که سالیان دراز بر پیکره قوم آریا فرود آمده و تمامی ندارد؟
پیرمرد خندان است. گونی ای به دست دارد و کشان کشان خود را به گوشه ای پرتاب میکند و بساطش را پهن میکند.بساط سکه های دفن شده پدرانش.آری آمده است یادگار اجدادش را به حراج بگذارد.با لبخندی که دندانهای کرم خورده اش را نشان میدهد فریاد می کشد .فریاد هراج گذشته
به کنارش میرم ،نگاهی به سکه می اندازم .سکه ها بر اثر گذشت زمان و مدفون شدن در زیر خاک به تلی اکسید شده مبدل شده.قدمت سکه ها بیست تا هشتاد سال متغیر است و هر چند  ممکن است ارزش گزافی نداشته باشد ولی اینک این عمل چون زنگ خطری است برای هر شی قدیمی که نشان دهنده تقویم،فرهنگ و پشتوانه کشورمان است.ولی افسوس که پولها را اکنون می شماریم و فردا حسرت بر تاریخ فروخته مان را می خوریم و بر همان غریبگان میتازیم که میراثمان را از چنگمان در آورده اند
پیرمرد با حالت وصف ناپذیری از خراب کردن منزل پدری خود می گوید و از بدست آوردن گونیها  و سکه های دیگر بر خود می بالد.خانه ای با یادگار مانده از نسل قدیم که اکنون ملعبه است در دستان هوس باز و رزیل  پیرمردی که با ولع بیشتر خانه ای با قدمت دویست ساله را در هم بی کوبد و از فرط خوشحالی سکه های شاهی را در هوا پرتاب میکند و از صدای بهم خوردن سکه ها به یکدیگر به وجد می آید.
آری ،او اکنون غرق  ثروت است .ثروتی که مالش حماقت عقل است و مایه تاسف.و باز هم افسوس از به ثروت رسیدن کثرت عظیمی از این نوع کج عقلان
بادگیرهای شهرم دیگر خسته اند.بادگیرهای شهرم دیگر هوای خنک را بر فرق گرمای کویرم نمی کوبد.دیگر کسی بر دالانهای کهنه ام مرهمی نمی گذارد.آه خسته ام ،دیگر غریبه این بیابانم ، غریبه ای جدا از کویر   و فراموش شده  این قرن ویرانم.
پیوست:
عکس های بنا ها در 20متری منزل دانشجوی ام در بافق یزد گرفته شده است که به خاطر عریض کردن خیابان به زودی به کلی تخریب خواهد شد.

Posted by dariush at 01:44 PM | Comments (65)