« June 2004 | Main | September 2004 »

August 01, 2004

شهرستان ،این نام همیشه مظلوم

بغض را در گلویش حبس میکند و  از  روی حجب و حیایش باز هم سکوت میکند.تکرار این طعنه های تلخ خونش را به جوش آورده  ولی دل صاف و پاکش اجازه نمیدهد نسبت به این توهین و تحقیرها واکنشی نشان دهد.قدم هایش را تند تر میکند تا از مهلکه طعنه  و تمسخر خلاصی جوید. خود رابه گوشه ای میرساند و بر دیواری تکیه میزند.با چشمان  مشکی و زلالش نگاهش رابه سوی اینان میچرخاند.همین کسانی که اعتماد به نفسش را کور کردند ،همان کسانی که به او انگ میزنند .انگ کلمه شهرستانی.انگ به نامی که به پیش روی پایتخت نشین حکم کوچک شمردن دارد.خیره میشود.خیره میشود به اینان ،این تهرانیان به ظاهر مغرور!
اینکه مجبور است به خاطر  زندگی در شهری جز تهران و تنها به خاطر داشتن گویش خاص و لهجه  مربوط به شهرش اینطور مورد تمسخر قرار گیرد.اینکه مجبور باشد به خاطر حجب و حیایش نوبتش را به یک تهرانی تقدیم کند و در آخر یک تشکر خشک و خالی هم به سویش حواله نشود.موفق ترین باشد و در دید دیگران به
عنوان یک شهرستانی مزاحم که جایشان را تنگ و اشغال کرده باشند محسوب شود و شروع به بدترین توهین ها کند حال چنین خود را نسبت به هموطنش بالا و کامل تر بداند که گویی اشرف مخلوقات است. کسی که از یک نژاد ،یک اقلیم و یک حق برخوردار است ولی متاسفانه این حس مالیخولایی این چنین موجب شکستن دل یک هم خون و هم وطن کند. تبیعض برای چه؟فقط و فقط به خاط دور بودن از نام پایتخت؟ بخاطر داشتن لهجه،به خاطر به تن کردن جامه ساده و بخاطر داشتن قلبی پاک بی آلایش ؟ این که بخاطر توجه افراطی به شهر پر حرج و مرج تهران ،شهرهای دیگر را محدود از بسیاری امکانات و خدمات که صدالبته حق مسلمشان میباشد  کنند و چنان شهرهای دیگر تحت فشار قرار گیرند که در فقر و تبعیض بسیاری از خواسته هایشان قرار گیرند. به آنها انگ بی فرهنگی بزنند در صورتیکه فرهنگشان را دودستی به پایتخت نشین اهدا کردند.شهرستانی را بی ادب بدانند در صورتیکه خود با بدترین الفاظ از آنها استقبال می کنند .آنها را به چشم افراد بی کلاس بدانند و درتوصیفشان از عبارت بی ادبانه بچه شهرستانی استفاده کنند.
نه دیگر کافی است .این در وصف هم کیش و هم خون روا نیست که چنان کوچکش بشمارند این چنین دل شکسته شان کنند. بارها و بارها پیش آمده .دفعه های بسیار دیدم که چطور مرد و زنی از شهر دیگر را با تیغ تحقیر نوازش میکنند.دیدم که چطور به او میگویند ساکت شو شهرستانی.خوب خاطرم هست زنی با فیس و افاده میگوید امان از این شهرستانی ها . به یاد دارم که چگونه همکلاسی دبستانی ام به خاطر  داشتن لحجه  در خواندن خط کش سرد معلم را چشید. خوب حس کردم وقتی پزشک با گرمی معاینه ام کرد  وآنگاه با انزجار  هموطنم را از خود دور کرد.بیاد می آورم به خاطر بوی غذای محلی چه جنجالی توسط مردان همسایه صورت گرفت.خوب حس کردم که  در شهر دیگری جز تهران درس میخواندم و روی خوش نمیدیدم چرا که دل شان از نام تهران و تهرانی خون بود اینکه لمس میکنند چطور حق برتری را به ما داده اند و  خود ناگریزند در داشتن خیلی چیزها فقط سکوت کنند و ما را چون دلقکانی مغرور تحمل کنند.کسی نگفت ،کسی به یاد نیاورد که روزگاری پیشتر مهد ایران شهر  بجز تهران بود.ولی اکنون
... دلم هوای دیگر دارد...
دلم در جستجوی جنگلهای شمال است.به یاد خلیج همیشه فارسم با تلالوء زیبای مروارید هایش به ذکر ضامن آهوی مشهدم در فکر یزد و دارالعباده ام .شیراز و عطر همیشه بهارش با بلبلهای همیشه شادش .تبریز و سرمای دلنشینش.لر و کرد با غیرتم .و جای جای خاک وطنم با همه مردمان مهربانم.

Posted by dariush at 12:18 AM | Comments (65) | TrackBack